تبلیغات
        حالا بیا تو . . . - مطالب داستانک
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

ارزش دوستی

نوشته شده توسط :giga
چهارشنبه 24 آبان 1391-05:58 ق.ظ

سلام بهونه های من


 

خوبیییییییییییییییییییییییییییییییین؟


 

چقدر حاضرین در دوستیاتون از خودتون مایه بذارین؟


 

این داستان رو بخونین :


 

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در ا ین نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقا یسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شا ید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدهم : هر آنچه از من بر می آمد !

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . . .





نظرات() 

خاله ی مهد کودک و نی نی

نوشته شده توسط :giga
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391-05:57 ب.ظ

سلام بهونه های من
تا حالا فکر کردین به این موضوع که :
خاله های مهد کودکها چی میکشن از این نی نی های با مزه؟
خوب متن زیر جالبه:

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های
یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل میكنه و میذاره روی میز،  بالاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها
رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید
تا بالاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد چکمه ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که چكمه ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که چكمه ها رو پای این کوچولو بکنه
که بچه میگه این چکمه ها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این چكمه های بسیار تنگ رو در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا چكمه های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها چكمه های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این چكمه هایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت

خب حالا دستکشهات کجان؟
توی جیبت که نیستن.


بچه گفت توی چکمه هام بودن دیگه !!!






نظرات() 

انشا

نوشته شده توسط :giga
سه شنبه 3 آبان 1390-06:41 ق.ظ

سلام به همه بهونه ها

یه مطلبی دیدم گفتم شاید بد نباشه بذارم
اما چون در مورد فاحشه هستش میذارمش توی ادامه مطلب....

ادامه مطلب


نظرات() 

راننده و انیشتین

نوشته شده توسط :giga
چهارشنبه 20 مهر 1390-12:05 ق.ظ

سلام بهونه هاااااااااااااا


انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ 
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. 
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد! 




نظرات() 

ارزش فوق العاده ی محبت

نوشته شده توسط :giga
جمعه 1 مهر 1390-08:20 ق.ظ

سلام بهونه های من خوفییییین؟

الهی که خوب خوب باشین


پسر با عجله از کنار او گذشت، اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد.


او مکثی کرد و بعد نا خود آگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد.


هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند.


فهمید که نام پسرک بیل است، عاشق بازی های کامپیوتری است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده است.


سال ها گذشت و دوستی شان ادامه یافت. روز فارغ التحصیلی از دبیرستان بیل به او گفت:


روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟


آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم. با تصمیمی که گرفته بودم قرار بود دیگر به مدرسه بر نگردم.


اوضاع خانه خراب بود، تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بدترین آدم روی زمین هستم. هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود...


وقتی تو کتاب هایم را از روی زمین جمع کردی داشتی جانم را نجات می دادی!!! می دانی... می خواستم به خانه برم و خودکشی کنم.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox