تبلیغات
حالا بیا تو . . . - مطالب عاشقانه

 برپا ایستاده ام
 تا پگاه را ببینم
 با عینك گمانم
و تاریكی را
 به روشنایی مبدل كنم
 بامداد كوچكم
و بیداری را در شب آغاز كنم
 با صدای ز نگ ساعتم
 و شب را
 در بیداری
 به روزی درخشان برگردانم
 با مهتابی اتاقم
 و تا زندگی را باور كنم
 در حضور مداومش
برپا ایستاده ام
 تا هوا باقی است
 تا عشق باقی است
 تا آزادی باقی است
و از پا نمی نشینم
 تا روشنایی را ببینم
 تا سرود خوش آهنگ عشق را
 بشنوم
 تا حقیقت
 این گوهر یگانه را بیابم
برپا ایستاده ام
 تا گمانداران حقیقت را بگویم
شما كه چون كودكان دبستانی شادی می كنید
 آیا مفهوم ستاره را می دانید
 آیا گستردگی آسمان را می شنوید
آیا حرارت خورشید را می خوانید
 برپا ایستاده ام
 تا آرزومندان حقیقت را بگویم
 چرا دل به وهم پندار سپرده اید
 و بر دانایی و بیداری مرده اید
 آنگاه كه با خود خلوت می كنید
 و حقیقت را در دستهای بزرگ خود
 محبوس می پندارید
 نمی بینید كه دستهای شما باز است
 و چون فكر من خالی است
 و ذهن شما
 بازار پر رونقی است
 كه هر لحظه
 دل به كالایی می دهید
 و جاذبه اشان را نمی رهید
 و اگر چه دلدادگی را بارها آزموده اید
 و به سواسش كشانده اید
 گمراهی را دل نمی نهید
 بر جای مانده ام
تا بگویم
 ذهن
 سرطانی غده ایست بدخیم
كه شما را قربانی خواهد كرد
 در برابر فكری كه باور ندارید
 در مصاف آیینی كه باطل می شمارید
 و در دفاع از حرمتی
 كه جان برسر آن می گذارید
هنگامی كه گلها را به دار می آویزند
 و پرندگان را
 از قفس به مسلخ می برند
 تا سخن از بیداری نشنوند
 هنگامی كه روزنه های كوچك سقف را می گیرند
 تا كمانه های نور را نبینند
 زندگی را چه می دانید
 گوییا
 آنچنان به تاریكی خو گرفته اید
 كه روشنایی را ناقوس مرگ می پندارید
 و از آمدن آن بیم دارید
 زندگی سرودی نیست
 كه تكرارش كنم
 زندگی شاعری نیست
 كه با اندیشه و آیینم
 به دارش بیاویزم
و با نگاهش بستیزم
 زندگی شعر من است
 از معنا می كاهمش
 تا بمانم
 با ترس و گمان نمی خواهمش
همانگونه كه هست
قرنها پاس می دارمش
 و بكر
 نگهمیدارمش
 و با كمانه ی نور
 به یاد می آرمش
 و به جهان می سپارمش
 من فرزند تسلیمم
 خشونت را غریزه نمی دانم
 و زندگی را
 آن طور می شناسم كه هست

پیمان ازاد




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : دوشنبه 31 مرداد 1384 | 03:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

به آبیاری جنگل می روم كه خشكی ره آورد توست
 و رویش دستانم
 یادگاری است از عطوفت باران
 در بهاران
اندیشه مكن
كه جهان بی آنكه بیندیشی به سامان است
 در باغچه غنچه های نو رسیده
 به تشنگی دهان می گشاید
 و من به فرمانی ، ناخواسته مقراض بر گلویشان می گذارم
 آسودگی در كنار تو كه جهان را به پنداری موهوم می خوانی
 و با آهنگی ناموزون می نوازی
حكایت طوفان و دریاست
 بگذریم كه شعر گریزی است برای بودن
 و تو نیز برای ماندن دستاویزی می جویی
 كه از آهن و آتش ساخته ای

پیمان ازاد




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : دوشنبه 31 مرداد 1384 | 02:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

باز شب شد و عاشق ، زهجران عزیزش
با ماتم و سوك ،  رهسپار سفر خاطره ها شد.
رهگذر، خسته وتنها گذری كرد
در كوچه تنهایی
 به جز از چشم عزیزش
به جز از تیرك مژگان ظریفش
آسمانی كه در اوهام شبانه
رازی از خلوت یار
نغمه های انتظار
به یه دنیای غریب
به شروع دگری سوق می داد !
انتظار با وزش ظلمت كور
به سحرگاه دگر تبدیل شد
سهم من
تنها گذری بود از آن كوچه وآن خاطره ها

محمد رضا خاکبازنیا
 




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : شنبه 29 مرداد 1384 | 02:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات



طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : شنبه 29 مرداد 1384 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

برای شکستن سکوتِ شب
ستاره را به آنهمه سپیده دعوت می کنم
ستاره خاموش است
اما نمیداند.

زغن را دعوت نکرده ام
اما به میهمانی عشاق می آید و دل بهار را می لرزاند
بهار چه ساده می نگرد
چه پژمرده است
می خواهم بهار را بیدار کنم
خواب است
اما نمیداند


ببخشید!
شما صدایم را ندیده اید؟
دیروز صدایم را به اتهام محبت محکوم کرده ام
و صدایم فرار کرده است
در هیچکدام از کوچه های مبارزه ندیدمش

به جشن گلها رفتیم
و خاموشیم را پیدا کردم
همانجا نشسته بود
به همراه قلم
و می نوشت
فقط می نوشت

بهار خواب است
و نوشته هایم را نمی بیند
گلها هم پژمرده اند
می خوانند
و بازگو میکنند
و فراموش می شوند

آه... من و بهار و گلها مثل همیم
ولی بهار مرا با شلاق حرفهایش کبود میکند
نمیداند
که من هم
درست مثل بهار
از برگهای بی تاب
سراغ بادهای فردا را می گیرم
درست مثل بهار
گلدان صدایم را ترساندم
و درست مثل گلها
دلم می خواهد
کسی نگوید چرا عاشق به عشق می گوید آزادی
به آزادی می گوید خواب
دلم می خواهد
خراب شوم در ساحل
و شبی خودم را میان شنها هزار تکه کنم
درست مثل گلها
دلم همیشه می خواهد برای آفتاب
قشنگ بزایم
و برعکس بهار
اگر قرار بر این شد که بمیرم، قشنگ بمیرم
...
حال
در هر خرابه ای که می خواهید
چشمهای مرا آویزان کنید
چه اهمیت دارد که ستاره
ماه را تازیانه میزند یا نه
اعتراف کنید که نور
در عبور شب خاموش می شود
ستارهء کوچه های همیشه عاشقِ قدیمیِ من هم
در قفس
خاموش شده
دل من هنوز به آخرین نگاهش روشن است

بگو حریف بیاید
ظلمتش را تیره تر کند
و بگذار بداند که من
همیشه ستاره را دوست خواهم داشت

فری ناز ارین فر




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : جمعه 28 مرداد 1384 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

همچنان در جستجوی عشق تا بیابم
در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کحایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری نگذیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت

فری ناز ارین فر




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : جمعه 28 مرداد 1384 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

هنوز نمی دانم
چگونه از این لحظه ها گذشتی
و زمین را پیمودی
و به قلبم بخشیدی
بهار را...

هنوز نمی دانم
چگونه آرام عبور کردی از من
و رد پای روحت بر جسمم باقی ماند
و تو راه را...

انگار هوس چیدن سیبی
تو را کشاند
به خراشیدن قلبم
که سال ها
در انتهای انبار چوبی ذهن
حتی نداشت هوا را...


یا جستجوی لیوانی نور
تو را کشاند به تاریکی درون من
تا روشن سازی
اتاقک آبی قلبم را
صدا کن مرا...

هدا رستمی
 




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : چهارشنبه 26 مرداد 1384 | 12:08 ب.ظ | نویسنده : miga | نظرات

ای قلب تو پر شراره از عشق بگو
 وی درد تو بی شماره از عشق بگو
 امید رهایی ام از این دریا نیست
 ای پهنه ی بی كناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نكنند
با این شب بی ستاره از عشق بگو
 دیریست كه می رویم و نا پیداییم
 درمانده كه چیست چاره از عشق بگو
 تا یاد تو را به لحظه ها نسپارند
 هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهی سخن سكوت را می فهمند
 لب دوخته با اشاره از عشق بگو
 وقتی ز قصیده ها غزل می سازند
 بنشین و به استعاره از عشق بگو
تنهای من ای با من تنها ، تنها
 از عشق دوباره از عشق بگو

رحیم رسولی




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : چهارشنبه 26 مرداد 1384 | 06:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

کبوتر قلبم این روزها می خواهد


رها شود از قفس دل


و پر بگیرد تا " تو "


تا بر مژگانت دخیل ببند د


و در سایه داغ هرم نگاهت آرام بگیرد !

هدا رستمی




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : سه شنبه 25 مرداد 1384 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

زندگی

آه ای زندگی منم كه هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاكی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
كه لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی كه می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت كاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمنی نظر كردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو به جایی و من
همچو آبی روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریك مرگ می سپرم
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مكم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو كام میگیرم

فروغ فروخزاد




طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : سه شنبه 25 مرداد 1384 | 03:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4