تبلیغات
        حالا بیا تو . . . - مطالب حرف دل
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

گذشته

نوشته شده توسط :بهونه
چهارشنبه 20 آبان 1394-03:10 ب.ظ

 

همیشه گوشه هایی ، اتفاق هایی از گذشته‌ها هست که وادارت می‌کند دوباره و چندباره زنده شان کنی، انگار نتوانسته ای آن واقعه را در

 

 زمان خودش آنطور که باید ببینی و یا زندگی کنی. انگار گوشه ای یا لحظه هایی از آن را نبوده ای و جامانده ای. شاید برای همین است که آن

 

 گذشته‌های دور، گاه و بی گاه، خودشان را به دیوار ذهن می‌کوبند که زنده کن ما را!

 

اندوه_مونالیزا





نظرات() 

می دانی

نوشته شده توسط :بهونه
شنبه 31 فروردین 1392-03:03 ب.ظ

وقتی نیستی گل های رز داخل باغچه هم دیگر شادمان نیستن

می دانی دیگر منتظر نور افتاب نیستند ...

باران مداوم شده و این چشم هایم را اسوده کرده دیگر ترس دیدن اشک هایم را ندارم

تو همه چیز را می دانی .......

ولی چشمهایت را بستی برای همیشه

 

این خواست تو بود و من همیشه به ان احترام می گذارم.

 





نظرات() 

هنوز...؟

نوشته شده توسط :بهونه
شنبه 17 فروردین 1392-03:07 ب.ظ

روزگارت بر وفق مراد است هنوز؟

 

شادی چهره ات برقراراست هنوز؟

 

اشک های عاشقی پر تکرار است هنوز؟

 

دلت پر از یاس سفید است هنوز؟

 

دست هایت مهربان است هنوز؟

 

غمت با شادیت محو می گردد هنوز؟

 

دفتر شعر هایت جاودان است هنوز؟

 

زندگی را زندگی می کنی ایا هنوز؟

 

یاد من در خاطرت هست هنوز؟

 

               بهونه





نظرات() 

بهار امد....

نوشته شده توسط :بهونه
سه شنبه 15 اسفند 1391-05:31 ب.ظ

بهار می اید هوا خوب است ..

کاش دل من هم خوب می بود .

راستی شکوفه ها را که می بینم یاد روزهای ماندنت می افتم ...

افسوس زمانی که شکوفه ها افتادند تو هم کوله بارت را بستی...

به امید امدنت سالها گذشت شکوفه ها دوباره امدند ولی تو...

دیگر فکر امدنت نیستم ولی یاد بودنت مرا می سوزاند...
(بهونه)



نظرات() 

حرف های نگقته

نوشته شده توسط :بهونه
یکشنبه 13 اسفند 1391-10:49 ق.ظ

احساس غم تمام وجودم را فراگرفته است ...

 

سهم من از دنیا فقط یک کلمه است

 

......حسرت.....

 

حسرت سال های گذشته ...

 

در حال و اینده زندگی نمی کنم فقط روزهای گذشته و یک ارزو

 

ارزوی برگشتن و دوباره ساختن ....ارزوی محال ....چقدر سخت می گذرد

 

راست گفتی ؛مقصر خودم بودم ،تو را ملامت نمی کنم .گذشتم تمام ارزوهایم را خراب کرد..

 

اما انصافت کو ؟

 

فراموشیت مثل گذشت من نبود؟؟؟؟؟؟

 

کاش من هم مثل تمام انسان ها فراموش می کردم

 

راستی عید نزدیک است و من خانه تکانی دل را شروع نکردم سالهاست

 

 گردو غبار رفتنت جا مانده و من این گردوغبار را دوست دارم ...

 

(بهونه)

 





نظرات() 

دلم گرفته

نوشته شده توسط :بهونه
چهارشنبه 13 دی 1391-10:36 ب.ظ



دلم گرفته از تمام بودن ها از تمام ماندن ها دیشب با خود در فکر بودم
 
من در کدام گروه مردم قرار دارم ؟غیر از خدا خودمان هم از احوال خود باخبریم
 
گروه اول از نظر من انهایی هستند که عشق دنیا دارند و به قول خودشون حالشو
د ارند می برند اصلا فقط الان عشق است .
 
گروه دوم انهایی هستند که برای اخرت خود در این دنیا کشت می کنند در اخر هم برداشت خوب ، اینها هم شاد هستند چون بهشت را دارند.
 
گروه سوم مثل من هستن که نه دنیا دارند و نه اخرت واقعا بد باختم 
 
به نظر من از هزارتا شکست در کل زندگی بدترینش همینه
عمر رفته برگشت پذیر هم نیست نه عشق دنیا کردم نه منتظر عشق اون دنیا
 
ای میسوزم وقتی میبینم اخرش با گروه اول یه جا هستم ولی مثل اونا نبودم.
 
واقعا برای چی امدم به این دنیا وقتی هیچ کاری نکردم ....
اینم از ذهن اشفته من چقدر درگیرم افسردم کرده این روزا....




نظرات() 

احساس

نوشته شده توسط :بهونه
پنجشنبه 9 آذر 1391-11:39 ق.ظ




احساس می کنم باران کمی زبادتر از همیشه شده ترس از سیل و نابودی دل دارم.....

دریاچه ی کوچیک من نه قایقی دارد نه پلی برای نجات مسافرش نه فرشته ای با بال هایی برای پرواز.....


محکوم به ماندن و اسیریست اه ای دل.......

ماندن و نفس کشیدن در مه زندگی 


نمی دانم تک سوار اسب من می داند که دیگر زمینی برای امدنش نیست ....


نمی دانم می داند که اسمان تاریک شده و اسبش راه را نمی یابد..

شاید نه اسبی دیگر باشد و نه تک سواری ...

توهم و خیالات بیهوده در ماندن جاودانه ی من در ساحل اندوهگین دل باز هم  زیباست .....

شاید خورشیدی باشد که هر روز می اید و دل را روشن می کند 


و من این را دوست دارم ......


(بهونه)




نظرات() 

زمستان ای بی رحم ترین فصل درونی من

نوشته شده توسط :بهونه
چهارشنبه 8 آذر 1391-07:34 ق.ظ








زمستان ای بی رحم ترین فصل درونی من 


برف درون من بارشش ابدیست و من در قندیل های بلند صورت چین و چروک خورده خود را می بینم 

اشک ها تا در صورتم جاری می شوند گلوله ای می شوند از جنس شیشه .....


سکوت دل فرا تر از حد طبیعی و من با تمام وجود این سکوت بی معنا را حسش می کنم 


کاش سفیدی زمستان تمام می شد و من ریشه های درختان بهاری را درونم احساس می کردم 

کاش جغد سفید شب دیگر بر بالای درخت تنهایی من نمی نشست و من با صدایش عمق تنهایی ام را درک نمی کردم 


در میان جمع تنها ماندن چقدر سخت است ......


در میان جمع بی صدا بودن  چقدر سخت است......

کاش بودی و درک می کردی ....

کاش بودی و سردی دلم را می دیدی  که چگونه مانند سرطان چنگ به تمام زندگی ام زده...

کاش ....


(بهونه)








نظرات() 

عشق

نوشته شده توسط :بهونه
دوشنبه 29 آبان 1391-01:03 ب.ظ

سلام به تمام ان ها که بهانه ای دارند برای زندگی 


امیدوارم همه خوب باشین 


این ایام  اندوهگین التماس دعا دارم ....




این یکی از نوشته های من هست از قدیم پیرتر شدم بدتر هم شده نوشته هام  ولی می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد.


یک روز سرد زمستانی تو امدی و من گرمی عشق را با تمام وجودم احساس کردم  طنین زیبای صدایت و ان خنده های پر شورت مرا به بهار دل می کشاند

و من احساس می کردم تنها فرشته ای که از اسمان  امده است  و من خوشبخت ترین انسان عالم  ....


زمان گذشت و من عاشق  تر و او .... نمی دانم .....از دلش بی خبر 

بهار رسید و من به زمستان رسیدم 

او رفت با بادهای بهاری و من با سردی زمستان دل زندگی کردم


فرشته ی من انسان دیگری را دید و شاید او انسان واقعی بود و من ....


حال گذشته ها مانند باران به صورتم  می زنند و دیگر زمان خزان رسیده ....

 جغد سفید  شب  بر بالای درخت اندوه من پرواز می کند و تنهایی مرا پر می کند ....


عشق زیباست تا زمان نرسیدنش پس من احساسش کردم و زیبایی اش را با وصالش تغییر نمی دهم ...


اسمان ابریست و در انتظار باران است و من در انتظار بارانی از جنس گل های زیبای نیلوفرم 


کاش نغمه های زیبای اسمانی را دوباره می شنیدم  شاید پیر شدم .....


(بهونه)






نظرات() 

خیلی زود دیر شد

نوشته شده توسط :بهونه
شنبه 20 آبان 1391-02:37 ب.ظ



من به خود رسیدم ولی افسوس دیر زمانی بود که روح من دیگر معنایی نداشت 

معنای زیبای عشق 

معنای زیبای دوست داشتن

معنای زیبای بهم پیوستن دو روح و تکامل هر دو 

می دانی برای هر کدام زمانی لازم داشتم ولی افسوس زمان هر یک که رسید من بودم ولی او نبود....

حال که من هستم و او هست زمان هیچ یک از انها نیست انگار تاریخ انقضایش رسیده ...

پس رسیدن به خود خیلی زود دیر شد ...پیر شد ...مرگ پایانش داد....

(بهونه)




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox