قصه ناگفتنی عشق

 

عشق در باغ ها نمی روید , عشق در بازار فروخته نمی شود .

هر آنكوآنرا میطلبد , شاه یا گدا , سرش را میدهد تا بستاندش .

چه بسیاری كه كتاب های بزرگ را خواندند و مردند . هیچ یك هرگز نیاموختند .

دو حرف و نیم در عشق . هر كه میخواند , می آموزد .

باریك است را ه عشق . هرگز دو را در آن جای نیست .

تا من بودم خدا نبود . حالا كه او هست , من نیستم .

كبیر میگوید : ابرهای عشق , باریدند روی من , قلبم را خیساندند , جنگل درونم را سبز كردند .

یك قلب تهی از عشق – باز هم , خدا چشیده نشده . اینگونه است انسان , در این جهان :

عروجش بی ثمر . برانگیخته , مجذوب با نام او – مست عشق نشئه از رویتش .

چه تشویشی ؟ برای رهایی ؟

قصه عشق   ,ناگفتنی , هرگز گفته نشده است .

گنگ شیرینی را می چشد – لذت می برد ... و لبخند می زند .


سلام به همه دوستان عزیز که ما را با حضور سبزشون یاری می کنند .

از نظرات پر مهرتون سپاسگزارم .

یکی از بندگان خدا :بی نهایت ممنون از لطفتون بله وبلاگ مثل قبل نیست خوب شور قبل وجود نداره نوبسندگان فعالیت ندارند فقط امگا همکاری می کنه خوب به طبع مثل قبل نیست اما سعی می کنیم بهبود بخشیم همیشه به ما یاری کنید تا بهبود یابد سپاسگزارم.


اقا مهدی : در مورد اهنگ خوب تنوع در وبلاگ وجود داره و من هر دفع عوض می کنم بنر را هم همینطور اما این اهنگ یه ارامش به خودم می ده اما به هر حال حتما عوض می کنیم.


نقطه ارجینال:هنوز این نقطه ها ابهام داره و ابهامات رفع نمی شه اما ممنون که یاد ما هستی .


از بقیه دوستان سپاسگزارم امیدوارم همه سلامت باشند .

التماس دعا




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1385 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

راز

ایاز همنشین صمیمی و بنده ی سلطان بت شكن , محمود غزنوی بود .

او همچون یك برده گدا وارد

درباره شده بود و سلطان محمود او را دوست و مشاور خودش قرار

داده بود .

سایر درباریان به ایاز حسادت میكردند و هر حركت او را زیر نظر داشتند و

مراقب بودند تا خطایی

در او بیابند تا او را از جایگاهش ساقط كنند .

روزی این حسودان نزد سلطان محمود رفتند و گفتند : (( ای سایه

 خداوند روی زمین ! ما كه همیشه

چاكران خستگی ناپذیر تو بوده ایم , مدت هاست كه برده یتو , ایاز را

تحت نظر داشته ایم . اینك امده

ایم گزارش كنیم  كه او هر روز , وقتی دربار را ترك میكند , به اتاقی

میرود كه هیچ كس مجاز به

ورود به ان جا نیست . اومدتی را در ان جا بسر میبرد و سپس به

منزلش میرود  . ما گمان داریم كه

رازی گناه الود در این عادت او نهفته باشد . شاید او در ان جا نقشه

هایی میشكد و طرحی برای

گرفتن جان سلطان داشته باشد . ))

محمود حاضر نبود چیزی را بر علیه ایاز بشنود . ولی راز این اتاق قفل

شده ذهنش را طعمه ی خود

كرد و او تصمیم گرفت از ایاز باز خواست كند . یك روز وقتی ایاز از اتاق

بیرون  می آمد , محمود

و سایر درباریان كه در نزدیكی مخفی شده بودند , ظاهر شده و از او

 خواستند تا اتاق را نشان آنان

دهد . ایاز گفت : (( نه )) .

سلطان خشمگین شد و گفت :

 (( اگر نگذاری وارد اتاق شوم , تمام اطمینان من به تو به عنوان یك

دوست وفادار از بین میرود و

ما هرگز نمیتوانیم همچون گذشته ها باشیم . حالا انتخاب خودت

است . ))

ایاز گریست و سپس در اتاق را باز كرد و اجازه داد كه محمود و

همراهان وارد اتاق شوند . اتاق از

هر گونه اثاثیه خالی بود .  تنها چیزی كه در اتاق وجود داشت یك قلاب

 به دیوار بود كه از ان , یك

ردای ژنده و وصله شده , یك عصا و یك كاسه گدایی اویزان بود

.

پادشاه و همراهانش نمیتوانستند اهمیت این اكتشاف را درك كنند .

وقتی كه محمود از ایاز توضیح

خواست , ایاز چنین پاسخ داد : (( محمود من برای سالها بنده ی تو –

دوست و مشاور تو بوده ام .

من كوشیده ام تا هرگز اصل خودم را فراموش نكنم و به همین خاطر

من هر روز به این جا می ایم تا

به خودم یاد اوری كنم كه چه بوده ام . من به تو تعلق دارم و انچه كه به

من تعلق دارد , این ژنده دلق

 , این عصا , این كاسه و سرگردانی ام  روی این كره خاكی است . ))

برگرفته از كتاب راز

                        جلد دوم –  مترجم : محسن خاتمی




طبقه بندی: پند و اندرز، 

تاریخ : سه شنبه 24 مرداد 1385 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات




  داستان عشق و  د یوانگی 


زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک

دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!

یک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت و

هوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !

طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد

که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : جمعه 20 مرداد 1385 | 08:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد،

 جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به

تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها

هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است.

در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه

هم آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در

 پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی

سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ای

ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است.

پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت:صلح در جایی که مشکل و سختی

 

ای نیست، معنی ندارد.

صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود

همه مشکلات آرام و مطمئن است. این، معنی واقعی صلح است




طبقه بندی: حکایت، 

تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1385 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

ای جـلـوه  جـلال و جمـال خـدا  عـلی


                                                             وز هر چه جز خدا به جلالت جداعلی

              

     در تـو جمالی  از ابـدیـت  نمـوده انـد


                                                                  ای آبـگـیـنه ابـدیـت نـما عـلی    

        
     با انبیا به سروعلن نصرتت قضاست


                                                              یا مظهر العجائب یا مرتضی علی  


            علی آن شیر خدا شاه عرب 


                                                   الفتی داشته با این دل شب 


           نا شـناسی که بتاریکی شب


                                                    میـبرد شـام یـتیـمان عـرب 


          شبروان مست ولای تو علی


                                                    جـان عالـم بفـدای تو عـلی

ولادت حضرت علی (ع) به تمام پدران عزیز تبریک می گم .

انهای هم که از نعمت پدر محروم هستند انشالله روح پدرشون

قرین رحمت علی (ع) باشد.

 
          
                                                                                  شهریار


طبقه بندی: مناسبتها، 

تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1385 | 05:08 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

وا هوای بهار است و باده باده ناب


به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب


در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست


كه خودش به جان هم افتاده اند آتش و آب


فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار


مرا به جامی از این آب آتشین دریاب


به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش


به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب


گل امید من امشب شكفته در بر من


بیا و یك نفس ای چشم سرنوشت بخواب


مگر نه خاك ره این خرابه باید شد


بیا كه كام بگیریم از این جهان خراب

فریدون مشیری

اهنگ وبلاگ هم عوض شد امیدوارم خوشتون بیاد

التماس دعا




طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : جمعه 6 مرداد 1385 | 01:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

سالیان دراز است که دل برای یک لحظه نجوا تنگ شده می دانی که چقدر

تنهایم در ان شب ها غریب تر از یک جغد سیاه در روی آن بام وهم آلود

 چیزی دیگر نمی بینم .

چشمهایم از انتظار تو دیگر قدرت دیدن ندارد.اشک ها دیدن را برای من به

 تاریکی رساندند.

بیا ای همه پاکی شقایق دلم هم پژمرد.

فانوس دل هم تحمل بادهای سوزان را ندارد هر لحظه به خاموشی نزدیک

 تر می شود .

ای تک سوار اسب امید چرا نمی آیی؟

با امدنت دل را نور باران کن .

بوی گل های محمدی فضا را کی پر خواهد کرد ؟

ای عطر  محمد کی به ما نظر خواهی کرد؟

جمعه ها با یاد تو به انتظار تو کنار پنجره ی دل به انتظارت می نشینم .

می دانی تنها آرزوی این دل رسیدن به آن همه پاکی است .

می مانم باشد که بیایی

میگا




طبقه بندی: حرف دل، 

تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1385 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

سلام به خانواد ه ی بهونه

منو نمی بینید خوش می گذره؟(دیگه سوال پرسیدن نداره خوش می گذره هر روز که نباشی جشن برای ما) چقدر تحویل ذوق زده شدم .

 

امروز تولد بهونه عزیزم هست

یادش بخیر انگار دیروز بود با گیگا شروع کردم  جرقه های وبلاگ از همین روز شروع شد و در همین روز متولد شد بعدا مطالب در روزهای بعدی گذاشتیم بعدا کم کم نیگا امد بعد هم امگا، الان در حال حاضر همه مشغول درس و زندگی هستند و واقعا وقت نمیشه .

از امگا تشکر می کنم این روزها بهونه رو تنها نزاشت .

اهنگ مثل همیشه عوض شده من بیام عوض می شه بنر عوض شده  امیدوارم خوشتون بیاد نه که تنوع طلبم دیگه همین میشه .

 

سراغ دوستان می رم از همه یاد می کنم اما هر کس از قلم افتاد معذرت می خوام .

 

البته همه جا خانوم ها مقدم هستند از بس گفتن این جمله رو اقایون بهشون بر خورده حالا اول از اقایون تشکر می کنم بعد خانوم های محترم (البته خانوم ها همیشه سرور هستند می بخشن منو)

 

قبل از تشکر از همه دوستان من اول نقطه ارجینال جان عزیزم تشکر می کنم چون هویت نمی دونیم اما همیشه همراه ما هستند ماشاالله چون تمام نقطه می زاره همه رو می فهمیم انتقادات سازنده ای می کنه  .

دوستت دارم خیلی زیاد مجهول جان .خودتو لو بده پاچه خواری کردم دیگه لو وده .

 

حالا اقایون:

اسمانی عزیز،اقا مهدی(ماشاالله اقا مهدی ها  در وبلاگ با حضور سبزشون ما را یاری می کنند) ،اقا ارش ،اقا ارشام ،اقا مجید، اقا محسن، اقا میثم ،اقا اردشیر، اقا محمد ،اقا علیرضا،اقا هومن ،اقا فرهاد،اقا مرسل ،اقامنصور ،اقا وحید ،اقا شاهین،اقا حسین،اقا حسن،اقا مهران،اقا یاشار،اقا سجاد،اقا سعید  ،اقا متین و دیگه این مغزم یاری نمی کنه معذرت می خوام خودتون ببخشید .

 

حالا نوبت سروران ارجمند:

فریبای عزیزم ،لی لی عقاب جان ،باران عزیزم ، نگار جان (هاواریوت چطوره؟)،سارا جان ،سیمین جان،مریم جان، فاطمه جان، زهرا جان ،مرضیه جان، پریسا جان ،پردیس جان، رزا جان ،مینا جان، مینو جان، کلئوپاترا دختر فیلیپ، گیلاس جان (الان فصل خوردن گیلاس حواستو جمع کن افتابی نشی ) ،پشه جان (خدایش کم کم وزوز می کنی اما پیوسته) ،رویا جان، شیما جان، سحر جان، سودابه جان، ساده جان، سپیده جان، سعیده جان، نرگس جان ،فریده جان، اسیه جان، سمیه جان، مهتاب جان، بهار جان، میترا جان، مهسا جان، دختر باران عزیز، هما جان ،حمیده جان، محدثه جان(دوست فریبا جان خیلی وقت نمیای )، نگین جان، راضیه جان،ریحانه جان ،منیره جان  و دیگه ذهن یاری نمی کنه شرمنده حضورتونم .

 

خوب همیشه خانم ها بیشتر ما را سرفراز کردن تا اقایون قابل توجه اقایون حواسا جمع

 

بعضی ها هم با اسم وبلاگ هاشون  ما را سر فراز کردن که جز لینک ها قرار دادیم  بی نهایت سپاسگزارم

 

اولین روزی ما شروع کردیم فکر نمی کردم در طول یک سال بیشتر از 1000 نفر بازدید کننده داشته باشیم اما الان نزدیک به 105000بازدید کننده هر چند که همه نظر ندادند اما واقعا باعث دلگرمی و تشویق ما شد.

 

خوب یک قطعه ادبی و شعر که خودم گفتم رو براتون می نویسم .

 

با بهاری نو شروع کردیم ان روز  صدای چهچه بلبلان فضای اتاق را چه زیبا می کرد و چه عطری از گل های محمدی استشمام می شد اما باز بهانه دل مثل همیشه در ان دل غم دیده سو سو می زد

انگار بهار ،خزان دل است .

بها نه ای ر اغاز کردیم دفتردل را گشودیم و راز دل را نجوا کردیم شادی ها و تلخ ترین لحظه ها را در ان نمایان کردیم .

پنهان کردن غم دل، سخت بود و رعد های امید در دل شنیده   می شد و ما چشم ها را باز کردیم

دنیا را ان طور که بود دیدیم .

لمس کردیم خالی از هر گونه امال . این بود راز بهانه ی ما (با هم بودن و با هم ماندن )

روز ها امدند و با شتاب ما را تر ک کردند اسب تند رو ما اینک به نقطه اغاز رسیده است اغاز یک شروع و شاید هم ...

ان روزها غم من پایان نداشت اینک غم در دل جایی ندارد با امدن تو ،خورشید من، غم معنا ندارد .

باز می خوانمت بهانه ی عزیز و با تو اوج می گیرم اسمان برای من و تو می ماند می درخشد و ستارگان برای ما استوار می مانند خورشید من ،من با تو جان می گیرم .

 

خورشید من

 

خورشید در پی ان کوه بلند

چه زیبا می درخشد

طلایی ترین نور از ان زیبا

تمام دشت را پر می کند

زیباترین لحظات  من

در کنار ان خورشید نقش می گیرد

ان نقش همیشه می ماند

برایم ماندگار می شود

آن هنگام که غروب فرا می رسد

خورشید زیبایم از پس ان کوه بلند

نا پیدا می شود

و مرا در شبی پر از ماتم تنها می گذارد

دل به امید روزی دگر

روزی که ان خورشید زیبا دوباره بیاید

دوباره نور زیبایش

دل را نور باران کند،می ماند

شب دیگر معنا ندارد

تا زمانی که در افق هستی ام

خورشید من می ماند

 

ارادتمند شما میگا

 

کیک هم می دیم اما حضوری باشه طلبتون Smiley




طبقه بندی: مناسبتها، 

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1385 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : miga | نظرات

سلام به تمام دوستان

امیدوارم همه خوب بوده باشن.

مدتها نبودم امیدوارم زندگی بر وقف مرادتون باشه .

شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) بر تمام پاکدلان و دوستداران آن بانوی بزرگوار تسلیت عرض می کنم .

امشب تمام ستارگان اسمان ماتم زده اند.

 امشب عطر گل یاس فضا را عطر اگین کرده.

 امشب دردها تمام می شود.

 امشب یادگار محمد به اسمانها می شتابد.

 امشب اشک زینب پایان ندارد.

 امشب غم در سینه ها دیگر پنهان نمی ماند .

امشب حسن و حسین دنبال مادر خود می گردند مادری بی همتا .

امشب ام کلثوم دیگر پناهی ندارد .

امشب مولود کعبه تنها با چشمانی اشک الود در کوچه های مدینه   کمر خم می کند .

امشب بانوی دو عالم به دیدار پدر می رود .

امشب غربت فاطمه تمام می شود .

تو ای عشق ای تمام وجودم  تو بود و نبودم

فدای رخ توهمه عالم

بیا بنگر بر دل غم دیده که لیلی ندیده

ز غم چه کشیده در این عالم

یک دم بنگر حال زار مرا

بی قرار مرا ای تمام امیدم تو صبح سپیدم

ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم

التماس دعا در این شب ها




طبقه بندی: مناسبتها، 

تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1385 | 09:06 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات

تو مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه


چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه


تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری


ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه


مرا مطالعه صفحه جمال تو بس


به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه


شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار


بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه


از اینکه مست و خمارم ملامتم منما


که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه


تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی


بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه


بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من


مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه


شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو


برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه


کمند زلفت تو از قاف گیرد عنقا را


ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه


صبور باش ای دل من ناله مکن


بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه

 
هیچ وقت دل به کسی نبند… چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ...ولی اگه دل بستی…… هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی……!!
 
عشق خداوند مانند اقیانوس است



طبقه بندی: عاشقانه، 

تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385 | 04:05 ق.ظ | نویسنده : miga | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 26 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...