تبلیغات
        حالا بیا تو . . . - مطالب عاشقانه
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

خدایا مرا ببخش

نوشته شده توسط :giga
پنجشنبه 9 شهریور 1391-03:43 ب.ظ

سلام بهونه های من

از قدیم گفتن که هر چه از دل برآید بردل نشیند

پس با هم سخنانی رو میخونیم که از خوب دلی تراوش کرده

خدایا مرا ببخش*

از اینکه: غیبت کردم و از دیگران بدی گفتم و خودم را نیک جلوه دادم.

از اینکه: به والدینم احترام نگذاشتم.
از اینکه: برای برتری خودم دیگران را خوار و سبک کردم.
از اینکه: تعهدهایی را که با خدای خویش بستم، شکستم.
از اینکه: همواره از دیگران عیبجویی و نکوهش کردم و عیوب خود را فراموش نمودم.
از اینکه: سخنانی را گفتم و بدان عمل نکردم.
از اینکه: برای مقابله با دشمنان به جای بینش مکتبی و عدالت خواهانه بر اساس خودخواهی قضاوت نمودم.
از اینکه: دیگران را مسخره و تحقیر کردم تا اشتباهات خودم پوشانده شود.
از اینکه: آگاهی ها و علوم را در اختیار دیگران قرار ندادم.
از اینکه: مانند جاسوسان خبرچین در اسرار خصوصی مردم دخالت و تجسس کردم.
از اینکه: قول دادم اما خلاف عمل کردم.
از اینکه: برای پیاده کردن قوانین نماز در جامعه سستی نمودم.
از اینکه: گذشت شب و روز و حرکت هستی سبب رشد و پندگیری من نشد.
از اینکه: شب خوابیدم، بدون اینکه برای رفع مشکلات مسلمین کوششی انجام دهم.
از اینکه: کارهایم را برای ریاست طلبی و شهرت طلبی انجام دادم.
از اینکه: در کارها تنها خود را محور قرار دادم نه خدا را.
از اینکه: سنجیده، حساب شده، با فکر سخن نگفتم.
از اینکه: گمان های بی مورد و نفاق افکن به دیگران بستم.
از اینکه: حاضر نشدم به خاطر آسایش دیگران خود را به سختی اندازم.
از اینکه: حلال و حرام دین خدا را دگرگون جلوه دادم.
از اینکه: چشمانم را از نگاه های فسادانگیز نپوشاندم.
از اینکه: با کسانی پیوند دوستی بستم که هنوز از روابط طاغوت هجرت نکرده اند.
از اینکه: از انجام عمل حق خودداری کردم به خاطر اینکه به ضرر خودم و پرو و مادرم و دوستانم بود.



"از گفتار مولا امیرالمؤمنین (ع)"





نظرات() 

آن زن دوم کیست؟

نوشته شده توسط :giga
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-09:04 ب.ظ

سلام بهونه ها

امید که احوالتون خوب خوب باشه و لبخند چهرتون رو همیشه آذین ببنده

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید:

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم…

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست.
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.
به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته.
امروز بهتر از دیروز و فرداهای ناشناخته است …





نظرات() 

چشمان نمناک

نوشته شده توسط :giga
یکشنبه 10 مهر 1390-12:04 ب.ظ

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.
پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم ، گفتی :
 دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!.




نظرات() 

بی قرار

نوشته شده توسط :بهونه
سه شنبه 22 خرداد 1386-06:06 ق.ظ

 رنگ دانه های ذرت چه زیباست


 زرد است مثال ان نور زیبای چهرات


باران همیشه مرا یادالماس های

 روی گونه ات می اندازد

 نازنین یارم می توانم بخوانم از دورایت


 می توانم بمانم با نامت


 می توانم بگویم از خوبیت


 ای زیبایم بمان تا همیشه


 تا اوج ماندن ها


 غریب تر از انم که شب مرا بشناسد


 من غریب ام برای تاریکی


 برای سکوت شبانه ام


 همرازم بیا که دل بی قرار است


اینم از حسم راستی ممنون که می نویسی و خوشحالم که در همراه قدیمی با من می نویسی





نظرات() 

تو ....

نوشته شده توسط :miga
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385-04:05 ق.ظ

تو مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه


چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه


تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری


ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه


مرا مطالعه صفحه جمال تو بس


به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه


شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار


بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه


از اینکه مست و خمارم ملامتم منما


که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه


تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی


بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه


بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من


مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه


شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو


برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه


کمند زلفت تو از قاف گیرد عنقا را


ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه


صبور باش ای دل من ناله مکن


بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه

 
هیچ وقت دل به کسی نبند… چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ...ولی اگه دل بستی…… هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی……!!
 
عشق خداوند مانند اقیانوس است




نظرات() 

عشق یعنی چه؟

نوشته شده توسط :niga
سه شنبه 29 فروردین 1385-09:04 ق.ظ

عشق یعنی چه؟
دوری ، عشق را شدت میبخشد و نزدیكی ،قوت .
پیری مانع از عشق نیست اما عشق تا حدودی مانع از پیریست .
هرگز ندا نستم چگونه ستایش كنم تا آنكه آموختم .
عشق ناتمام میگوید:من تو را دوست دارم چون به تو نیاز دارم .
عشق تمام میگوید:من به تو نیاز دارم چون تو را دوست دارم .
درحساب عشق یك +یك مساوی است با همه چیز و دومنهای یك برابرهیچ .
عشق چیزی جزیافتن خویش در دیگران و شادكامی در شناخت نیست .
عشق همانند پروانه ایست كه اگر سفت بگیری له میشودو اگر سست بگیری میگریزد .
عشق چون میوه است. ممكن است خوب به نظرآید اما تا وقتی كه نرسیده آن را گاز نزن .
عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز، قلب پر میشود .
عشق غلبه خیال بر خرد است .
مرد به كرات عشق میورزد ، اما كم . ولی زن به ندرت ،اما بسیار .
مردها همواره میخواهنداولین عشق یك زن باشند و زنها دوست دارن آخرین عشق یه مرد باشند .
تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است




نظرات() 

چی بنویسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

نوشته شده توسط :niga
شنبه 26 فروردین 1385-10:04 ق.ظ

چی بنویسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنویسم وقتی فلبت من و از توو قصه رونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بنویسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه تو رو پیش من بیاره

شب هم نفسی شب بلند تنهایی تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی

چی بگم وقتی زندگی بی تو جلوه ای نداره

وقتی فریاد من و خاموش توی کوچه جا میزاره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بنویسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بنویسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره





نظرات() 

on love

نوشته شده توسط :miga
شنبه 5 فروردین 1385-02:03 ق.ظ

با سلام خدمت تمام دوستان

ممنوم از گیگا و نیگای عزیز لطف کردین و از تمام دوستان که من را مورد

 لطف خود قرار دادن سپاسگزارم

مطلب این دفعه من در مورد عشق و نویسنده ان جبران خلیل جبران هست

 یکی نویسندگان محبوب من.

 اوشو و جبران برای من الگو هستند واقعا بهشون علاقه دارم روحشون شاد

 

این مطالب از کتاب عاشقانه ها هست زیاده اما زیبا اگر اشتباه داره معذرت می

 خوام چون خودم از روی کتاب هر قسمتش که بهتر بود نوشتم .

موفق و موید باشید امیدوارم .

هر روزتان بهاری باد .

برای خاطر عشق

به من بگوآن شلعه چه نام دارد که در دلم زبانه می کشد نیرویم را می بلعد و

 اراده ام رازایل می کند؟

عشق تنها ازادی در دنیاست زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری

 و پدیده های طبیعی مسیر ان را تغییر نمی دهند .

محبوبم اشک هایت را پاک کن زیرا عشقی که چشمان مارا گشوده و ما را خادم

خویش ساخته موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد . اشک

هایت را پاک کن و ارام بگیر زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای ان عشق است

که رنج نداری تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می اوریم .

زندگی بدون عشق به درختی می ماند بودن شکوفه و میوه . عشق بدون ریبایی

به گل هایی می ماند بدون رایحه و به میوه هایی که هسته ندارند ...

زندگی عشق و زیبایی یک روحند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می شوند و نه

تغییر می کنند.

جان های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند

گاه به گاه برای مصالح زمینی از ان دور می شوند و برای هدفی زمینی از ان

 جدا می افتند .

با وجود این همه ی روح ها در دستان امن عشق اقامت دارند تا زمانی که  مرگ

 از راه برسد و انها را نزد خدا به عالم بالا ببرد .

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه

است. عشق ثمره ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای

تحقق نیابد در طول سالیان و حتی نسل هانیزتحقق نخواهد یافت.

فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می کند و نه زشتی را .

عشق وقتی دچار غم غربت باشد از حساب زمان و هیاهوی ان ملول می گردد.

عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای مهمان ناخوانده خانه ی عشق سراب است و مایه خنده .

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود جز در لحظه جدایی.

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می گذرد اما ما می ترسیم و از او می گریزیم یا در تاریکی پنهان می شویم یا اینکه تعقیبش می کنیم و به نام او دست به شرارت می زنیم .

عشق رازی است مقدس 

برای کسانی که عاشقند عشق برای همیشه بی کلام می ماند .

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست .

حتی عاقل ترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می شوند .

اما به راستی عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است.

عشق واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور بر صفحه ای از جنس نور نوشته می شود .

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می کند .

نخستین نگاه معشوق به روح ازلی می ماند که بر سطح اب روان شد بهشت و جهنم را افرید سپس گفت: باش! وهمه چیز موجود شد.

هنگامی که عشق دامن می گسترد کلام خاموش می شود .

آدمیان محصول عشق را تنها بعد از غیبت یار و تلخی صبر و تیرگی یاس درو خواهند کرد .

ای عشق که دستان خداییت

بر خواهش های من لگام زده

و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار افتخار بالا برده

مگذار توان و استقامتم

از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد

که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند

 

بگذار که گرسنه ی گرسنه بمانم

بگذار از تشنگی بسوزم

بگذار بمیرم و هلاک شوم

پیش از ان که دستی بر اورم

و از پیاله ای بنوشم که تو ان را پر نکرده ای

یا از ظرفی بخورم که تو ان را متبرک نساخته ای





نظرات() 

خاطر تومی خوام

نوشته شده توسط :niga
پنجشنبه 18 اسفند 1384-10:03 ق.ظ

دلم می خواد به خاطرت خاطره ها را پاک کنم

خاطره های خاطر تو ؛تو سینه ها ثبت بکنم

دلم می خوادکه اشکامو رو دست تو جاری کنم

چشمامو زنجیر بزنم فقط به تو نگاه کنم

زبو نموقفل بزنم برای تو حرف بزنم

زخمهای قلب عاشقو با اسم تو دوا کنم

دلم می خواد که دفترو به خاطر تو پر بکنم

قلمهای سیاهمو به خاطرت سفید کنم

دفترای روی زمین برای اسم تو کمند

می رم رو طاق آسمون اسم تو را حک می کنم

با یک جرقه نگات خورشیدو آتیش می زنم

عکس چشاتو می برم روی شبو کم می کنم

چند تا تار از مو های تو اگه که تو دستام باشه

اون ها را رو ریسمون می کنم چشمها رو زنجیر می کنم

کسی نگاهت نکنه؛ چشم تو رو چشم نزنه

هر چند اگه که تو بخوای دنیا رو عاشق می کنم

دلم می خواد برای تو خودم را مجنون بکنم

بیابونای مجنونو پر از شقایق بکنم

تیشه فرهاد بگیرم دنیا را در هم بکنم

کتیبه ی عشق تو رو روی زمین حک می کنم

تیغ نگاتو می گیرم گلها را از بن می زنم

آخه تو یک دنیا گلی ،اون ها را پرپر می کنم

گلهای پرپر شده رو به زیر پات فرش می کنم

خا رها شونو یکی یکی تو قلب و سینه ام می کنم

 اگه نگاهم نکنی روزی هزار بار می میرم

اگه نگامم بکنی دو باره باز جون می کنم

اگه بهم بگی برو می رمو بیچاره می شم

اقیانوسای آبی را با گریام سرخ می کنم

دوست دارم ،عاشقتم اینها که ارزش ندارن

آخر یه روز به خاطرت جون می دمو دق میکنم





نظرات() 

عشق چیست؟

نوشته شده توسط :niga
یکشنبه 25 دی 1384-12:01 ب.ظ

( love is afraid of losing you)

)عشق یعنی ترس از دست دادن تو)

(love is like the air we breathe  it may not always be seen ,but it is always felt and used and we will die with out it.)

(عشق مثل هوایی است که استشمام میکنیم . آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش میکنیم و بدون آن خواهیم مرد).

 (love is when you find your self spending every wish on him )

(عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو میکنی).

(love is something silent but is can be louder than anything when it talks)

(عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر خواهد بود).

(love is like a flower which blossoms with trust)

(عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید.)

(love is a wide ocean that joins two shores)

(عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد).

 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox