تبلیغات
        حالا بیا تو . . . - مطالب داستان عاشق شدن
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

دختری که خود را بازیچه دیگران کرد

نوشته شده توسط :giga
چهارشنبه 23 فروردین 1391-11:53 ب.ظ

سلام به بهونه های عزیز
مطلب بالای هجده میباشد اگه هستید بخونید




نظرات() 

قسمت ۳ و پایان

نوشته شده توسط :niga
چهارشنبه 4 آبان 1384-11:10 ق.ظ

سلام به همه گلها نماز و روزتون قبول باشه الهی هیچ وقت سرما نخورید که بخواهید آمپول بزنید(آخ نگو)

اول کار از بچه های تشکر می کنم که به جا نظر دادن زنگ زدن و حرفهاشون را وقتی من را دیدن زدند و عزیزانی که افتخار هم فکری ندادن   از همگی ممنونم .

امشب می خواهم آخرین حرفهای دل فرهاد را بزنم  و در واقع همه حرفهایی که خودم هم دارم در همین قسمت می گم امیدوارم حوصله گوش کردن داشته باشید(همون خواندن)

سلام به همگی  تا کجا گفتم تا آنجا که اف سارا را خواندم  با خواندنش همه دنیا  دور سرم چرخید نمی دانستم چی شد  فقط  وقتی به خودم آمدم نگاهم به صفحه بود و داشتم نگاه می کردم سریع اف را بستم و آرشیوم را باز کردم به امید اینکه شاید اشتباه دیده بودم  دیس کردم ودیدم نه درست بود IDسارا بود با آن مضمون نمی دانستم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ناگاه به یاد حرف یگی از دوستام افتادم که همیشه می گفت:

در زندگی 3هدف را دنبال کن :1)دوست داشتن را برای یک تجربه 2)عاشق شدن را برای یک هدف3) فراموش کردن را برای قبول واقعیت

اره سارای من،  من دوستش داشتم چون دوست داشتن را با او تجربه کردم  هدفم بود حالا باید فراموش می کردم  ولی چه طوری  نمی توانستم باز هم قبول نکردم برام سخت بود  از فکرش آمدم بیرون الکی و خودم را به درس خواندن مشغول کردم ولی افسوس یعنی تمام شد واقعیتش می ترسیدم حرفی بزنم می ترسیدم مهدی(شوهر خواهرم) بفهمد  آن وقت واویلا ......

 یک هفته داغون گذشت داشتم دیوانه می شدم همش هر کی حرفی میزد دوستام که از قضیه عاشق شدنم غیر از دوست صمیمیم خبر نداشتن مسخرم می کردن می گفتن با بیخیال یا خودش می آد یا نامش یا ایمیلش  من هم به شوخی میخندیدم آن هم چه خندهای از آخر غم تا اینکه یه متن سهیل بهم داد به این شرح:

وقتی دلت می گیره ....وقتی دلت آواره می شه ....وقتی هیچ سر پناهی نداری .....وقتی احساس می کنی تو هفت آسمان یه ستاره هم نداری ...وقتی می فهمی که دنیا با همه قشنگیهاش زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش .....وقتی چشات پر از اشک هست ویه شونه ،مهربون برا گریه کردن نداری....وقتی چشات و می بندی و مرگ را آرزو می کنی .. اونوقت به دلت نگاه کن ،به خودت ،به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن

اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی ببینی و درک کنی ... اونوقت تو برندهای حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست را تجربه کرده باشی! چون با چیزهای که بدست می آوری می تونی آیندهات رو با پایه های محکم تر بسازی

(سعی کن حکمت زندگی را بفهمی ... ببین در عوض چیزهایی که از دست داد ای چی بدست آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 سرم را پایین انداختم و راهی شدم تو پارک سهیل هم که حالم را دید تنهام گذاشت می خواستم با خودم تنها باشم تنهاهی تنها  می خواستم بدانم چی می خواد بشه نمی دانستم فقط یادمه من یه هفته زجر کشیدم با بغضی که تو گلوم بود فقط متن را می خواندم و همش تکرار می کردم

 

(سعی کن حکمت زندگی را بفهمی ... ببین در عوض چیزهایی که از دست داد ای چی بدست آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

(سعی کن حکمت زندگی را بفهمی ... ببین در عوض چیزهایی که از دست داد ای چی بدست آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)......................................

دیگه داشتم قاطی می کردم تازه حالا فهمیدم و قتی می گن عاشق شدن یعنی چه نمی توانستم خونه برم می رفتم با مامانم دعوام می شد  زنگ زدم خونه به مامانم گفتم نگران نشه دیر می آم خونه گفتم می رم کتابخانه اون هم گفت باشه آمدی نبودم بیا غذا رو گاز است من هی گفتم باشه راهی شدم نمیدانستم کجا فقط راه می رفتم و هی می گفتم حکمتش چیه ؟ حرفم شده بود اینکه خدا من را دوست نداره بعد از عمری چیزی خواستم ولی نداد آخه حکمتت چیه واقعا چیه همین طور که می رفتم دیدم لب یه حوضم داشتم صورتم را می شستم تا سرم را بالا آوردم دیدم تو مسجدم خیلی دلم پر بود تا رفتم وضو بگیرم گفتم واسه چی خدا من را دوست نداره مگه من چی کردم............

ولی دلم نیامد دلم می خواست با یکی حرف بزنم نمی توانستم خونه به کسی بگم دوستام که فقط سهیل میدانست اونم کمکم نمی توانست بکنه  فقط مانده اوستا کریم وضوما گرفتم رفتم تو مسجد هیچ کس نبود من بودم وخودش آ نقدر با هاش حرف زدم بهش گفتم من تمام آرزوم خوشبختی سارا است دلم میخواد خوشبختش کنم آرزومه یه دفعه نمی دانم چی شد فقط یادمه بخدا گفتم اگه خدای و می دانی به صلاح ما است که ذره ای مهر آن را از دلم بیرون نکن در غیر این صورت کاری کن که بتوانم فراموش کنم من آرزوم خوشبخت کردن سارا است من تا حالا دل به دختری نبستم نمی دانستم چی است ولی به سارا شاید بخاطر ...................

خیلی حرف زدم به اندازه پهنای صورت گریه کردم (ولی خومونیم ای سبک شدم تو عمرم این احساس را نداشتم )

نمازم که تمام شدآمدم خونه آن شب خیلی فکرکردم دیدم من سارارا دوست دارم ولی نه به قیمتی که بخواهم خوشبختیش را بگیرم من دلم می خواهد همیشه بخندد و ثانیه ای غم نداشته باشد.

آره من از فردای آنروز کم کم احساسم نسبت به سارا سرد شد فقط همیشه براش آرزوی خوشبختی می کنم از آن واقعیت چند ماهی گذشته سارا برام خواهر کوچییکم شدو من الان به حکمت خدا پی بردم و سجده شکر به جا می آورم که حکمتش چی بود بابا اوستا کریم خدایش ایول داری .

سارا تو آینده نزدیک شاید ازدواج کنه و می دانم واقعا هم خوشبخت می شه از وقتی حرف و حدیثها بین ما تمام شد ما راحتر رفت آمد می کردیم خانه ما فرزانه آقا جون...............

خدایا شکر می دانم این داستان شاید برای خیلی ها اتفاق افتاد باشه همه را نمی گم و اکثریت این طعم را چشیدهاید .

ولی واقعیت من از گفتن این حرف این بود که الان شبهای احیا شروع شده همه حاجت دارن بیشتره فکر می کنن حاجتشان درست و خدا وظیفه داره حاجت آنها را بده ولی داداشی و آبجی گلم  یه چیز هر حاجتی داشتی از خدا بخواه اگه به حکمتت صلاح می دانی به من بده تو این شبها برا من هم دعا کن امسال کنکور دارم دانشگاه قبول شم هر چی حکمت خداست بقولی : (از تو حرکت از خدا برکت )   من سعی خودم را کردم درام می خوانم و رراضیم به رضایت خدا بچه ها التماس دعا اونم از نوع توپل

 

اینم از حرف دل فرهاد من دیگه هیچی نمیگم فقط می گم تو این شبها التماس دعا و امیدوارم به انچه صلاح خداست و حکمتش حکم می کنه برسید هر کسی این شبها رفت احیا دلش خدایی شد بقیه را هم گوشه چشمی یاد کنه  دوستتون دارم مواظب خودتون باشید.





نظرات() 

قسمت دوم

نوشته شده توسط :niga
یکشنبه 24 مهر 1384-01:10 ق.ظ

سلام ببخشید جون به تنم کنی ایرانیم عین سریالهای تلویزیون شدم سال تا ماه قسمتهاش را پخش می کند اونم اگه فوتبال نشه یا.................... تازه وقتی هم پخش کردند هر دقیقه فیلم به توان n آقا پیام را داره نمی دونم فامیل کیه که آنقدر یادش می کنند بی خیال بریم سر اصل مطلب(هو لو هولو ............)

اره گلهای من تا کجا رفتیم(حال ندارم خلاصه بگم از قبل را یه نگاه بنداز)

 

بدترین شکل دتتنگی برا ی کسی آن است که در کنار آن باشی و بدانی که هرگز به آن نخواهی رسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام به تمامی دوستها ی خودم که از گل برام عزیزترید دلم می خواد وقتی این قسمت را خواندید من را راهنمایی کنید بگید چه کنم راهم درست یا نه هر چی باشد شما بجای خواهر و برادر من،و من داداشی کوچولوی شما، شما از بیرون این قاب دارید به قضیه می نگرید پس راحتر می نگرید یه دوست داشتم که همیشه می گفت:

 یه روزی عشق و دیوانگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی می کردن تا نوبت به دیوانگی رسید دیوانگی همه را پیدا کرد اما هر چی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد کهعشق پشت یک بوته گل سرخ قایم شده و دیوانگی را خبر کرد دیوانگی یه خار بزرگ بر داشت و در بوته گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند دیدن چشماش کور شده و دیوانگی که خودش را مقصر می دانست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کند و از آن روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی می ره چون بدی های معشوقش  را نمی بینه و دیوانگی هم همیشه در کنار آن عشق باقی ماند.....

بقیه داستان

حالا باید فکر می کردم  نمی دانستم چطور به سارا نزدیک شوم راستش از این طور پسرها نیستم که یه راست بگم بدون رو در واسی حرف بزنم مغزم قفل کرده بود هیچی یادم نمی آمد تا اینکه  یه دفعه دیدم دوست صمیمی خودم یک چیزی گفت توپ کلی ذوق کردم تا تونستم بوسیدمش می دانید چی گفت : گفته بود من یه دوست دارم که تو مدرسه سارا است به اسم الهام کلی ذوق از خودم در وکردم

حالا کار شروع شد نشستم و مشخصات سارا را به سهیل دادم و او به الهام داد و الهام شناخت حالا باید حرفی را که چند وقت بود تو دلم بود یه جوری به گوش سارا می رساندم من هیچی نمی دانستم نمی دانستم خودم را برا یه شکایت تو پل پیش مهدی آماده کنم یا ................

هیچی نمی دانستم بعد فهمیدم که الهام قضیه را به سارا گفته سارا اول کوچه علی چپ را می شناسی زد خودش را به آن راه حقم داشت چون ما باهم فامیل بودیم .آن گفته بود ما باهم فامیلیم و زشته و یک چیز باحالی بود اینکه سارا IDخودش را داده به الهام که بده به فرهاد(ایول به مخترع اینترنت ننه همه چیز دیجیتالی شده )

 اره من ID را گرفتم و شروع کردم به زدن میل اف های با کلاس عاشقانه و عرفانی از نوع:

 

 

زندگی مثل یک دفتر که منو تو توی جادههای خط با حروف (LOVE)می نویسیم خاطرات لحظه ها را

 

 

اگر غم راحتم سازد ...اگر اندوه بگذارد ....اگر فریاد تنهای مرا یکدم رها سازد..به تو می گویم این راز را تو ای محبوب نامردم ...تو ای رویای شیرینم.....تو را من دوست دارم ...می پرستم ...

هیچی کمی شانس هم چاشنی این کارها شد آخه مهدی رفته بود مکه و داشت بر می گشت همه می آمدن دیدنش تو این رفت و آمدها بود که کمی بیشتر من سارا را دیدم ولی با این همه افهای توپل و میلها انگار نانگار نه با من مهربون شده نه از دستم عصبانی نمی دانستم چه کنم چند روز بد زدم به سیم آخر به قولی کچل شدم زدم از خونه بیرون یه کارت تلفن و رفتم   زنگ بزنم کاری که به عمرم نکرده بودم اصلا نمی دانستم این بچه ها چطور به این راحتی دوست می شن و زنگ ................ کلی قلبم تو حلقم می زد دهانم را باز نمی کردم تا نپره بیرون

در همین حال و احوال بودم که دیدم شماره را گرفتم  وای نگو نمی دانی چی شد!!!!!!!!!!!!!!!

 تلفن اشغال بود اونم حدود یک ساعت دیگه عصبانی شدم گفت شاید قسمت نیست دست از پا درازتر امدم خانه با این کاره هم نمی شم .

فصل امتحان ها ی خرداد 84 بود نشستم عین بچه +هادر س بخونم  مگه این شیطون خیر ندیده گذاشت انگار کل خونه از روز زمین گرفته تا مبل لب کمد تا هر جا بگی میخ داشت به غیر از میز تلفن من هم زدم به سیم آخر و شروع کرده شماره گرفتم تا بخودم آمدم دیدم که یک نفر می گه بله من خر هم نمی دانستم چی بگم حرف زدن هم یادم رفته بودگفتم سلام سارا خانم ،سارا گفت شما؟،منم فرهاد نمی شناسی داداش فرزانه اره شناخت ولی دوتایی سکوت کردیم فکر کنم کتابم دیگه گوشه نداشت از بس..... نمی دانستم چی بگم فقط گفتم سارا خانم الهام حرف دل من را زد گفت بله ولی......

من هم گفتم باشه لااقل این اففها و میل هایی را که زدم یکیش را جواب می دادی واسه دواوای نگو فکر می کنید چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 کلم سوت کشید اونم از مدل خفن در آمد گفت من که افی ندیدم گفت بخدا هر روز اف زدم گفت نه گفت شما به چهIDاف می زنید گفتم این IDگفت نه پس شماره اخرش چی وای نگو مخم دیگه کار نمی کرد شانس گفت سریع سارا خداحافظی کرد من هم سریع بخدا حافظی کردم وای نگو اینقدر امیدوار شده بودم  شروع کردم ایندفعه به IDدرست اف بزنم ولی باز نمی دانم شاید افهای من می پره هیچ جوابی دریافت نکردم تا اینکه از طریق الهام پیغام دادم سارا گفت ما فامیلیم این کارا تو فامیل.............

هیچی از شانس حوزه امتحانات نزدیک هم خورد کلی حال کردم با این شانس همیشه کچله من ولی ایندفعه ایول شده بود. حالا هیچی یه روز که می دانستم سارا هم هم زمان با من امتحان داره زود امتحانم را دادم رفتم سر خیابون تا رسید گفتم می خواهم باهاتون حرف بزنم گفت نه اینجا نه گفتم برا لحظه ای تماس می گیرم گفت نه نمیدانستم چی بگم گفتم تو رو خدا پس میلم را جواب بده گفت چشم کلی خوشحال شدم خداحافظی کردیم و رفتیم صبح بعد نماز با هزار امید و آرزوکامم را روشن کردم دیدم وای نگو اف اونم از کیییییییییییییییییییی از سارا صفحه را با کلی شادی بزرگ کردم  تا افش را بخونم می دانید چی نوشته بود گفتم الان از این افهای

 

عشق مثل آب،می تونی توی دستت قایمش کنی ،اما آخرش یه روزی دستتو وامی کنی می ببینی نیست،قطره قطره چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر از خاطراست

 

بدترین درد این نیست که ..............عشقت بمیره............بد ترین درد این نیست که .............به اونی که می خواهی نرسی .............بد ترین درد این نیست که ...................عشقت بهت نارو بزنه..............بد ترین درد اینه که عاشق یکی باشی و اون ندونه(سارا)

ولی می دانی چی بود:

آقا فر هاد من اونی نیستم که شما فکر می کنی برا همیشه خداحافظ

دیگه هیچی نفهمیدم حالا تا همین جا باشد دیگه نمی تونم هیچی بگم مواظ خودتون باشید .

ای بسوزه پدر عاشقی کچل شه هر چی عشقه بابا حالا قسمت بعدی را اگه به فوتبال یا بسکتبال یا هزرا تا چیز دیگه نخوره در اولین فرصت می زنم ولی قبلش دلم می خواد که شما بگید آخر عاقبت این داداشی گل ما چی خواهد شد هر چی باشی شماها چند تا پیرن(با قیچی یا بی قیچی بیشتر از داداشی پاره کردهاید)پس قسمت سوم را شما بنویسید تا بعد من قسمت اصلی را بنویسم

شاد باشید.





نظرات() 

این داستان واقعی است قسمت اول

نوشته شده توسط :niga
چهارشنبه 20 مهر 1384-09:10 ق.ظ

به نام خالق عشق و عاشق و معشوق

زنده باد عشق                      زنده باد هر چی جوان عاشقه

زنده باد عشق                      زنده باد هر چی گل شقایقه

من فرهاد هستم . تک پسر خانواده یه خواهر هم دارم باهم خیلی خوش بودیم با اینکه 2سال از من بزرگتر بود گاهی مثل عاشق و معشوق و گاهی مثل کاردو پنیر بودیم . چشم به هم زدیم نفهمیدیم که چه طوری زمان گذشت  و ما بزرگ شدیم تا اینکه یه بار به خودم آمدم دیدم فرزانه با یه سینی چای رفت تو پذیرایی آن موقع بود که تازه فهمیدم آره فرزانه آنقدر بزرگ شده که براش خواستگار آمده است. هیچی با شوهر کردن فرزانه و عشق آن قصه من هم شروع شد.

اره همیشه دوستام میگفتن از عشق و عاشقی و من می خندیدم مسخر شان می کردم . همیشه دوستم می گفت:(از آتش پرسیدم محبت چیست؟گفت از من سوزانده تر است.از گل پرسیدم محبت چیست گفت؟ از من زیباتر است. از شمع پرسیدم محبت چیست گفت؟از من عاشق تر است.از خودش پرسیدم محبت چست گفت نگاهی بیش نیستم)اره فرزانه و مهدی به هم رسیدن و کم کم خواهرم داشت می رفت خانه بخت که در مراسم آنها من هم رفتم خانه بخت آن موقع بود که گلوم گیر افتاد و تازه فهمیدم نگاهی بیش نیست یعنی چه؟

 مهدی یه دختر عمه داشت که من شب عقد دیدمش تو یه لحظه فقط در حد یه نگاه و یه لبخند .................

ولی بعدش هر روز بیشتر عاشقش می شدم . وقتی خواهرم می رفت خانه فامیل های شوهرش و بر می گشت تعریف می کرد من بی هوش می شدم و سر مست نه بخاطر فامیلاش بلکه ..............(ای بسوزه پدر عاشقی)

 حالا کارم شروع شد پلیس بازی من هم با دوستم به هر طریقی بود ادرس مدرسه سارا را بدست آوردم . شانس را ببینید موقع امتحانات دی ماه بود تو آن اوضاع و احوال راستی اولین تفاهم را هر دو متولد پائیز 66 بودیم.

 هر  روز بیشتر عاشقش می شدم به خدا از این عشق های الکی نبود به بخاطر پول بود نه بخاطر قشنگی نمی دانم چطور بگم فقط همیشه دنبال راهی بودم که بینمش همین.......................

اگر ازم بپرسید چرا آن را می خواهی می گم نمی دانم فقط می گم احساسی دارم که نمی دانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا من باید آدرس را بدست می آوردم من خیلی مغرور تر از این حرفها بودم که از فرزانه بپرسم با کمک سینا دوستم شروع کردیم آدرسش را بدست آوردیم فقط در همین حد (ای ول پلیس بازی )

شانس را ببین امتحانات تمام شد حالا که از خدام بود امتحانات کش پیدا کند تا رفتم به خودم بیام تمام شد من ماندم و سینا و یه دست و پای دراز آنهم چقدر بلند

دیگه ندیدمش تا یه مراسم عزادری خانه فرزانه اینها باز هم کلی میارزید.

 سال 1383 هم با تمام فراز و نشیب هاش تمام شد فقط فرقش با تمام سال های دیگه این بود که دیگه تنها نبودم . ولی بجاش یه دنیا ترس فکر دلهره و..................... داشت ولی کلی میارزید باشه (دم استا کریم گرم)

بسه تا همین جا را داشته باشید بیبنم سال 1384 چی می خواد بشه

 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox