تبلیغات
حالا بیا تو . . . - مطالب omega

توی یک شبِ زمستون

پر شد از برف ابر پرخون

سایه ها روزُ شکستن

به افق درهای آرزورو بستن

میدونم که خیلی دیره

تن تو تو برف اسیره

نکنه سرما تورو از من بگیره

گلِ من تنها و خسته

توی خشم باد نشسته

رنگ زرد انتظاره

واسه خورشیدی که فردارو بیاره

تا که ریشش تو زمینه

قصه دلش همینه

یه روزی بهاره و یه روزی چنینِ

کاش که بارون مثل اون روزا بباره

کاش یخا آب بشنُ بیای بگی دنیا بهاره

گلِ من قسم به ریشت

باغبون واسه همیشست

میمونم تا جون بگیری

دیگه سرخِ گلِ آفتاب

یا بلورِ یخ مهتاب

خاطرات یه گذشتست

عکس یادگاری با قابِ شکستست

کی بجز شمع های خونه

قصه شبُ میدونه

گل من دلش پرِ از این زمونه



تاریخ : جمعه 25 فروردین 1396 | 01:02 ب.ظ | نویسنده : omega | نظرات

خیس میشم با تو هرشب زیر بارونی که نیست

دستتو محکم گرفتم تو خیابونی که نیست

باشم و عاشقم نباشم کار آسونی که نیست

من خدایی با تو اینجا از تو میسازم که نیست

باید هر شب روی رازی پرده بندازم که نیست

تو منو به بند کشیدی توی زندونی که نیست

با جنونه هر شب من جز تو مهمونی که نیست

نامه هامو پاره کردم وقتی می خونی که نیست

هرچی اینجا با تو ساختم خوب میدونی که نیست

غرق میشم تو سیاه موج موهایی که نیست

دور تو میگردم اینجا دور میدونی که نیست

تو یه روزی برمیگردی از خیابونی که نیست



تاریخ : جمعه 24 دی 1395 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : omega | نظرات
سلام دیروز سالروز در گذشت نیما یوشیج بود برای زنده نگه داشتن یادش یکی از شعرهاش رو براتون میذارم...
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.
شباهنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا یک داستان کوتاه با نام « ببخشید خانم شما خدا هستید»
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید ،کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت : مواظب خودت باش عزیزم.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ 
زن لبخند زد و پاسخ داد :
نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت : می دانستم با خدا نسبتی داری



تاریخ : سه شنبه 14 دی 1395 | 09:02 ق.ظ | نویسنده : omega | نظرات

دل بر درد می نهد فریاد

یاد باد یادباد ان عشق بی همتا


دل بر خود می زند خنجر


اتشی دیگر نخواهم ای روزگار


دل بر خود می نهد مرهم


درمان چرا بیهوده شد ای روزگار


دل براین تنهای اش ماتم زده


تنهایی این روزها کی محو می گردد ای روزگار


دل غمش را تا همیشه می کند فریاد


کی جادوی این زندگی نابود می گردد ای روزگار


دل فراموشش نکرد ان همه احساس را


زمان هم مرا همراهی نکرد ای روزگار


همه گفتند عشقت بی خود است و بی ثمر


تو چرا اثبات کردی  ای روزگار


دل سکوتش را همدم سال ها کردورفت


سکوتش خود تمام رازهاست


خود تمام اشک هاست


این سکوت ان همه احساس زیبا


من را زخود بیگانه تر کرد ای روزگار .....



تاریخ : چهارشنبه 26 آبان 1395 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : omega | نظرات
امروز سالگرد وفات یکی از معلمان خوبم بود.
برای اینکه یادی ازش کرده باشم یک بیت شعر که یک روز یادم داده بود رو براتون میذارم...
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ      ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
ای وای یادم رفته بود... انگار یکی دیگه هم یادم داده بود که اونم میذارم
روزگارست آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد     چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
روحش شاد


تاریخ : سه شنبه 30 شهریور 1395 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : omega | نظرات
سلام به همه دوستان قدیم و جدید....
عجب خاکی گرفته اینجا.......
امروز اتفاقی بعد از مدتها به اینجا سر زدم و کلی خاطره از جلوی چشمام رد شد...دلم خیلی گرفت وقتی دیم که اینجا خیلی وقته که به روز نشده... دلم میخواد اینجا رو باز با رونق ببینم به همین دلیل هم این پست رو دارم می نویسم... ولی تنها این کار رو نمی کنم...
از giga ی عزیز خواهش میکنم اگه دسترسی به نویسندگان قدیم داره اونها رو جمع کنه...
برای اینکه یک کم به پسنم محنوا بدم یک روزنامه دیواری میخوام به یاد گذشته درست کنم البته با موضوع نوستالژی....
اول از خودم شروع میکنم:

من پر از ترسم این روزها 
سر راهم توی جاده های پر از پیچ و خم 
گاهی وقتها حواسم می پرد لب دیوارهای سنگی باغ های سیب ..
پاهایم که چشم ندارد
می ترسم برود روی جوانه تازه روییده ای 
که دست هایش را به نیاز رو به آسمان بلند کرده 
یا بخورد , به تکه سنگی که دلش پر از درد سنگ بودن است ..
من حواسم گاهی , پرت می شود توی زلالی آب
می ترسم آن لحظه , در بین راه , شیشه های نازک حضوری را بشکند
من دورم را هاله ای کشیده ام از " آهای , حواست باشد " ولی 
وقتی گوش نمی کند به حرفم , 
وقتی تنهایم می گذارد , جایش را ترس می گیرد و شرم ..
من می ترسم ..
گاهی وقت ها سایه ام , می دود دنبال پروانه ها 
من می مانم و حجم خالی تن , روحم که سایه ای ندارد ..
خیلی وقت ها , خیلی چیزها را ندیده ام 
دروغ چرا ؟ 
دیده ام و ساده انگارانه عبور کرده ام 
کم کم یادم می آید 
نمی دانم آن وقت ها حواسم کجا می رود 
شاید هم حواسم هست و من نیستم
من مدیونم
مدیون تمامی لبخندهای خشکیده بر لب
مدیون تمامی اشک های فروخورده در بغض
مدیون تمام بودن هایی که باید می بود و نبودم
من چقدر بدهکارم 
ترسم که بی دلیل نیست !!
هنوز راه هست و هنوز سنجاقک حواس من گیر می کند به شاخه های بین راه
دل کندن از تماشای جلبک های کنار رودخانه , مثل کندن پوست سرخ سیب , درد دارد
ولی سفر , این چیزها که , حالی اش نمی شود 
چاله چوله های آب را که می بینم , کف دستم سر می خورد روی زلالی اش 
حس سرد و با طراوتی دارد , دستم را که می خوام بلند کنم , گونه های نرم آب , به سختی از حرارت دستم , دل می کنند 
حواس آدم همینطوری پر و بال می گیرد و می رود 
مثل کبوتری که می رود 
ولی باز به خانه بر می گردد 
مهم همان وقت نبودنش است .. 
حواس آدم نیست که آدم عاشق می شود وگرنه , اگر حواس باشد 
عاشقی بی معنیست .. 
من وقتی فهمیدم عاشقم که حواسم دو کوچه آنطرف تر , داشت زیر قطره های درشت باران قدم می زد 
همان کوچه ای که روی دیوار کاه گلی اش بوته ای از یاس دارد پر از دانه های سفید 
پر از عطر آبی , پر از شبنم خاکستری
از این جا تا دو کوچه آن طرف تر که می رفتم دنبال حواسم

سرعت عبورم نرمش نگاهی را فشرد در خودش 
نگاهی که بدرقه رفتنم بود , گیر کرد لابه لای خطوط عجول رفتنم ,


گره خورد و شکست در خودش ..
نگاهش گرم بود و نوازشگر , یک لحظه زودگذر بود شاید , شاید هم سالهای سال انگار 
آشنا بود به گمانم , کجا دیده بودمش ؟ 
شاید میان صدفی در عمیق ترین جاهای اقیانوس خیالم 
شاید هم لابه لای مرجان های خوابم
حواسم که برگشت , ندیدمش
جای بودنش یک رد آبی مانده بود و یک سبد عطر سیب
ترسم که بیهوده نبود 
دیگر ندیدمش 
تنها غریبه ای که آشنا بود برایم 
میان تمام آشنایان غریبه ..
باید بروم تا انتهای بودنم
باید برم تا مرز رفتن
شاید همانجا باشد

درون باغی پر از سیب ..



نوبتی هم باشه نوبت گیگای عزیزه( آقایون داداشام گفته باشم چون اینجا واس گیگاست ازش دو تا پست میذارم):

هیچ کس به قلبش نمی تواند یاد بدهد که نشکند

 

اما من حداقل می توانم به او یاد بدهم

 

هنگامی که شکست با لبه های تیزش

 

دست کسی را که شکسته اش نبرد

 و حالا دومیش:

ای همیشه بیدار سلام!
 
نمیدونم از چی بگم، از چی بگم برات تا دلم سبك بشه!
 فقط اینو خوب میدونم تا نیای حال من همینه!
 تا نیای بهتر از این نمیشه؟
نمیدونم اصلاً نمیفهمم چرا اینطوری شدم
 نمیدونم چی میخواستم بهت بگم؟
 كاش میشد دیدت!
 این كه برام حسرته، یه آرزو، آرزوی محال!
 دلم میخواد فریاد بزنم
 فریاد بزنم از این روزایی كه دیگه موقع نیایش خدا، به خواهش تو نمی‌نشینند.
 ای موعود من! به خدایی كه تو را وعده دیدار داده، سوگند كه تو همیشه از نظرها غایب نخواهی بود،
 اگر اینچنین بود دیگر امیدی برای زندگی نداشتم،
 به چه امیدی زنده می‌ماندم؟
روزی پرده‌های غیبت فرو می‌افتد و تو پرچم ظهورت را بر بام هستی خواهی افراشت.
 نمیدونم اون روز هستم؟ زنده‌ام؟ میتونم ببینمت؟ ولی اینم بگم فقط به امید دیدارت زنده هستم.
الهم عجل لولیك الفرج

سلام به همه بهونه های قشنگم

امید که حال همتون خوب باشه

راستی با سرما نخوردین که؟

جمعه که میشه دل آدم یهو میگیره

میدونین چشم انتظاری خیلی بده خیلی

صبحی دگر می‌آید ای شب‌زنده‌داران

از قله‌های پر غبار روزگاران

از بیكران سبز اقیانوس غیبت

می‌آید او تا ساحل چشم‌ انتظاران

آید به گوش از آسمان: این است مهدی!

خیزد خروش از تشنگان: این است باران!

با تیغ آتش می‌درد آن وارث نور

در انتهای شب گلوی نابكاران

از بیشه‌زاران عطرهای تازه آید

چون سرخ گل بر اسب رهوار بهاران

آهنگ میدان تا كند او، باز ماند

 درگرد راهش مركب چابك‌سوارن

آیینه آیین حق، ای صبح موعود!

ماییم سیمای تو را آیینه داران

دیگر قرار بی تو ماندن نیست در دل

كی می‌شود روشن به رویت چشم یاران؟

 راستی اینها رو هم بخونین عالیه ها:

منتظران واقعى به امامشان عشق مى‏ورزند .
مدعیان انتظار، تنها شعار مى‏دهند .
منتظران واقعى در پى اصلاح وضعیت موجودند .
مدعیان انتظار، هر نوع اصلاحى را محكوم مى‏كنند .
منتظران واقعى تلاش مى‏كنند تا موانع ظهور را بشناسند و آنها را برطرف كنند .
مدعیان انتظار، منتظر مى‏مانند تا امام غایبى بیاید و امور را به صلاح آورد .
منتظران واقعى انتظار را تكلیف و رسالت مى‏داند .
مدعیان انتظار براى رفع تكلیف منتظرند .
منتظران واقعى، بانشاطند و امیدوارانه به آینده مى‏نگرند .
مدعیان انتظار، مایوس‏اند و دل‏خسته .
منتظران واقعى، زندگى فردى و اجتماعى خود را براساس آنچه در انتظار اویندسامان مى‏دهند .
مدعیان انتظار، نه در زندگى فردى نه در زندگى اجتماعى خود هیچ تاثیرى از آنچه انتظارش را مى‏كشند، نمى‏پذیرند .
منتظران واقعى، براى استقرار عدالت تلاش مى‏كنند .
مدعیان انتظار، استقرار عدالت را موكول به ظهور منجى غیبى مى‏دانند .
منتظران واقعى، در مقابل ظلم و فساد ایستادگى و مبارزه مى‏كنند .
مدعیان انتظار، با عوامل فساد و ظلم تنها در دل مخالفت مى‏كنند نه در عمل .
منتظران واقعى تلاش مى‏كنند تا حكومتهاى باطل را براندازند و خود زمینه‏سازحكومت عدل و ایمان گردند .
مدعیان انتظار، اساسا هیچ حكومتى در زمان غیبت را حكومت‏حق نمى‏دانند ومعتقدند باید منتظر شد تا خود امام بیاید و حكومت كند .
منتظران واقعى، امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند كه سنت همه صالحان عالم است .
مدعیان انتظار، نسبت‏به دیگران بى‏تفاوتند .
منتظران واقعى، نگران سرنوشت‏خود و جامعه هستند .
مدعیان انتظار، به سرنوشت‏خود و جامعه نمى‏اندیشند و اقدام جدى‏اى در عرصه‏هاى اجتماعى و اصلاحى نمى‏كنند .
منتظران واقعى، در برابر آزارها و تكذیبها مقاومت مى‏كنند .
مدعیان انتظار، آنقدر محافظه‏كارند كه مورد آزار و تكذیب قرار نمى‏گیرند .
عشق آسمانى است و عشق ورزیدن كار اهالى آسمان!
شعار زمینى است و شعار دادن حرفه زمینى‏ها!
منتظران واقعى، بانشاطند و امیدوارانه به آینده مى‏نگرند .
مدعیان انتظار، مایوس‏اند و دل‏خسته .
مدعیان انتظار، نسبت‏به دیگران بى‏تفاوتند .
منتظران واقعى، نگران سرنوشت‏خود و جامعه هستند
سربلند باشید همیشه ایام

حالا نوبت miga ست.......


روزگارت بر وفق مراد است هنوز؟

 

شادی چهره ات برقراراست هنوز؟

 

اشک های عاشقی پر تکرار است هنوز؟

 

دلت پر از یاس سفید است هنوز؟

 

دست هایت مهربان است هنوز؟

 

غمت با شادیت محو می گردد هنوز؟

 

دفتر شعر هایت جاودان است هنوز؟

 

زندگی را زندگی می کنی ایا هنوز؟

 

یاد من در خاطرت هست هنوز؟

 

               بهونه


زود بیاید....منتظرم




تاریخ : چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : omega | نظرات

سلام به همه دوستان عزیز

چند وقتیه که انگار بهونه عزیز سرش شلوغه نمیتونه اینجا رو آپ کنه واسه همین من امروز این کار رو میکنم بهتره این بار رو تحمل کنید

میخوام به قول یه عزیز روزنامه دیواری درست کنم

 

 

بخشی از زیارت ناحیه ی مقدسه

  

پس تو با زخم های فراوان بر روی زمین افتادی،

در حالی که زیر سم اسب ها پایمال گردیده

و ستمگران متجاوز با تیغ های بران خود بر تو حمله ور شدند.

عرق مرگ پیشانیت را فراگرفته

و تو گاه به پهلوی راست و گاهی به پهلوی چپ برمی گشتی

و با گوشه ی چشمت حرم و خیمه ها را در نظر داشتی

و حال آنکه از فرزندان و اهل بیت خویش قطع امید نموده

و در آخرین لحظات عمر به خود مشغول بودی

در این هنگام اسب تو شیون کنان و گریزان به سوی خیمه ها شتافته

شیهه می زد و گریه می کرد

همین که زنان حرم اسب بی صاحب تو را با حالت حزن و اندوه مشاهده کردند

و چشم آنان به زین واژگون تو بر پشت او افتاد

از خیمه ها بیرون آمدند

در حالی که موهایشان پریشان بود

و بر سر و صورت خود سیلی می زدند

نقاب از چهره ها برداشته

و با صدای بلند گریه و شیون سر می دادند

گویا بعد از عمری عزت و سربلندی گرفتار خواری شده بودند

با چنین حالی به سوی قتلگاه تو می دویدند

که دیدند شمر روی سینه ی مبارک تو نشسته بود

شمشیر برهنه اش رابر گلوی نازنین تو می فشرد

محاسن شریف تو را در دست پلیدش گرفته

و با شمشیر بران و آهنینش گلوی تو را می برید

همه ی حواس تو از کار افتاد

نفس های مبارکت قطع شده

و سر مقدست بر بالای نیزه ها رفته

و اهل بیتت را مانند بردگان به اسارت برند

و آنها را بر روی پالان شتران به غل و زنجیر بستند

در حالی که آفتاب سوزان چهره های مبارکشان را می سوزاند

آنان را در میان صحراها و بیابان ها می بردند و با دست های به گردن بسته در بازارها می گرداندند

پس وای بر آن گروه گنهکار فاسق

که همانا با کشتن تو دین اسلام را کشته

و نماز و روزه را تعطیل کرده

و سنت های الهی و احکام دین را در هم شکستند

و بنیان ایمان را در هم کوبیدند

...


همون بازی پر هیجان پشت صفحه منچ.

تاس رو می اندازی و یكی یكی خانه ها را به جلو حركت می كنی دل تو دلت نیست كه نكنه خانه ای رو كه می ایستی نیش مار باشه و مجبور بشی در امتداد مار سقوط كنی . اولش می خوره تو ذوقت اما همینكه به پله برسی نیش مار یادت می ره توی هیچ صفحه بازی دم مار به خانه اول برنمی گرده .كافیه چند بار بازی كنی اونوقت مهارت ریختن تاس رو یاد می گیری تا وقتی مهارت ریختن تاس رو یاد نگیری باید همیشه منتظر مار باشی و معلوم نیست درازای مار تو رو چند تا خونه به پایین بر گردونه . اما بازی همین جا متوقف نمی شه تو دوباره تاس می ریزی و شاید این بار روی پله بایستی انقدر این بازی تكرار می شه تا به خانه برسی ، به خوشبختی ! شاید دیرتر از حریفت به خونه برسی اما هیچ وقت بازنده نیستی مگر اینكه بخوای بازی رو نصفه رها كنی اگر قبول نكنی تاس بریزی برای همیشه باختی .دوست خوبم حالا به زندگی نگاه كن ! یه صفحه است ، صفحه بازی مار و پله ، چرا تو زندگی فراموش می كنی ممكمنه تو خونه ای بایستی كه نیش مار تو رو به عقب بر گردونه چرا تو زندگی همیشه منتظره پله ای؟ و با یك بار نیش خوردن چرا باز تاس نمی ریزی؟ اگرحریف زودتر از تو به خانه رسید و صفحه بازی تو را برای همیشه ترك كرد تو باز هم فرصت ریختن تاس را داری همیشه فرصت داری.


حالا یه سوال فنی

چرا عسل زرد رنگ است؟

الف) بخاطر نور آفتابی که به گلها می خورد

ب) به خاطر اینکه گرده گلها به طور طبیعی زرد رنگ است

ج) به خاطر اینکه به این صورت ساخته می شود

4) نمی دانم ؟!


پاسخ را در این آدرس ببینید.


 داستان
تصمیمشو گرفته بود.مصمم به نظر می رسید.حرکت کرد.اما آیا درست فکر میکرد؟آیا ارزششو داشت؟لحظه ای ایستاد.آخرین تردیدها رو از ذهن بیرون کرد.دوباره حرکت کرد.چشمانش برق خاصی داشت.از انتهای لوله ی تاریک نور کمرنگی رو دید.قدمهایش رو تندتر کرد.قطرات آب صورتش را خیس کرده بود.تازه از سرویس استفاده شده بود.سفیدی سنگ و نور سفید چراغ فضای قشنگی به اطرافش داده بود .تا باغچه ی کنار سرویس راهی نبود.می خواست وقتی رسید ریه هاشواز بوی خوش آزادی پر کنه.افکار و برنامه های قشنگی تو ذهنش نقش بسته بود.به بسختی از سنگ بالا رفت.حالا دیگه درخروجیه سرویسو می دید که نیمه بازبود.ناگهان سایه ای رو بالای سرش حس کرد.به بالا نگاهی انداخت.دیگر دیر شده بود.زیر پا له شد.


بدن قهوه ای رنگ له شده اش زیر نور سفید چراغ جلوه ای دیگر پیدا کرده بود.


منبع : هم میهن

 

 

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر میبردند با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما بی نتیجه ..

تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند ..

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند ..او در جواب اون زوج گفت:تاراخت نباشید من مطمئنم که خداوند دعا های شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود ..

با این وجود ..من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم ..

قول میدم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای اسنجابت دعای شما شمعی روشن کنم

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند

قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه ..بازگشت و گفت ..من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل میشه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد...

اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید ..ولی قول میدم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام

15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت .

یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت میکرد. یادش افتاد به قولی که 15 سال
پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد ...و رسید به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند ..

زنگ در را به صدا در آورد

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود ..خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند .

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلو غی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود .

کشیش گفت :فرزندم ..میبینم که دعاهاتون مستجاب شده ..حالا به من بگو شوهرتون کجاست ..تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم

زن مایوسانه جواب داد :اون نیست ..همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد

کشیش پرسید:شهر رم؟؟؟آخه واسه چی رفته رم؟؟

رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین... خاموشش کنه


منبع : گروه روزنه


اینم یه فیلم

Stargate: The Ark Of Truth (2008) l XVID

کد:
 http://rapidshare.com/files/79259301/BEE-S-TA-XVID-OT-LW-ZLE.part1.rar
http://rapidshare.com/files/79262739/BEE-S-TA-XVID-OT-LW-ZLE.part2.rar
http://rapidshare.com/files/79266745/BEE-S-TA-XVID-OT-LW-ZLE.part3.rar
http://rapidshare.com/files/79270771/BEE-S-TA-XVID-OT-LW-ZLE.part4.rar
http://rapidshare.com/files/79274719/BEE-S-TA-XVID-OT-LW-ZLE.part5.rar
http://rapidshare.com/files/79278541/BEE-S-TA-XVID-OT-LW-ZLE.part6.rar
http://rapidshare.com/files/79279826/BEE-S-TA-XVID-OT-LW-ZLE.part7.rar


این هم رباعیات خیام قابل اجرا روی اکثر گوشی ها

لینک دانلود - حجم 144 کیلوبایت
کد:
http://www.4shared.com/file/33511029/70669a4b/khayyam.html

 

موفق و پیروز باشید




طبقه بندی: عمومی، 

تاریخ : سه شنبه 9 بهمن 1386 | 03:01 ق.ظ | نویسنده : omega | نظرات

به نام نامی عشق

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل 

قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز

پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که اوجاودانه است و بس

ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده

زیاد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چیزی كه می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

یادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی پس تنها كاری که می تونی بكنی اینه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شریف جلوه کنی

بهتر اینه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت

هیچ وقت یه دوست قدیمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پیدا کنی كه بتونه جای اونو بگیره  




طبقه بندی: عمومی، 

تاریخ : چهارشنبه 16 خرداد 1386 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : omega | نظرات

وقتی از تو دل بیدم

جز سازت چیزی ندیدم

پی هر کسی که رفتم

آخرش به تو رسیدم

حالا که رفتم و گشتم

میبینم تکی تو دنیا

نمیشه تو رو عوض کرد

حتی با شبای یلدا

انگار آسمون نمی خواست

ببینه ماها رو با هم

یادته لحظه آخر

زیر اون بارون نم نم

گل سرخت رو گرفتی

دادی دستم گل مریم

حالا ما از هم جداییم

میمیریم من و تو کم کم

دریاها هنوز کبودن

بعضیا هنوز حسودن

هوس تو مینویسم

همونایی که نبودم

اسم تو عشق تو رفته

تو رگ و تو خون و ریشه

یادته خواستم بمونی

ولی گفتی که نمیشه

نمیشه...

نمیشه...

نه...نمیشه

نمیشه

اون شعری گه گفته بودی یادته:دلم تنهاست....


در تایید همراه قدیمی باید بگم این وبلاگ برای ما  کلی خاطره داره...خاطراتی که هیچ جوری بر نمیگردن ... به قول یک عزیز   بهونه تنها چیزیه که هیچ وقت تنها نمیذاره و تو شادی و غم کنار ما هست... منم خیلی وقت بود که اینجا پست نداده بودم ولی دیگه نتونستم پست ندم....

از امروز منم برگشتم




طبقه بندی: عمومی، 

تاریخ : دوشنبه 14 خرداد 1386 | 08:06 ق.ظ | نویسنده : omega | نظرات

سلام به همگی دوستان خوبم که این مدت منو تحمل کردید.

اصلا دلم نمیخواست که این پست رو بذارم ولی یه روز باید رفت.....چه بخوایم و چه نخوایم

از میگا و نیگا و گیگا جون هم تشکر میکنم که گذاشتند من یک مدت در خدمت شما عزیزان باشم

همچنین عذرخواهی میکنم که دارم تنهاشون میذارم نه من بی معرفت نیستم...رفیق نیمه راه هم نیستم ولی این جوری خیلی بهتره

از حالا من همون حامد سابق میشم ولی با کلی تغییرات

باز هم از همه شما ممنونم و بسیار متاسف هستم.

منو توی وبلاگم میتونید پیدا کنید یعنی پرنیانت.

راستی...من زیر قولم نزدم.....قول داده بودم که بشم همون حامد سابق که شدم.

خدانگهدار




طبقه بندی: عمومی، 

تاریخ : جمعه 12 آبان 1385 | 10:11 ق.ظ | نویسنده : omega | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7