هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید .

حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .

و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید .

حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند .

و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید .

گر چه صدایش  رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند .

* * *

زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب می کشد .

و هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .

و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگی تان می رود سر شاخه های نازکی را که جلوی آفتاب می لرزند نوازش می کند . همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو رفته می رسد و ان را در ارامش شب تکان می دهد .

* * *

چون دسته های درو شده گندم شما را در آغوش می گیرد .

و شمارا می کوبد تا عریان شوید .

و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید .

و می ساید تا مثل برف سفید شوید .

و می ورزد تا نرم شوید .

انگاه شما را به آتش مقدس می سپارد

تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : سه شنبه 28 تیر 1384 | 08:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

_ از یك خود كامه، یك بدكار، یك گستاخ، یا كسی كه سرفرازی درونی اش را رها كرده، چشم نیك رای نداشته باش .


_ نفرین بر او كه با بدكار به اندرز خواهی آمده همدستی كند. زیرا همرایی با بدكار مایه رسوایی، و گوش دادن به دروغ خیانت است.


_ برادرم تو را دوست دارم ، هر كه می خواهی باش ، خواه در كلیسایت نیایش كنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یك آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی "یگانه برتر " هستند، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد .


_ چه بسیارند گل هایی كه از زمان زاده شدن بویی برنیاورده اند! و چه بسیارند ابرهای سترونی كه در آسمان گرد هم آمده، اما هیچ دری نمی افشانند .


_ چه ناچیز است زندگی كسی كه با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریك انگشتانش را . 


_ كنار یكدیگر بایستید ، اما نه چندان نزدیك هم چنان كه ستون های معبد از هم جدا می ایستند و درختان سرو و بلوط در سایه یكدیگر نمی بالند .


_ بخشش زودگذر توانگران بر تهیدستان تلخ است و همدردینمودن نیرومندان با ناتوانان، بی ارزش. چرا كه یادآور برتری آنان است .


_ بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند. راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می كنند .


_ درختان شعرهایی هستند كه زمین بر آسمان می نویسد و ما آنها را بریده و از آنها كاغذ  می سازیم تا نادانی و تهی مزی خویش را در انها به نگارش درآوریم .


_ زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست . آنگاه كه به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید .




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : سه شنبه 28 تیر 1384 | 08:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات


زنی دارم ،فلك تایش ندیده**زدستش هوش وعقل من پریده
زرُخسارش نگو رحمت به شادی**زرفتارش دل و قلبم دریده
همه در خواب و در خرناس باشد**كه از خرناس او خوابم پریده
اگر صد من عسل ریزی به رویش**نشاید خوردنش این ورپریده
مرتب چشم او دنبال چیزی ست**چه پررویی بوُد این چشم دریده
همه در فكر غیبت یا كه تهمت**زاین كارش جهنم را خریده
بگیرد او زمن ایراد بسیار**نباشد فكر من این خیرندیده
كند خود را بَزَك چون دلقك سیرك**به روی گونه اش ، سرخاب ماسیده
كنم بهرش فراهم هرچه خواهد**میان خوردنیها او چریده
اگر با او روم اندر خیابان**طلا چون دید پاها یش سُریده
چو گفتم حال زارم را به ‹‹جاوید››**بگفت همچون زنی هرگز ندیده
به شعر آورد حال و روز بنده**چوخواندم شد روان اشكم زدیده

از استاد محمد جاوید




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : دوشنبه 27 تیر 1384 | 05:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات
هوالحق

آورده اند که کسی از بغداد بر خواست و به میهنه آمد به نزدیک شیخ ما(قدس سره) و از شیخ ما سوال کرد :ای شیخ حق سبحانه و تعالی این خلایق را به چه آفرید؟حاجتمند آفرینش بود؟

شیخ ما گفت:نه اما از جهت سه چیز آفرید

اول آنکه قدرتش بود بسیار نظارگی می بایست

دوم آنکه نعمتش بودبسیار خورنده می بایست

سوم آنکه رحمتش بسیار بود گناهکارش می بایست

********************

وقتی درویشی در پیش شیخ ما خانقاه جاروب میکرد

شیخ ما گفت: ای اخی!چون گوی باش در پیش جاروب چون کوهی مباش در پس جاروب

********************

یک روز شیخ ما با جمعی از صوفیان به در آسیایی رسید اسب باز داشت و ساعتی توقف کرد پس میگفت می دانید که این آسیا چه می گوید؟ میگوید تصوف این است که من در آنم درشت می ستانی و نرم باز می دهی و گرد خود طواف میکنی سفر در خود میکنی تا هر چه نباید از خود دور کنی،نه در عالم تا زمین به زیر پای گذاری .

همه جمع را وقت خوش گشت

(اسرار التوحید)




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : دوشنبه 27 تیر 1384 | 05:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

خدایا من غلط كردم اگر مال كسی خوردم**به گور خویش خندیدم اگر ظلم و بدی كردم
غلط كردم اگر فرمانبر شیطان دون بودم**نفهمیدم اگر از راه انسانی برون بودم
زبانم را اگر در راه غیبت منحرف كردم**اگر با حرفهای بیهُده افراد را خنگ و خِرف كردم
اگر چشمان خود را ازبدی درویش ننمودم**اگربا نیش خود نازك دلی را ریش بنمودم
اگراعمال من قلب یتیمی را به درد آورد**وگردرمانده ای ازمن زسینه آه سرد آورد
اگر با وعده های پوچ مردم را مَچل كردم** ویا با نــسخه های بیهُده افراد را تاس و كچل كردم
اگربا رشوه خواری كارها را روبه رَه كردم**ویا با دزدی ام كاشانه ای را من تبَه كردم
ویا در پیش هر جرثومه ی ناكس شدم دولا**ویا انداختم اجناس بُنجل را به خلق ا ُلاّ
اگر از صبح تا شب با هزاران دوز و صد نیرنگ**میان مردمان برپا نمودم شعله های جنگ
اگر با طنز‹‹جاویدم›› زدم من نیش بر دلها**و با اشعار بی وزنم به درد آورده ام سرها
غلط كردم، نفهمیدم ، به گور خویش خندیدم**من احمق بودم و سود وزیان خود نسنجیدم

 

 

 از استاد محمد جاوید




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : دوشنبه 27 تیر 1384 | 05:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات
روزی احساس کردم فقیر تر از من کسی نیست .خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم ولی یادم اومد که همه اشکامو برای به دست آوردنت هزینه کرده بودم.


طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : سه شنبه 21 تیر 1384 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : giga | نظرات

عشق تنها صدایی است که انسان ان را از درون و برون به طور همزمان می شنود و برای لحظاتی با تمام کیهان یکی می گردد و معشوق بهانه ای جز برای بیدار شدن نیست.

 

عشق مانند صدایی است که در اول  صبح انسان را از خواب بیدار می کند و اگر بیدار نشوی باز این صدا را در اینده ای نزدیک یا دور خواهی شنید.

 

تا زمانی که انسان در درونش اسیر است مجبور به عاشق شدن است بارها و بارها

 

عشق انتهای برون امدن از درون خود است

 

عاشق پیروزیش به این است که مهرورزی را می اموزد و از کنار بی وفائیها ارام می گذرد.

 

انسان تنها زمانی ارام می گیرد که نسبت به معشوق کامل بیدار شود و عاشق او گردد و  عشق و عاشقی خود را از او ببیند.

 

عشق انسان را می سوزاند و در نهایت خا کستری از عاشق باقی می ماند

 

عشق یعنی زیر باران سو خین

 

عشق یعنی بی هوا ز نده ماندن (هوای عاشق نفسهای معشوق است)

 

عشق لالایی بارون تو شباست

 

 




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : دوشنبه 20 تیر 1384 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم...در میان لاله و گل اشیانی داشتم....گرد ان شمع طرب می سوختم پروانه وار...پای ان سرو روان اشک روانی داشتم....اتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود ...عشق راار اشک حسرت ترجمانی داشتم....چون سرشک ازشوق بودم خاکبوس در گهی...چون غبار از شکر سر بر استانی داشتم....در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود...در زمین با ماه و پروین اسمانی داشتم....درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من ...داشتم ارام تا ارام جانی داشتم....بلبل طبعم(رهی)باشد ز تنهایی خموش ...نغمه ها بودی مرا تا همزمانی داشتم

 زندگی تکرار روز های بی تکرار است (سعی کنیم این فرصت از دست ندیم)

زندگی مانند اسب خسته است که طاقت تازیانه ندارد (سعی کنیم خسته ترش نکنیم)

زندگی مانند جاده ای است که انتها ندارد (سعی کنیم با امید زندگی کنیم)

قدر تمام لحظات زندگیمونو بدونیم.




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : شنبه 18 تیر 1384 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      ...   2   3   4   5  


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic