تبلیغات
حالا بیا تو . . . - مطالب تیر 1397

ماجرای زندگی آیا
جز مشقتهای شوقی توامان با زجر،
اختیارش همعنان با جبر،
بسترش بر بُعدِ فرار و مه‌آلودِ زمان لغزان،
در فضای کشفِ پوچِ ماجراها چیست؟
من بگویم، یا تو می‌گویی
هیچ جز این نیست؟ ...

مهدی_اخوان_ثالث

به قول شاملو 
با همه بوده است 
عجب هرزه ایست 
این تنهایی

پ ن:در بعدی از زمان که ادم میرسه منظورم زمان عقلیست نه مادی 

که البته سن و سال هم نداره در هرسنی میتونه باشه 

ادم از خواهشها و احساسات امید بخش دست بر میداره 

انگار که دست بشوری بشینی کنار و نگاه کنی 

همون موقع هست که میفهمی ای دل غافل بد خوردی خیلی بد

باور کنید که اگر هزاران نفر درگیری جسمی باهاتون داشته باشند 

انقدر ضربه نمیخوردید 

ترمیم که اصلا نمیتونه بشه حتی نمیشه یکم از دردش کم کرد 

بعضی وقت ها حس میکنم روحم بد گول خورده نه اینکه کسی گول زده باشه 

خودش ابلهانه گول خورده 

اینجاست که می مونی در تشویش 

در منجلاب و باتلاق 




تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397 | 08:05 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

آدم بدی‌هارو فراموش‌می‌کنه حتی وقتی یکی با

تموم تقصیراتش میذاره میره بعد از یه

مدت تنها لبخند و خاطرات خوبشه‌که به یاد آدم

می‌مونه اما این‌آخر ماجرا نیست این فاصله‌ها

که از کسی‌که دیگه نیست برامون چهره‌ی

خاص و تکرار نشدنی میســازه و مثل یک دیدار

تصادفی کافیه یک ‌بار تو ثانیه‌ای این‌فاصلــه از

بین بره! چحوری بگم انگار که آدم دچار

سکته حسی بشه اون آدم دیگه هیچ شباهتی به

تصورات تو در موردش نداره باور کردنش بسیار غیر ممکن هست 

وقتی اینطوری بشه دیگه پوچ میشی 

پوچ که میگم اصلا یعنی هاج و واج سردرگم بلاتکلیف 

هیچ کس یا هیچ چیزی نمیتونه تسکین باشه 

واقعا مرده ی متحرک به همین معناست




تاریخ : شنبه 30 تیر 1397 | 11:20 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

گاهی سکوت میکنی !

چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی ...

گاهی سکوت میکنی ،
چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری ... 

سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی هم یک اعتراض !

اما بیشتر وقت ها سکوت برای اینه که هیچ کلمه خاصی

نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه ؛

و این یعنی همون حس تنهایی !

خسرو_شکیبایی

پ ن:یک روزی میاد که هرچی بگن هر کلمه ای بشنوی یاد من بیوفتی 

اون روز قشنگ یادت باشه من چی کشیدم ....






تاریخ : پنجشنبه 28 تیر 1397 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
از خواب خسته ام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی، 
برای زمان طولانی

شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد 
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد ؛
نشد هم
نشد ...



تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو مینوشم با پند تو میکوشم من صید جگر خسته تو شیر جگر خوارم

جان منو جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند به این یک جان کز غیر تو بیزارم


من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه میخواهی گفتم که همین خواهم

جان منو جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند به این یک جان کز غیر تو بیزارم

در شادی روی تو گر قصه ی غم گویم گر غم بخورد خونم والله سزاوارم
در شادی روی تو گر قصه ی غم گویم گر غم بخورد خونم والله سزاوارم

**

برای شنیدن اهنگ اینجا کلیک کنید


پ ن :چقدر شعر مولانا رو محسن چاوشی زیبا خوانده 







تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات


من به بی‌رحمی «اتفاق» معتقدم. اینكه وقتی میفته، می‌خواد زندگیت رو زیر و رو كنه. وگرنه من كه یك عمر، خودم بودم و خودم. 
تو یادت نمیاد، من غروبا می‌نشستم پشت همین پنجره، دستم رو می‌ذاشتم زیر چونم و آدمایی رو نگاه می‌كردم كه بود و نبودشون برام فرقی نمی‌كرد.
تو خبر نداری، من همینجا با هر لبی كه به لیوان چایی می‌زدم، به حماقت هر دونفری كه شونه به شونه‌ی هم راه می‌رفتن می‌خندیدم.
اون وقتا چه می‌‌دونستم روز بارونی چیه؟
غروب جمعه چه دردیه؟
انتظار چی می‌گه؟
من فقط یه بار چشمام رو بستم.
فقط یه بار بستم و وقتی باز كردم، دیدم «تو» وسط زندگیمی. دقیقا وسط زندگیم.
.
من اصلا قبل از تو...
تو نمی‌دونی، وقتی نیومده بودی من حتی معنی «قبل» و «بعد» رو نمی‌دونستم.
من حتی نمی‌دونستم از پشت پنجره، با آدمی كه زیر بارون داره تنها قدم می‌زنه باید همدردی كنم.
من انقدر پرت بودم كه نمی‌دونستم به اون دونفری كه دارن با هم راه می‌رن باید حسادت كنم.
من فكرشم نمی‌كردم كه یك روز، خودم رو پیش یكی دیگه جا بذارم.
شاید تو بی‌تقصیر بودی، اما كاش می‌فهمیدی؛ 
یا از اول نباید میومدی، یا وقتی اومدی، حق رفتن نداشتی.

جمشیدی





تاریخ : جمعه 22 تیر 1397 | 02:17 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات


چه کنم با دردایی که پا توی دلم میزارن
چه کنم با فردایی که از دیروزم بیزارن
چه کنم با بی کسی ها
منمو دلواپسی ها
چه کنم تا دلتنگی ها دست از سر من بردارن
چه کنم با دردایی که پا توی دلم میزارن
چه کنم با فردایی که از دیروزم بیزارن
چه کنم با بی کسی ها
منمو دلواپسی ها
چه کنم تا دلتنگی ها دست از سر من بردارن
چرا هیشکی تو این دنیا احساسم رو نمیدونه
کاش از اول میدونستم دنیا واسه من زندونه
کاش از اول میدونستم دل کندن مثل مردن سخته
دل بستن آسونه
تو خدایا آرومم کن چشمام خیس بارونن
فقط انگار اشکامن که حال دلمو میدونن
نمیتونم شاهد باشم آدم ها با بی رحمیشون
دلمو میلرزونن


چه کنم با تقویمی که زیر پای پاییزه
چه کنم با تصمیمی که از دلشوره لبریزه
چه کنم با خستگی ها منمو دلبستگی ها
چه کنم با روحم با این آواره ی بی انگیزه
چه کنم با تقویمی که زیر پای پاییزه
چه کنم با تصمیمی که از دلشوره لبریزه
چه کنم با خستگی ها منمو دلبستگی ها
چه کنم با روحم با این آواره ی بی انگیزه

ترانه سرا : میلاد موحد

برای شنید اهنگ اینجا کلیک کنید




ادامه نوشته های من
تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

یکی بیاد منو آروم کنه به این دلم مفهوم کنه تکلیف بی قراریامو واسه من معلوم کنه
دلم میخواد جار بزنم اشکامو کنار بزنم آخه دیوونم کرده دله اینا درد دله
هرکی تو دلم اومد فرداش با دلم بد شد از این دل بی قرار من راحت رد شد

به خیالت شرایط عادی دارم نمیدونی جه حالت حادی دارم
توی دلم یه داد بی دادی دارم 
دلم میخواد جار بزنم اشکامو کنار بزنم آخه دیوونم کرده دله اینا درد دله


برای شنیدن اهنگ اینجا کلیک کنید




کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند ترکتان نخواهند کرد، آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت !






تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 12:19 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات


بیشتر مردم به ترس‌ها و حماقت‌های‌شان زنجیر شده‌اند و جرئت ندارند بی‌طرفانه قضاوت کنند که مشکل زندگی‌شان چیست.
بیشتر آدم‌ها همین‌طور زندگی‌شان را بی‌هیچ رضایتی ادامه می‌دهند بدون آن‌که تلاش کنند تا بفهمند سرچشمه‌ی نارضایتی‌شان کجاست یا بخواهند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند سرآخر می‌میرند...!

برادران_سیسترز
پاتریک_دوویت


پ ن: چقدر حال بدی دارم از مردن نمی ترسیدم ولی الان میترسم خیلی هم میترسم 
جون دادن سخت هست خیلی سخت 

شاید شما ندونید کی قرار بمیرید ولی کسی که تاریخش رو به احتمال بدونه که در چه بازه ی زمانی هست خیلی ترسناک میشه خیلییییییی 

دوست داشتم خیلی کارها بکنم ولی دیگه نمیتونم توان جسمیش هم دیگه ندارم 

خدا کنه من که بخوام بمیرم دست پام انقدر تکون نخوره سیاه نشم چشمهام از درد نزنه بیرون  از کنار لبم خون نزنه بیرون واییییییی خدای من چی دیدم 

خدا کنه اروم بمیرم 






تاریخ : دوشنبه 18 تیر 1397 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
چه روزگاری شده 

حال خوشی ندارم لعنت به این زندگی 

امروز جلسه پرتو درمانی بود با یکی دوست شده بودم که عین خودم بیماریش بود

امروز اول نوبت اون بود حالش خوب نبود نفس بد میکشید بهش گفتم چرا اینطوری شدی خندید

گفت فکر کنم داره تموم میشه اعصابم بهم ریخت گفتم خدا نکنه 

وقتی رفت داخل اتاق من از پشت شیشه میدیدمش 

هنوز در شوک هستم دیدم چطور جون داد و تموم شد 

چطوری دستاش پاهاش بی اختیار خدای من تموم شد 

انقدر جیغ زدم و گریه کردم صدام دیگه در نمیاد 

انقدر حالم بد شد که نوبت خودم نرفتم 

دیگه نمیخوام برم اخرش عین همین میشم لااقل تو خونه خودم بمیرم


تاریخ : شنبه 16 تیر 1397 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3