حالا بیا تو . . . - مطالب حکایت

غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...


Admin Logo
themebox Logo

دانلود آهنگ



تاریخ:چهارشنبه 23 شهریور 1390-12:41 ق.ظ

نویسنده :giga

تبر و جنگل

سلام بهونه های من
ممنون از دوستانی که پیام میذارن

وقتی تبر به جنگل رسید 
درختان فریاد زنان گفتند:
وای دسته اش از جنس ماست



نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:پنجشنبه 23 فروردین 1386-12:04 ب.ظ

نویسنده :giga

امام صادق(ع) و طبیب

سلام به همه بهونه های ریز و درشت قشنگم

حال و احوال که توپه توپه؟انشالله که باشه.

گفتگوی امام صادق علیه السلام با طبیب هندی. حتما بخونید ... آموزش

بسمی تعالی

سلام

گفتگوی امام صادق علیه السلام با طبیب هندی


......


امام: اجازه می دهید چیزهایی از شما بپرسم؟


طبیب: چه عرض کنم؛ بپرسید، اگر بدانم پاسخ می گویم.


امام: چرا در پیشانی خطوط مختلفی نقش شده؟


طبیب: نمی دانم!


امام: چرا بینی میان دو چشم قرار دارد؟


طبیب: نمی دانم!


امام: چرا قلب صنوبری شکل است؟


طبیب: نمی دانم!


امام: چرا کبد محدب است؟


طبیب: نمی دانم!


امام: چرا کاسه زانو به سمت جلو است؟


طبیب: نمی دانم!


امام: چرا میان کف پا گود است؟


طبیب: نمی دانم!


امام: ولی من به فضل خدا، از حکمت اینها آگاهم.


طبیب: بفرمایید، استفاده کنم.


امام: پس خوب گوش کن؛

 

_ در پیشانی خطوط و نقوش مختلف رسم کرده تا از ریزش عرق به چشم ها مانع شود و همچو نهر هایی که در زمین، محل جریان آب می شود از پخش شدن عرق جلوگیری کند.


_ بینی را میان دو چشم قرار داد که نور را به دو قسمت مساوی تقسیم کند تا به اعتدال به دو چشم برسد.


_ قلب را صنوبری شکل (شبیه میوه کاج) آفریده تا نوک باریکش در ریه داخل شده و از نسیم آن خنک شود و مغز سر از حرارت آن آسیب نبیند.


_ کبد را محدب آفرید تا معده با سنگینی خود بر آن فشار آورده و بخارات مسموم از آن خارج شود.


_ کاسه زانو را به سمت جلو قرار داده، زیرا آدمیزاد میان دست های خود به شکل محاذی راه می رود و اگر غیر از آن بود راه رفتنش مشکل و حرکاتش نا موزون بود.


_ زیر قدمهای پا را تهی کرده تا همه پا به زمین نچسبد. زیرا اگر تمامش به زمین می چسبید، مانند دسته هاونی بود که سنگینی اش باعث ناراحتی می شد و سنگریزه ای هر چند کوچک، پا را به زحمت می انداخت.

 

بر گرفته از کتاب طب الصادق(ع)



نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:پنجشنبه 19 مرداد 1385-01:08 ق.ظ

نویسنده :miga

صلح واقعی

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد،

 جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به

تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها

هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است.

در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه

هم آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در

 پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی

سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ای

ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است.

پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت:صلح در جایی که مشکل و سختی

 

ای نیست، معنی ندارد.

صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود

همه مشکلات آرام و مطمئن است. این، معنی واقعی صلح است



نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:یکشنبه 6 آذر 1384-01:11 ق.ظ

نویسنده :giga

عشق

سلام به بهونه های قشنگ برای زندگی

وقتی نیگام به چهره بشاشو مصممشافتاد که با یه پیپ شکسته که فکر میکنم متعلق به بابا بزرگشبود نمایش میداد ! خندم گرفت نمیتونستم جولوی خودمو بگیرم وای ی ی ی

مردم در حال جمع شده بودن و محو حرکات ریتمیکش شده بودن.و مرتب تشویقش میکردن   و اونو به وجد می آوردن . وحرکات سر بود که کاراشو تحسین میکرد.

(ماها همه وقتی اسم پیپ رو میشنویم یاد ناخداها میوفتیم که در کابینشون با زدن پکهای عمیق به پیپ خودشون رو یه کاپتان منحصر به فرد میبینن)

شیطنتهای جوون به اوج خودش نزدیک میشد.و تشویقها هم حاکی از رضایت تماشاچیها بود.حتی نینیها هم فیض میبردن

مقداری توتون به پیپ اضافه کرد و پیپ رو روشن کرد و بهش پک زد و دود رو با ولع بیرون داد.....

اینجا دیگه شیطنت از سر روش میبارید .

وای ی ی ی ی ی نکنه او یک فرشته باشه

در بین مردم یه دختر گل فروش در حال نیگاه کردنش بود و هی چشاشو میبست و باز میکرد

گویا در ذهنش چیزایی میگذشت  وای نکنه عاشقش شده باشه ؟

چرا ماها با یه نیگاه  یا با یه کار عجیب  یا از نوع ماشین یا نوازندگی ویا از ورزشکاربودن ویا دلقک بودن   و ..و..و.. جنس مخالف یه دل نه صد دل عاشق میشیم؟

چرا به همین سادگی دل پر ارزشمون رو به هر کسی که از راه رسید ! میدیم؟

...............................



نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:سه شنبه 11 مرداد 1384-03:08 ق.ظ

نویسنده :giga

بخون حالا

یکی بود یکی نبود .

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلش و جواب نمیده . هرچی SMS هم براش میزنم باز جواب نمده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .

چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .

مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .

شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم . فقظ خاستین برین بهشت کفش پاشنه بلند نپوشین .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان. می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .

شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد . یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام .

شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه . بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه .

شنل‌: حنا کجا میری ؟؟؟

حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .

شنل : ای نا کس حالا تنها میپری دیگه !!

حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .

شنل : حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست ؟؟؟

حنا : آره با لوک خوشانس میان .

شنل : برو دختره ........................................... ( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود )

شنل قرمزی یه تک آف میکنه و به راهش ادامه میده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!

میره جلو سوارش میکنه .

شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!

نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتیکه ...... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون .

شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .

نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش . این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون . زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند .

شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید .

نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کیف قاپی . جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .

شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک می کنن . دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه .

شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد . بچه مایه دار شدی . بقیه همه بد بخت شدن . بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه . شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و .... و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .

ما هم مجبوریم واسه گذران زندگی این کارا رو بکنیم.

نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:یکشنبه 9 مرداد 1384-02:07 ق.ظ

نویسنده :giga

مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر

مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر

منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

..................

من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

..................

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر

چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند

اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند

..................

توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد

آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون

..................

خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین

هی بخارم می كنن زندگیم شده همین

با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم

سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

..................

هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره

خاك تشنه همینم داره همراش می بره

خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد

شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد

نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:دوشنبه 3 مرداد 1384-12:07 ب.ظ

نویسنده :giga

نامه یک پسر عرب به معشوقه ایرانج! 

یا ایــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســجانـا

امیـدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد .

و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـجلاملال لنا سواجفراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالجفجهمـــین ایام

دیدارنا و مرادنا حاصلوننـا . بارجیا ایها العزیز انا فــجآتش

العـشق کمثـل الماهیتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.

فجکـــل شبها که انا ســرم را علجالمتــــــــکا میگذارم ,

اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاریه" علجالبـــستر

و آه سوزاننجبســـــــــــــــوجآسـمان صعودن !

الهجانا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم میخورم بجاننجو

بجانک که فجکـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــجچشماننا

لا داخـــــلون و اغـــلب الجصبح بیــــدارون و گریـــــه زارون

فجهجرک .

انا قربان چــــشم و ابرویت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــیر

فداجبدن ابیضت بشود !

بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده

و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گردیده .

" آه ... آه یاویلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بیادکم یوقوقو !

یعنـــجوق وق !

میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوجانت ارسالون

هیچ لاجـــوابون گویا انا را آدم لا حسابون !!! "

به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فجفراقک

مـــجروح و لباب قلبنا بروجانت مفتوح !

انا نمیدانم که چرا از من فرارون ! در صورتجکـــــــه انا من

العشـقک بیقرارون گویا لارحم فجقلبک !!!

انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب

المعلومات الکثیره . بــا تــــــــــمام این احوال حاضرم حلقه

العبودیت و الچاکرجترا فجالگوشم آویزاننا!

رحـــــم .... ارحم ! یعنجرحم کن نگذار من(men) جفائک

خودم را با اربـــع نـخود تریاک یقتلون !!!

انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـجخداوند به قدر مثقال ذره وفا فجوجودک لا آفریده !!!

انــــــــــــــا تا ثلاث ماه دیگر مرتبا" فجهر هفته واحد نامة

العاشقانة بـراجانـت مینویسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون

و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا یرسون آنــقدر اشکنا مـــن

الچشمنا سرازجون تا جـــــــــــان آفرین تسلیمون !!! 

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون

الجوان الضعیف الخفیف الکثیف !

میرزا عبد الزیرشلوارج!



نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:دوشنبه 3 مرداد 1384-04:07 ق.ظ

نویسنده :giga

کوزه شکسته

Image Hosted by ImageShack.us

نظرات() 
نوع مطلب : حکایت 

تاریخ:دوشنبه 3 مرداد 1384-03:07 ق.ظ

نویسنده :giga

ساعت ویژه


نظرات() 
نوع مطلب : حکایت