تبلیغات
        حالا بیا تو . . . - مطالب اردیبهشت 1396
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

زمستان دل رسیده ....

نوشته شده توسط :بهونه
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396-05:37 ب.ظ

شازده کوچولو: تو سواد داری ؟
روباه: سواد مال آدماست ، من شعور دارم !


آدم از اوقات خوب زندگی بی خبر است
تا اینکه...
همه چیز بد میشود
و وقتی به گذشته نگاه میکند
میبیند چقدر خوشبخت بوده است
و چقدر بیخیال ... 

پ ن :

دل آدم  چه ساده گرم می‌شود:
به یک دلخوشی کوچک
به یک احوال‌پرسی ساده
به یک دلداری کوتاه
به یک همراه شدن کوچک
به یک پرسش کوتاه:«روزگارت چگونه است؟»
به یک وقت گذاشتن برای تو
به شنیدن جمله « من کنارت هستم»
به یک دوستت دارم غیر منتظره
به یک غافلگیری
به یک خوشحال کردن کوچک
به یک نگاه مهربانانه

فقط همین...

میبینی چه دلخوشی هایی دارم 

عجب زمستانی شده در دل 
میبینی حال روز منو....





نظرات() 

یادت باشه ....

نوشته شده توسط :بهونه
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-03:57 ب.ظ




یادت باشه...

انسان هایی هستند

که دیوار بلندت را می بینند

ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که ،

تو را فرو بریزند ...!

تا تو را انکار کنند ...!

تا از رویت رد شوند ...!

مراقب باش...

دست روزگار هلت میدهد ؛


ولی قرار نیست تو بیفتی ،

اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی ،

اوج می گیری ...

به همین سادگی ...

پس...

تو خوب باش ،

حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ،

تو خوب باش ،

حتی اگر همه از خوبی هایت سو استفاده کردند

تو خوب باش ،

حتی اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،

تو خوب باش...


پ ن:
و نویسنده گمنامی را می شناسم که گفته است:«زمانی برای گریستن،زمانی برای خندیدن

 ،وزمانی برای حالی میان گریه و خنده داشتن.

عزیز من !هرگز لحظه های گریستن را به خنده وامسپار ،که چهره یی مضحک و ترحم انگیز خواهی یافت.»
شنیده ام که "ون گوگ" بی جهت می گریسته است.بی جهت!!!چه حرفها می زنند واقعا !انگار که

 اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم ،او یقینا بی دلیل گریسته است.

از نادر_ابراهیمی





نظرات() 

گاهی ...

نوشته شده توسط :بهونه
جمعه 15 اردیبهشت 1396-09:30 ب.ظ





گاهی نیمه شبی دلت بهانه هایی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی...!!
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید
فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی..!! پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و در گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط"
نگاه کنی...
یک فیلم با سرعت بالا از همه ی گذشته ات میگذرد 
و فقط اشک بر گونه هایت غلط میخورد 
انگار سرسره ای شده باشد هر قطره اشک با سرعت بیشتری می اید 
مسابقه است گویی جایزه ای در راه است ..
نه......
فقط غم و غصه ارمغانی جز این ندارد 
ارمغان .... اه چقدر این اسم را دوست داشتم ...

گاهی فقط دلت میخواهد کور باشی و کر تا نه ببینی و نه گوش دهی  تا فراموش کنی،
گاهی دلت میخواهد عجیب با خودت بجنگی
جنگی از نوع سختتتتتتت 
دیگر از هرچه جنگ هست بیزارم ...

: چقدر دلم برای یک خیال راحت تنگ شده است...
:چقدر دلم برای یک روز از جوانیم تنگ شده است ....
:چقدر غصه خوردم و عمر را تلف کردم ....

گاه باید مثل ادمهای دگر شد عادت کرد و خندید و زندگی کرد 

باید رفت و خوش بود عین همه ی انها که رفتند خیلی راحت ....

ولی منه لامصببببببب چرا ادم نمیشوم

ارزو دارم یک لحظههههههه فقط یک لحظهههه عین بقیه زندگی کنم 

راحتتتتتتتتت و اسوده......

چرا نمیشود .....


از دو حال خارج نیست یا ادم نیستم یک جانور بی اختیارم که به صورت کاملا واضح یک حیوان 

یا یک روانی که به جان خود و زندگی خود لطمه میزند ....





نظرات() 

صرفا برای دل...

نوشته شده توسط :بهونه
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-02:04 ب.ظ

این متن اهنگ تایتانیک هست خوب من خیلی این اهنگ رو دوست دارم با اینکه قدیمی ولی خوب منم جوان نیستم و از عصر خودمونه شاید بیشترین حس دنیا تو همین اهنگ باشه.....
اهنگ فوق العاده زیبایی داره ....
به نظر من اوج احساسات هست 

قلب من برای تو می تپد – My heart will go on
هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم – Every night in my dreams. I see you. Ifeel you
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری – That is how I know you go on
دوری، فاصله و فضا بین ماست – Far across the distance and spacesbetween US
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی – You have come to show you goon
نزدیک، دور، هر جایی که هستی – Near. Far. Wherever you are
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد – I believe that the heart does goon
یک باره دیگر در را باز کن – Once more. You open the door
و دوباره در قلب من باش – And you re here in my heart
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد – And my heart will go on andon
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم – Love can touch US one time
و این عشق می تواند برای همیشه باشد – And last for a lifetime
و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد – And never let go till we regone
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشتم – Love was when I loved you
دوران صداقت، و من تو را داشتم – One true time. I hold too
در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید – In my life we ll always goon
نزدیک، دور، هرجایی که هستی – Near. Far. Wherever you are
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید – I believe that the heart does goon
یک باره دیگر در را باز کن – Once more. You open the door
و تو در قلب من هستی – And you re here in my heart
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد – And my heart will go on andon
تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم – You re here. There s nothing Ifear
می دانم قلبم برای این خواهد تپید – And I know that my heart will goon
ما برای همیشه باهم خواهیم بود – We ll stay forever this way
تو در قلب من در پناه خواهی بود – You are safe in my heart
و قلب من برای تو خواهد تپید – And my heart will go on
و خواهد تپید… – And on





نظرات() 

حس من....

نوشته شده توسط :بهونه
سه شنبه 12 اردیبهشت 1396-10:26 ق.ظ

میدونی چیه؟؟؟!!!!! نمی دونی؟؟؟!!!! اصلا فکر نکنم کسی بتونه حس و حال منو درک کنه. سخته...خیلی سخت... اینکه نتونی بغضت رو جایی خالی کنی حتی پیش عزیز ترینت... بعضی حس ها هستند که تا وقتی آدم جای اون طرف نباشه نمی تونه درک کنه... همون طور که من خیلی وقت ها نتونستم.

میدونم که میدونی ... وقتی جاهای خالی زندگیت با گزینه غلط پر شه و زندگی با ارفاق و تبصره قبولت کنه و مجبور شی واحد های دیگش رو به اجبار بگذرونی و تا چشم باز کنی ببینی دور و برت رو جایزه هایی پر کردن که زندگی بخاطر گذروندنش بهت داده... کاریش نمی تونی بکنی به غیر از عادتتتتتت... یهو چشم باز کنی ببینی ای دل غافل میشد زندگیت جور دیگه ای باشه و دیگه کاریش نمی تونی بکنی... شاید برخورد خیلی ها با این اتفاق با من فرق کنه. ولی من همینم که هستم و نمی تونم شایدم نمی خوام این من رو عوض کنم. به خاطر عادتتتت لعنتی... میدونی چی برام خیلی سخته و زجر آوره؟؟؟!!!! اینکه ندونم به کجا تعلق دارم و سهمم چیه از زندگی. من نمی تونم نقش بازی کنم ... راستی یک پرانتز باز کنم بگم این کوچولو که کنارم نشسته و مرتب برات دست تکون میده وجدانمه... میدونم که کامل میشناسیش ... بچه خوبیه ولی خیلی بد قلقه. پرانتز بسته. یاد نگرفتم نقش بازی کنم. شاید یادم ندادند مثل خیلی چیزهای دیگه . مثلا توی مدرسه هم که بودم هیچ وقت 2 تا دوست همزمان نداشتم... هیچ وقت... الان هم کارم این شده هر روز با عقلم فکر کنم و نذارم حسم جون بگیره چون بینهایت رنجم میده و خفم میکنه... باید هر روز حسم رو قربانی زندگیم کنم... بی نهایت سخته ولی سخت تر از اون عوض کردن خودمه که محاله... پس باید همین کار و بکنم و هر روز خفه کنم حسمو... دارم بهش عادت میکنم... باز این عادت لعنتی... باید خیلی سال پیش حرفهایی زده میشد و لج بازی هایی نمی شد که شد... این حال عجیب منه... ولی از دل من فقط تو خبر داری و خدا... به همین دلیل حرف نمیزنم و کم مینویسم ... چون نمی خوام حسم جون بگیره... میدونم که میفهمی و به خواسته من احترام میذاری.پس بذار نباشم تا بتونم باشم....

اینم یک شعر ...

دل تنها و غریبم منو و این حال عجیبم

حال بارون زده از چشمای ابری

دلِ دل، دل دلِ تنگم منو و این حال قشنگم

حال ابری شده از درد و بی صبری

انگار دل منه که داره میشکنه

صبور و بی صدا هر لحظه با منه

گویا از این همه حس که تو عالمه

سهم من و دلم احوال تلخمه

وقتی هیشکی نیست که حتی از نگاش آروم بشی

دل تنهات رام نمیشه این تویی که رامشی

وای از این حال که دلت رو پای اعدام میکشی

بال پرواز دلت با پتک عقلت میشکنه

دل بی دل بی صدا تو مقتلش جون میکنه

روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه

این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه

 





نظرات() 

خاطره روز معلم

نوشته شده توسط :بهونه
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396-05:20 ب.ظ

یه خاطره بگم از پنج سال پیش اگه اشتباه نکنم همون سالها 


یکی از همکلاسی های دبیرستان معلم شده بود روز معلم بود 

پدرش از بین رفته بود و ارث رسید بود بهش یه خونه حیاط دار نقلی خریده بود 

با یه تیر دو نشون زده بود به حساب خودش هم خونه خودش دعوت کرده بود و هم روز معلم بود دیگه برای خودش طاقچه بالا چیده بود و خودش تحویل گرفته بود 

من زیاد با دوستای دبیرستان مچ نبودم جز چهار نفری که ای بگی نگی بدک نبودیم با هم 

نه که فکر کنی من بی اخلاق بودم ها اونها به اخلاق من نمیخوردن خخخخخخخ

خلاصه که زنگ زد و گفت هزار بدبختی شماره خودتو پیدا کردم احوال پرسی کرد و خیلی گرم گرفت 
گفت فردا شب دعوتی خونه ما از عصر بیان ها نکنی دیر بیای 

اولش خیلی راغب نبودم گفتم نمیام حالشم اصلا نداشتم ولی بعدش این چهارتا که دوست بودیم وسوسه کردن منم هماهنگ کردم تنها رفتم 

قبل از رفتن قرار بود کادو بگیریم و عین قدیم تخم مرغ خالی کنیم گل داخلش بریزیم خوب من که واقعا دلم میخواست اینکارو بکنم ولی نکردم یه تخم مرغ سالم برداشتم و رفتم 

روح ادم بعضی وقتها البته ها نه همیشه یک نوع کرمی میگیره خودت دقیق میدونی چی میگم دقیقا همون کرم رو گرفت 
وقتی رفتم دقیق یادمه همه تیپ زده بودن بعد سالها میدیدمشون ارایشهاییی مخصوصا صاحب خونه که قیامتتتتتتت  
دست و هورااااا شروع شد روزتتتتت مبارک همه تخم مرغ ها اماده کرده زدن خوب منم زدم مثل همه نباید میزدممممم ؟؟؟؟ 
باید میزدم دیگه قانون مهمونی بود اصلا طبق تصورات ذهنیم قشنگگگگگگگگگگ خورد رویه سرش یکم رو صورتش مقداری رویه شونش 

خوب کسی نمیدونست کی بود همه اول چشمهاهشت درجه باز شد و بعدش خنده مگه امان میداد 

یهو نمیدونم این زهرای گور به گوری از کجا دید منم گفت خودشهههه یعنی دنبالم منم پریدم تو حمامش از حمام نگم که خیلی زیبا اراسته بود دیگه خونه مجردی خیلی شیکی داشت 

درو بستم پشت در التماس میکرد کاریت ندارم میخوام بیام داخل سرم بشورم بیا بیرون منم خوب اعتمادی نداشتم همه شدید میخندیدن خیلی باحال بود 
یهو دیدم عجب اینه خوشگلی وسایل ارایش هم جلوش با خودم گفتم ببین لامصب چقدر به خودشم میرسه
یکی از رژهاشو برداشتم خیلی خوشگل بود از اون  بوهایی که دوست داشتم میداد بوی شکلات میداد 
باز کردم دیدم عجب سرامیکهای خوشگلی سفید بود از اون گلهای صورتی لایت تک داشت خلاصه ذهن من کرم داره بیاد تو ذهنم دیگه ول کن نیست 
شروع کردم نوشتن که سهیلای عزیزم روزتتتت مبارکککککک همچین کشدار و خوکشللللل 

انقدر به در کوبید خوب منم خسته شدم دیگه داخل حمام قول ازش گرفتم جون مامانش رو امدم بیرون تا رفت داخل حمام جیغیییی کشیدددد در حد مرگگگ 

همه امدن چتهههه خلاصه همه دیدن باز خندیدن رفت دنبالم کنه من برنامه ریزی اتاق خوابش داشتم بپرم داخل درو ببندم تا دید دارم میرم گفت اصلا کاریت ندارم نمیخوام بری اونجا یه دسته گلی به اب میدی بگیر بشین عین ادم 
خخخخخخخخ
از حمام که امد بیرون گفتم بفرما بساط خنده همتون جور کردم همتون عین برج زهرمارید الانم جشن هالوین هست دیگه ببینید خانم معلم رو همه زدن زیر خنده یعنی من مردم از خنده تمام ارایشها امده بود پایین یک شکلی شده بوددددددددد 
اون شب کلی خندیدیم واقعا خوش گذشت چند ساعتی همه چی یادم رفت همه غصه هام ...


الان بعد از پنج سال زنگ زده که امشب دعوتی تعداد بچه ها کمتر شدن ولی هستن بعضی ها تو هم که اگه نیای مهمونی صفا نداره اییی دل غافل 
گفتم اتفاقا بدون من صفا داره من حال و اوضاع خوبی ندارم تبریک بهش گفتم و معذرت خواستم 

شدم ادم عین همه هم کلاسیهام 

دیگه کرم تو مغزم هم اگه بیاد جون انجامش ندارم 
انگار پیر شدم ......
انگار دیگه ادم شدم ....
عین ادم نشستم ......
حسودیم شد بهش هنوز مجرد هست و خونه تنها برای خودش استاد شده و چه کیفی میکنه 
ای کاش ....
 





نظرات() 

برف

نوشته شده توسط :بهونه
جمعه 1 اردیبهشت 1396-11:36 ق.ظ

بر رُخسار هر خورشیدی ، بی لبخندت ابری آمد

بی تو در من سروی خم شد ، در چشمانم حصری آمد

ای رویای بی تکرارم ، شعر تلخی در سر دارم

یادت رد شد ، برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی ، بادی خیزید و آرامید

برفی آشفته می بارید ، دستان هوا از بویِ تو پوچ

برگی افتاد از افرایی ، ایوان پر شد از تنهایی

دستان هوا از بویِ تو پوچ ، رفتی و بی رُخ عاشق تو

لحظه ی غم زده بی گذر است ، بر لب سرد ترانه هنوز

عادت خواهش بی ثمر است ، یادت رد شد

برگی افتاد از افرایی ، ایوان پر شد از تنهایی

بادی خیزید و آرامید ، برفی آشفته می بارید

دستان هوا از بویِ تو پوچ ، برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی ، دستان هوا از بویِ تو پوچ


اینم لینکش





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox