تبلیغات
        حالا بیا تو . . . - مطالب سهراب سپهری
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

با مرغ پنهان

نوشته شده توسط :miga
یکشنبه 30 مرداد 1384-08:08 ق.ظ

حرف ها دارم
با تو ای مرغی كه می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی !

چه ترا دردی است
كز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از كف من می ربایی؟

در كجا هستی نهان ای مرغ !
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یك مرداب
یا كه می شویی كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستی ، بگو با من .
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه دیگر می كنی پروا؟





نظرات() 

مرغ معما

نوشته شده توسط :miga
یکشنبه 16 مرداد 1384-09:08 ق.ظ

دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی
چون من در این دیار، تنها، تنهاست
گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،
مانده بر این پرده لیك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در این سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بیدار،
پیكر او لیك سایه – روشن رؤیاست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سایه‌اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه: پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح خیالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چون با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نیست
ره به دورن می‌برد حمایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل، خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است





نظرات() 

می خروشد دریا

نوشته شده توسط :miga
یکشنبه 16 مرداد 1384-09:08 ق.ظ

می خروشد دریا.
هیچكس نیست به ساحل دریا.
لكه ای نیست به دریا تاریك
كه شود قایق
اگر آید نزدیك.

مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او ،
پیكرش را ز رهی نا روشن
برده در تلخی ادراك فرو.
هیچكس نیست كه آید از راه
و به آب افكندش.
و دیر وقت كه هر كوهه آب
حرف با گوش نهان می زندش،
موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما
قصه یك شب طوفانی را.

رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت.
با خیالی در خواب

صبح آن شب ، كه به دریا موجی
تن نمی كوفت به موجی دیگر ،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر.
پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای كه هست
در همین لحظه غمناك بجا
و به نزدیكی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز
از شب طوفانی
داستانی نه دراز.





نظرات() 

دلسرد

نوشته شده توسط :miga
شنبه 15 مرداد 1384-08:08 ق.ظ

قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل : هوس لبخندی است.

خیره چشمانش با من گوید:
كو چراغی كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشی كو كه بسوزد دل ما؟

خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی كلنگ،
سیل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناك زمان می گذرد،
رنگ می ریزد از پیكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.

گاه می لرزد باروی سكوت:
غول ها سر به زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهید،
چشم ها در ره شب می پایند!

تكیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت.



نظرات() 

صدای باغ

نوشته شده توسط :miga
چهارشنبه 12 مرداد 1384-09:08 ق.ظ

در باغی رها شده بودم.

 نوری بیرنگ و سبك بر من می وزید.

 آیا من خود بدین باغ آمده بودم

و یا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟

 هوای باغ از من می گذشت

 و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.

 آیا این باغ سایه روحی نبود

 كه لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟

ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،

 صدایی كه به هیچ شباهت داشت.

 گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می كرد.

 همیشه از روزنه ای ناپیدا

این صدا در تاریكی زندگی ام رها شده بود.

 سرچشمه صدا گم بود:

من ناگاه آمده بودم

. خستگی در من نبود:

 راهی پیموده نشد.

 آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟

 ناگهان رنگی دمید:

 پیكری روی علف ها افتاده بود.

 انسانی كه شباهت دوری با خود داشت.

 باغ در ته چشمانش بود

و جا پای صدا همراه تپش هایش.

 زندگی اش آهسته بود

. وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود

. وزشی برخاست دریچه ای بر خیرگی ام گشود:

روشنی تندی به باغ آمد.

 باغ می پژمرد

 و من به درون دریچه رها می شدم.





نظرات() 

همراه

نوشته شده توسط :miga
جمعه 7 مرداد 1384-02:07 ق.ظ

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ستاره هایم به تاریكی رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.
تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد كودكی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می كشیدند،
درها عبور غمناك مرا می جستند.
و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریكی ، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه
تپش هایم.
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیكرت شعله گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب كشیدم ،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریكی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم كردم.

میان ما سرگردانی بیابان هاست.
بی چراغی شب ها ، بستر خاكی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.
میان ما "هزار و یك شب" جست و جوهاست
.



نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox