تبلیغات
        حالا بیا تو . . . - مطالب تیر 1396
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

هوای تو

نوشته شده توسط :بهونه
شنبه 31 تیر 1396-04:04 ب.ظ

این اهنگ از اقای مصطفی راغب هست به نظرم ایشون تمام اهنگهاش زیباست مخصوصا شب ترید و وصف تو و هجوم درد ...این اهنگ هم  انتخاب کردم امیدوارم لذت ببرید 


ای نوای من از نوای تو 

نای من پر از نغمه های تو 

ناله های من شاد یا غمی

 میزنم نفس در هوای تو

در زمان ما زنده ی ما همین 

تو برای من ،من برای تو 

آفتاب من با تو هستم 

ای ذره ذره ام آشنای تو 

تو مقدسی از تو کی کنم شکوه 

 با کسی جز خدای تو 

خواهی ام بخواه

خواهی ام بمان 

راضی ام با همه با رضای تو 

رفته ام به اوج از عشق تو

تا  نهاده ام سر به پای تو 

شاعر: حسین منزوی 









نظرات() 

حرفهای ناتمام

نوشته شده توسط :بهونه
جمعه 30 تیر 1396-06:15 ق.ظ




امروز از خاطره ها میام بیرون داشتن خاطره خیلی خوبه که اگه من تمامش بنویسم میشه دویست صفحه ولی خوب رفتن به اون دوران شیرین هست ولی چون برگشتی وجود نداره تلخ و دردناک 
بعضی وقتها برای زنگ تفریح برات مینویسم که یه خورده بخندی 

حال روز این روزهام البته اگر مهم باشه .....

حرفهای ناتمام رو از آغازش خبر داری ولی از تموم شدنش بی خبری اینم یکی از هموناست .....

دلم هوای خودم را کرده است....

این روز ها بیشتر از هر زمانی دوست دارم درخودم باشم !

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم و....

نه هراس از دست دادن را....

هر کسی مرا میخواهد....

بخاطر خودم بخواهد....

دلم هوای خوابیدن زیر آسمان پر از ستاره را کرده ....

می دانی انجا برای نگاه کردن به تو زیباترین جای زمین است ...

تنها و بدون هیچ صدای  ....

انقدر نگاه کنم تا خواب به چشمان پر از اندوهم بیاید ...

میدانی دلم هوای خودم را کرده .....



امروز حس سخنان فصیح و سنگین گرفتم با گوش و چشم دل تامل کنید......حواسا جمع خط کش...


نقل است که در  تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اصالت ” ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که ” تربیت ” مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .
 
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم ” تربیت ” از ” اصالت ” مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت ” تربیت ” است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود.
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد…….
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب.
واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه” تربیت ” هم بسیار مهم است ولی” اصالت ” مهم تر !
یادت باشد با ” تربیت” میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و” اصالت ” خود بر می گردد و شیر ِ نا اهل ونا آرام و درنده می شود..






نظرات() 

تنها در خانه

نوشته شده توسط :بهونه
چهارشنبه 28 تیر 1396-08:36 ق.ظ

یادمه سال پیش دانشگاهی بودم و برای کنکور خیر سرم میخوندم یه روزی هم ناهار دعوت بودیم و شام ومن فردای اون روز امتحان داشتم 
 خانواده گفتن که باید بیای و از من یه بند نه، میگفتم من بزرگ شدم چیزی نیست نترسید من تنها وامیسم 
خلاصه قبول کردن صبح که شد صبحانه رو میز اماده بود و من خوردم غذا ها اماده بود داخل یخچال من قرار نبود کاری بکنم فقط درس بخونم 
دقیق از ساعت هشت و نیم شروع کردم مامان اینا ساعت یازده رفتن و من تنها شدم 

ساعت یک ناهار خوردم رفتم سر درس یهو خوابم گرفت گفتم برم یه اهنگی فیلمی چیزی ببینم خواب بپره از سرم 
دقیق یادمه اول اهنگ گذاشتم یکم بپر بپر کردم دیدم نه خوابم میاد 
گفتم یه فیلم ببینم از شانس بد یه فیلم غصه دار بود نشسته بودم هی اشک ریختم دیدم نمیشه 
ساعت شده بود دو ظهر و وقت داشت همینطوری میرفت 
گفتم برم دوش اب سردددد بگیرم خخخخخخخخ(اب سرد دقت کردی خخخ)
من از اب سرد بیزارم از سرما کلا حس خوبی ندارم تا رفتم زیر دوش یعنی چند متری پریدم هوا 
یک جیغ و دادی هی میگفتم وایییی یخ کردم فکم همینطوری میلرزید 
سریع امدم بیرون یهو پام لیز خورد از پشت محکم خوردم به زمین دیگه هیچی نفهمیدم تنها حسی که بلند شدم از کمر درد و سرما بود چشمهامو که باز کردم دیدم سرم میسوزه نگاه کردم دیدم پاره شده سرم داره خون میاد کف زمین پر از خون شده 
بلند شدم دوباره افتادم به سختی خودمو کشیدم تو اتاق همش صدای مامانم میزدم ولی کسی نبود نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت چهار من دوساعت افتاده بودم 
مامان از بس زنگ زده بود نگرانم شده بودن امدن خونه دیدن چه وضعی شدم سریع بیمارستان 
اون شب مهمونی همه رو خراب کردم بیمارستان بستری شدم سرم شکست 
امتحان فرداش هم ندادم سه روز هم سر کلاس نرفتم کلی درس عقب افتادم 

تجربه ام شد که هر چی تو لحظه اتفاق میوفته باید پذیراش باشم 

اگر خوابتون میاد بخوابید والا عواقب بدی داره 

البته برای خوابی خواب زاده نمیگم کلا خواب تشریف داری ...

خیلی کمرنگ و محو شدی یادم نمیاد لاک غلط گیر استفاده کرده باشم خخخخ

درست ترین ادم زندگیم خودتی اینو باور کن ....


اهنگ وبلاگ خیلی به حال و روزم میخوره 






نظرات() 

بازی اندروید قشنگ :)

نوشته شده توسط :giga
دوشنبه 26 تیر 1396-08:29 ب.ظ



بزنید اینجا تا به لینک دانلود وارد بشین
خاک یک بازی جدید و ایرانی است که برای دوست داران بازی های جنگی و تیراندازی طراحی شده است . در این بازی تیراندازی با سلاح های واقعی و رانندگی ماشین های جنگی در انتظار شماست . برای موفقیت در مراحل این بازی هیجانی دقت و سرعت در کنار روحیه جنگاوری طلب می شود تا بر چالش های مختلف در سر راهتان غلبه کنید . این بازی با سیستم منحصر به فرد خود در تمام دستگاه ها قابل اجراست ولی برای دیدن گرافیک واقعی و زیبایش توصیه می شود در دستگاه های پیشرفته اجرا کرده و از آن لذت ببرید . گرافیک واقع گرانه این بازی باعث شده در اولین روز های انتشار مخاطبان زیادی را برای خود جلب کند . صدا گذاری های زیبا و گفت و گو های جالب کاراکتر های بازی بر جذابیت بازی نیز افزوده است . در این بازی دشمنان مختلف و سرسختی با ظاهری خشن در انتظار شماست تا همه ی آن ها را از بین ببرید . در بازی در نقش یکی از دو رزمنده دلاوری هستید که در ماموریت های مختلف در تلاش هستند تا دشمنان خود را شکست داده و با تمام شجاعت با تروریست ها مبارزه کنند .
بزنید اینجا تا به لینک دانلود وارد بشین

ویژگی های بازی خاک :

– گرافیک واقع گرایانه

– اجرا بر روی تمام دستگاه ها (با تفاوت در کیفیت گرافیک)

– صداگذاری واقعی و استفاده از آهنگ های جذاب

– دارای داستانی واقعی

– دارای گیم پلی نسبتا پیچیده و جذاب

– جنگ تن به تن با سلاح سرد

– تیراندازی با اسلحه های جنگی مختلف

– رانندگی با ماشین های جنگی

– امکان کنترل ماشین با کنترل های لمسی و یا به وسیله شتاب سنج گوشی (حرکت دادن گوشی )

– دارای دو حالت بازی : حرفه ای و مبارزه آزاد

– سپری کردن فصل های بازی به ترتیب






نظرات() 

ماهی قرمز

نوشته شده توسط :بهونه
چهارشنبه 21 تیر 1396-05:57 ق.ظ


واقعا یادم نیست چند سالم بود ولی برمیگرده به قبل از مدرسه رفتن من 

مادربزرگ من یه باغ داشت از اون باغهای حسابی که متراژش فوق العاده بالا بود سه تا حوض خیلی بزرگ داخلش بود و پر از درخت انواع درخت ها .....

دوتا مرغ و یک اردک هم داشت از بس در باغ گم شدن زیاد نگه نداشت و کشتشون

خدا از سر تقصیراتم بگذره چقدر بدی کردم چقدر با یه چوب میرفتم گیرشون مینداختم به دیوار زورشون میکردم مثلا تنبیه میکردم که انقدر باهم دعوا نکنند 

یادمه یه جوی اب هم داشت که همش اب رد میشد و میرفت به باغ های اطراف داخل این جوی اب ماهی های کوچکی هم بودن که یه جایی از جوی اب وامیسادن و نمیرفتن باغ بعدی من همیشه میرفتم و نگاهشون میکردم 
یک روز به فکرم رسید به این مرغ ها و اردک خوبی کنم براشون با دستهای خودم غذا تهییه کنم 

رفتم کنار جوی اب با یه سبد اولین سبد که زدم دوتا ماهی بدبخت امد داخلش برشون داشتم اوردم رویه یکی از پله ها گذاشتم بدبختا داشتن میمردن منم عین سنگ فقط نگاه میکردم میگفتم الان میخوابید انقدر اذیت نکنید اردک گناه داره همیشه سرش داخل اب میکنه حتما شماها رو میخواد هیچی دیگه دوتاشون مردن رفتم دنبال اردک کردم اوردمش حالا حساب کن گرفته بودمش زورش میکردم هی میگفتم بخورررررر بخوررررر 
اونم هی گردن میگرفت بالا نمیخورد 
منم گردنش زور کردم به زمین که ماهی بخوره کوچک بودم توانش نداشتم یهو تکون خورد منم از پشت پرت شدم سرم خورد به لب ایون 
اون روز تقاص پس دادم دوتا قتل عمد داشتم و اذیت به اردک بدبخت سرم هم شکست و هم بخیه خورد 
یعنی خدا سریعا جبران کرد براشون 
اعتراف میکنم که اصلا حس بدی نداشتم حس میکردم کار خوبی میکنم 
واقعا همیشه برای همین کارهایی که میکردم ناراحتم ولی خوب بچه بودم و سرتق
داخل این باغ یادش بخیر من چقدر گنجینه داشتم هرچی نمیخواستم به کسی بدم زیر خاک میکردم بدون هیچ نشونه ای بعدش دیگه پیدا نمیکردم خخخخخخخ 
الان باور کننننننن به گنج تبدیل شده خخخخخخ
الان سازدهنیم داخلشه نخواستم به داداشم بدم امدم زیرخاک پنهان کنم بعدا بیام برش دارم دیگه پیداش نکردم 
خلاصه که گنجهای زیادی داخلش هست یادم باشه بعدا برات بگم چیا زیرخاک هست اینجا خجالت میکشم میترسم همه واقعا به بی عقلی من اگه شک هم دارن دیگه واقعا اطمینان پیدا کنن خخخخخ

باور کن هنوز فکر میکنم هرچی بلا سرم میداد برای اذیتهایی که کردم 

دیشب خواب میدیدم ماهی ها بزرگ شده بودن اندازه یه خونه امده بودن هی نگاهم میکردن انقدر داخل خواب احساس وجدان درد کردم گرفتن منو انداختن داخل اب و من خفه شدم 



بزرگ هم شدم ادم نشدم یادته گربه ها رو که ....













نظرات() 

خاطرات نویسندگی

نوشته شده توسط :بهونه
یکشنبه 18 تیر 1396-05:00 ق.ظ

کانال پویا یه مدت کارتون باخانمان نشون میده 
یادمه من بچه بودم میدیدم خیلی دوست داشتم  تمامش غصه میخوردم                   

نمیدونم چرا همش فکر میکردم اسم کارتونش بی خانمان است از بس این دختر بدبختی کشید به اسم کارتونش نمیاد خخخخخخخخخ
از اهنگش فوق العاده خوشم میاد خیلی قشنگه و یک نوستالژی بینظیره 
الان با خودت میگی چقدر من نوستالژی های زندگیم زیاده ....اوهمممم خیلی زیاده ....

یادمه تابستان کلاس سوم ابتدایی یه دفتر برداشتم شروع کردم به داستان نویسی 
نمی دونم چرا داستانم کپی پیس همین داستان باخانمان چطور در امده بود خخخخخخخخخخخخخخ
تازه اسمهاشم خارجی بود خخخخخخخخخخ
باور کن وقتی مینوشتم اشک میریختم 
به همین برکت اخرش حس کردم چی نوشتم یعنی اصلا حس میکردم بهترین نویسنده دنیام 
یه دفتر شصت برگ پر شده بود با چه اب و تابی تعریف میکردم 
یعنی یه جاهایی ذوق مرگ میشدم بدخت دختره اسمش پرین بود ولی داخل داستان من ماریا بود خخخخخ
تنها جایی که فرق داشت جایی بود که مادرش میمیره 
در داستان من مادر نمی مرد 
پدربزرگ هم اصلا بهشون محل نمیزاشت تا اخر عمر به بدبختی زندگی میکردن 
یعنی واقعا بی خانمان بود خخخخخخخخ
اخرشم هردوشون مریضی گرفتن و مردن 
یعنی نهایت درد و بدبختی 
حالا خودم که مینوشتم چقدر اشک میریختم

یه چی بگم باورکن بعد از یک هفته که داستانم تموم شد رفتم برای بابام بخونم 
نمیتونستم از روش بخونم خخخخخخخخخخخ
از بس بدخط بود نشد سه تا خط بدون ایراد بخونم 
بابام گرفت دفتر گفت به به از بس خوش خط نوشته شده خود نویسنده هم نمیتونه بخونه 
یعنی من چقدر انروز خندیدم خدا میدونه خخخ
به بابام گفتم ایراد نداره همینطوری میگم خودم نوشتم دیگه 
گفت میشنوم انقدر داستان شبیه بود که بابام گفت این کارتون نبود که دوهفته پیش تموم شد 
یعنی منو میگی همینطور نگاه کردم گفتم نه اصلاااااااا 
خودم نوشتم اصلااا شبیه هیچ داستانی نیست
حالا بابا هرچی منت کشی میکرد مگه کوتاه می امدم خلاصه بماند که دیگه تعریف نکردم....
ولی تو دلم موند که تعریفش کنم ....
الان که کارتون پخش میکرد اییی یادش می افتادم میخندیدم ..
الان که کمی دقت میکنم میبینم واقعا حیف بود با نویسنده خلاق و پر ایده دوست نمی شدی ....




نظرات() 

ارغوان

نوشته شده توسط :بهونه
جمعه 16 تیر 1396-10:40 ب.ظ


شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟

آفتابی ست هوا ٬

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار ٬

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

اینچنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده من 

هوشنگ ابتهاج





نظرات() 

اندر احوالات کودکی قسمت اخر

نوشته شده توسط :بهونه
شنبه 10 تیر 1396-05:45 ب.ظ


خوب همه شغل و رشته ای که ادم به سرش نمیزنه که به علاقه و سن مربوطه و چون من تا سن پانزده سالگی بیشتر ننوشتم در این دفترچه علاقه های بعدیم داخلش نبوده و خوب منم زیاد یادم نیست 

در این شغلهای مورد علاقه اونا که ازش یادم میاد و خاطرات باهاش دارم زیادی  نیست فقط دو تا دیگه اش مونده که برات میگم 

من مهندسی رو هم دوست داشتم اینکه همش پیچ گوشتی دست بگیرم هی یه چی باز کنم و ببندم 

خوب کنجکاو هم بودم مثلا رادیو و ضبط تلویزیون ابمیوه گیری اینارو که میگم دقیق رفتم سمتش شدید خرابکاری کردم 

یادمه بابام همیشه صبح جمعه رو گوش میداد یه رادیو کوچک مخصوص خودش داشت کنار بالشتش رویه تختش من همیشه جمعه ها میرفتم کنارش میخوابیدم باهم گوش میدادیم میخندیدم بعضی وقتها هم که اهنگ میزاشت پا میشدم رو تخت بپر بپر میکردم خخخخ

یه روز بابام وسط گوش دادنش خوابش رفت منم هی نگاهم رفت به رادیو که ازکجاش صدا میاد خلاصه که شدید وسوسه شدم به دنبال پیچ گوشتی برداشتن رفتم رویه صندلی به هزار بدبختی از بالا کماد کیف لوازم بابا رو برداشتم 
نشستم پای رادیو شروع کردم باز کردن حالا حساب کن به خودم میگفتم مهندس الان میخوای چیکارش کنی ؟ 
بعدش خودمم جواب میدادم که الان پیچ باز میکنم و یعد داخلش میبینم شاید صدای خط دارش درست کردم خخخخخخخخخخخ
باز کردم دیدم ای ولللل چقدر سیم و سیم پیچ خلاصه چه صفای کردم دیدم الان داداشم میاد نمیزاره بقیه اش ببینم سریع برداشتم برم در اتاق تنهایی اقدامات لازم انجام بدم که یهو از دستم ولو شد به زمین چشمت روز بد نبینه که همه پخش شد یعنی همه در امدش از هم 

با خونسردی فوق العاده ای جمع کردم و بدون هیچ ناراحتی  به حساب خودم درست کردم اولا وقتی بستم پیچ شش تا زیاد اوردم 
ثانیا هر کار کردم روشن نشد اینجا بود حس ترس و اضطراب گرفتم رفتم پیش داداش جان ایشون در این مورد بیست عدد رادیو بیشتر خراب کرده بودن به هرحال با تجربه بود 
به گریه افتاده بودم میگفتم جان من درست کن بابا نفهمه 
اونم یه نگاه کرد به من گفت حله غمت نباشه 
همچین باز کرد هی اینور انورش میکرد انگار میوه ای چیزی داره برمیداره 
کارش که تموم شد بست و روشن کرد 
از خوشحالی داشتم میمردم روشن شد ولی هرکاری  کرد نمیرفت رویه موجها 

منم گفتم ولش کن بده به من سریع پریدم گذاشتم زیر بالش بابا رفتم بیرون بابام از صدای خش خش بوق بیدار شد صداشو میشنیدم میگفت چش شده باز 

صدای مامانم زد گفت دیگه کدوماشون برداشتن یعنی من هر هفته باید یه رادیو کوچک بخرم اخه من چیکار کنم مامان هم میگفت من نمیدونم داشتم ناهار درست میکردم ندیدم حالا مهم نیست 
کادوی سالگرد برات این هفته رادیو میخرم و بعدش شروع کردن خندیدن 

خوب من دروغ اصلا نمیگفتم الانم نمیگم یعنی نمیتونم بگم سریع از صورتم پیدا میشه 
امدم جلو بگم من بودم انگار فهمیده باشه گفت ایراد نداره کار مامانت راحت کردی برای کادو خریدنش حالا کار من سخته به نظرت چی بگیرم براش شروع کردیم به خندیدن
این رشته هم خط خورد 
یک روز خواستم اشپز بشم و واقعا دوست دارم این علاقه من خط نخورد چون فوق العاده با عشق اشپزی میکنم و تمام لحظه های ناب زندگی من در همین اشپزی رقم میخوره 

فکر کنم دوازده ساله بودم که یه روز شروع کردم غذا درست کردن حدس بزن چی خخخخخ

قورمه سبزی خخخخخخخ
مامانم حالش خوب نبود خواهرم پاش شکسته بود 
من واسادم که ناهار با من خخخخخ
هنوز کبریت بلد نبودم روشن کنم خخخخخ

اول بماند که پیاز رو چطور داغون شدم تا خورد کردم یعنی چقدر گریه کردم 

یه بند هم میرفتم میپرسیدم الان چیکار کنم 

یادمه ماه شهریور بود از ساعت هفت صبح تا یک ظهر من داشتم اشپزی میکردم خخخخخخ

وقتی بابا امد خونه غذا کشیدم نمی دونی چه حس سر آشپزی داشتم خخخخخخ

هیچ کس نگفت بد شد و همه خوردن به جز خودم تمام مدت غر زدم بد شده یه چیزیش کم هست 
الانم که اشپزی میکنم همینه انتقاد پذیری خوبی دارم اصلا ناراحت نمیشم 
بماند که داداش من همش میگفت شماره ارژاتس بگیر منم میزدم زیر خنده 
و بماند که همه بی چاره ها از سرناچاری خوردن و افتضاح بود خخخخخخ

ولی خط نخورد خخخخخخخخ ندیدی که الان برم سراغ اشپزی با خودم میگم خوب چطوریایی سراشپز ؟
بستگی به حال اون روز توضیح میدم که چطورم اگه خوب باشم شروع میکنم به خندیدن بعدشم میگم بزن بریم خخخخخخخخخخح
بلند هم میگم ها همچین ادم توهم انگیزی هستم خخخخخخخخخخ

خوب اینم از جریانات اکتشاف من که تموم شد امیدوارم موجب سرگرمی شده باشه .....

ولی یک نکته دوست داشتم یگم اینم این هست :

عاشقانه بودن مامان و بابا رویه بچه ها اثر فوق العاده ای داره طوری که بچه ها کمال گرا میشن و این به نظر من از یک لحاظ خوبه و از هزار لحاظ بد چون تا یک انسان مثل خودت کمال گرا پیدا نکنی نمیتونی درست زندگی کنی 
 

بهترین لحظه های عمر من در بچگی من خلاصه میشه و کاش بزرگ نمیشدم 

واقعا میگم زیادی از حد پاستوریزه بودن و بدون جنگ و ناراحتی اصلا خوب نیست برای جامعه ای که ما داریم زندگی میکنیم .....
واقعا ادم میشه نسل سوخته ......




نظرات() 

اندر احوالات کودکی قسمت دوم

نوشته شده توسط :بهونه
چهارشنبه 7 تیر 1396-07:44 ق.ظ


گفتم که یه دفترچه ای داشتم که مربوط به شغل اینده من میشد 
اصلا چرا این دفترچه رو داشتم برمیگرده به کلاس دوم ابتدایی یادم نیست یک اقایی اوردن مدرسه سر صف صبحگاهی برای ما از آینده و انگیزه صحبت کرد 

صحبتهاش خیلی رویه من اثر گذاشت و همون روز من یه دفترچه برداشتم و نوشتم با خط فوق العاده ناخوانا البته الانم خوش خط نیستم دیدی که خخخخخخخ

اولین شغل مورد نظرم حدس بزن چی بود خخخخخ

میخواستم دکتر بشم یعنی عاشقش بودم یکی از تفریحات من این بود که دفترچه های بیمه که تموم میشد اجازه میگرفتم برمیداشتم با خودکار دو سه تا خط میکشیدم یه امضا هم میکردم میکندم میدادم دست بابام میگفتم برو داروخانه بگیر دارو رو بعدش خودم میپردم پشت پایه خونه مثلا داروخونس دارو میدادم و کاغذ میگرفتم 
تازه امپول هم بیشتر میدادم بهشون خخخخخخ
بعدش میرفتم اتاق کار بابام اونجا منتظر میشدم بیان امپول هم بزنم 

همه کاره بیمار بودم دیگه خخخخ

از سه سالگی بازی من همین بود بیشتر اوقات بیش از پنجاه بار مامان و بابا رو ویزیت میکردم خخخخخ
باور کن هنوز این علاقه در وجودم فوران میکنه 

بعضی شغلها در دفترچه من خط نخورد یکیش همین بود 
ولی خوب بهش نرسیدم 

یادمه یک روز نشسته بودم 

احساس کردم ارایشگری هم شغل خوبیه 
مامانم خونه نبود با خواهرم تنها بودم گفتم میای موهاتو کوتاه کنم 
گفت اره به شرطی که بزاری منم ابرهاتو کوتاه کنم یعنی یه همچین موجودات خنگی بودیم جفته قبول کردیم 
با قیچی کاغذ بری تو فرض کن من مو کوتاه میکردم خخخخخ

موهاش بلند بود انقدر بد کوتاه شد پله پله امد اینه نگاه کرد شروع کرد گریه کردن 

گفت حالا نوبت منه ابروهامو همشو با قیچی زد عین الان که مد شده انگار تیغ میزنن یه قسمت رو همونطوری 
مامانم امد خونه تا ما دوتا دید اول که کلی دعوا کرد بعدش تنبیه شدیم خیلی بد 

مامان من کتک نمیزد  تنها کاری که میکرد نگاهمون نمیکرد اصلا انگار وجود خارجی نداشته باشیم بدترین درد بود 

بعد از یک روز کامل تنبیه به این نتیجه رسیدم این شغل اصلا خوب نیست و از دفترم خط خورد 

نظم و ترتیب این دفترچه فوق العاده است بهش نگاه که میکنم حس میکنم چقدر بچه که بودم منظم تر بودم 
کاش الانم یه دفترچه برای زندگی الانم داشتم وقتی یه چی خط میخوره 

روحیه امتحان کردن و ادامه زندگی داشته باشم ....

کاش خیلی خطرناکه چون اصلا اتفاق نمیفته 




نظرات() 

اندر احوالات کودکی قسمت اول

نوشته شده توسط :بهونه
یکشنبه 4 تیر 1396-11:24 ق.ظ

از جعبه ای که اکتشاف کردم یه دفترچه یادداشتم بود 

رنگش نارنجی و روشم میکی موس وای که چقدر برای من پراهمیت بود 

خانم معلم کلاس چهارم گفته بود هر شنبه مامانتون بنویسه که من از دست شما راضی هست 

یعنی کل جمعه واقعا زهر میگذشت و منتظر نگاه مامانم بودم 

اون روزها بچه ها مثل الان نبودن که براشون مهم نباشه که چه اتفاقی می افته 

یک روز جمعه یادم هست من داشتم صندلی میساختم 

اخه یکی از شغلهای مورد علاقه من نجاری بود (حتما در پست بعدی در مورد شغلهای مورد علاقه خودم که لیست کرده بودم در دفترچه  شغلهای اینده من مینویسم )
بابام برام یه اره کوچک و چکش و میخ گرفته بود 
نمیدونی چه فازی داشت مدادی که پشت گوش یاد گرفته بودم بزارم یعنی خدای اوس نجاری میشدم 
اول با یه خط کش بیست سانتی پایه هاش سانت کردم شروع کردم به ساختن 
بماند که مراحل ساختش توضیحش فوق العاده هست خخخخخ 
ولی در وصف نگنجد این همه استعداد
وقت میخ زدن بود که همشو بهم وصل کنم هی تا میخ میزاشتم میزدم روش کج میشد 
باور کن بیستا میخ کج فقط به یه  پایه صندلی بود که در نیاورده بودم 
خلاصه با هزار بدبختی واقعا میگم اون موقع حس میکردم چقدر تلاش و چه کار پر بهره ای خواهد بود درست شد البته به نظر خودم ابعادش رو تجسم کن 
پایه ها بیست سانتی البته بعضی از پابه ها کمتر خخخخخ
نشیمنگاه سی سانت به صورت کج بریده ،تکیه گاه از طول چهل سانت و عرض همون سی سانتی متر 
دقیق یادمه وقتی تموم شد میخواستم بزارم که ایستاده تنها باشه افتاد دیدم ای دل غافل اخ اخ کج هست خخخخ
خوب ناامید نشدم که سریع رفتم داخل اتاق بابام گفتم سلام گقت چته هن هن میکنی گفتم هیچی میشه بهم مقوا بدین و چسب چوب صندلیم میخوام درست کنم 
گفت باشه منم میام ببینم گفتم نهههههه میارم ببینین میشه الان بدین من برم 
سریع گرفتم پریدم تو حیاط پایه کج رو با چسب چوب و مقوا هم اندازه کردم 
حالا دیگه صندلیم قشنگ شده بود با هزارتا میخ کج شده بهش 

مامان صدام زد که بیا ناهار منم با صندلی دست رنج خودم رفتم سر میز ناهارخوری تا غذا رو گذاشت من رو صندلی خودم رفتم بشینم همه میگفتن این برای عروسکهات خوبه نه خودت مگه من گوشم به این حرفها بود....
چشمت روز بد نبینه تا روش نشستم دیگه تمام به فرش چسبید مگه میشد بلند بشم یه میخ هم بر کمرم فرو رفت جیغ و گریه یعنی هیچ کس نزاشتم غذا بخوره همه اشفته میکشیدن من رو 
اون روز مجروح شدم 
مجروح هنر بی بدیل خودم 

مامانم وقتی میخواست دفترچه یادداشت رضایت خودش اعلام کنه با استرس نگاش میکردم 

میگفتم مامان جون بچه ام دنبال یه شغل موردسلیقه خودم میگردم مگه بد کردم نگاهم میکرد میخواست بخنده کنترل میکرد خودشو میگفت نه ایراد نداره 
دوباره میگفتم خوب بچه ام ببخشید خوب 
دوباره یه نگاه میکرد و سرش میبرد رویه دفترچه 

تو دلم عین سیر و سرکه میجوشید 

هی میگفتم چرا تموم نمیشه کلش مگه چند خط هست 

دیدم اخ اخ برگه بعدی زد که بنویسه 

گفتم بله تموم شد تمامش نوشت دیگه انضباط بیست خبری نیست 

کز کردم یه گوشه دیگه هیچی نگفتم 
مامان نوشتنش تموم شد دفترچه روبست و داد به خودم منم رفتم مثلاااااااا بزارم داخل کیف 

تو راه باز کردم نوشته بود با سلام خدمت استاد محترم دختر من امروز فوق العاده بود با هنرهای زیادی که داره تمام خانواده رو به خنده وا داشت 
البته ناگفته نماند مقداری پشت کمرش زخم شده اگر امکان دارد صندلی جدا بزارین بشینه تا بهبودی کاملش 
میترسم هم شاگردی ها ناخواسته با مداد بیشتر صدمه بزنن 

با خوشحالی گذاشتم داخل کیف امدم بخوابم ولی باور کن یک ساعت بیدار بودم که چقدر مامانم قشنگ کارهای جلف منو ترسیم کرد و من چه دلقک خوبی هستم براشون  .....

اینم از شغل نجاری که در دفترچه شغلهای من در اینده خط خورد 




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox