تبلیغات
حالا بیا تو . . . - مطالب دی 1395

خیس میشم با تو هرشب زیر بارونی که نیست

دستتو محکم گرفتم تو خیابونی که نیست

باشم و عاشقم نباشم کار آسونی که نیست

من خدایی با تو اینجا از تو میسازم که نیست

باید هر شب روی رازی پرده بندازم که نیست

تو منو به بند کشیدی توی زندونی که نیست

با جنونه هر شب من جز تو مهمونی که نیست

نامه هامو پاره کردم وقتی می خونی که نیست

هرچی اینجا با تو ساختم خوب میدونی که نیست

غرق میشم تو سیاه موج موهایی که نیست

دور تو میگردم اینجا دور میدونی که نیست

تو یه روزی برمیگردی از خیابونی که نیست



تاریخ : جمعه 24 دی 1395 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : omega | نظرات

دﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ .
ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ 
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ

ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ
ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ .
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ 
گل بود،
ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ 
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ تو ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ گل بود
آنکه تو را میخواهد
به هر بهانه ای میماند

زنده_یاد_حسین_پناهی


کامل پوچ و مطلقا باخت اینه رسم زندگی


تاریخ : جمعه 24 دی 1395 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
 دوستی بامن گفت:

شعرهایت زیباست ... قصه ی غصه ی ماست ...

تو سخن از دل ما میگویی ... باز هم شعر بگو ...

دیگری اما گفت: شعر تو تكراریست ...

 ناخودآگاه نگاهش كردم ...

لحظه ای فكر ... تامل ... بعد آن با خنده ... 

در جوابش گفتم:

زندگی تكراریست ... من و تو تكراریم ...

من اگر نو بشوم تنهایم و در این تنهایی ...

درد را می بینم ...

نو شدن بد دردیست و تو خود می دانی

قصه ی غربت و تنهایی را ... پس چرا می پرسی؟

حرف تو شیرین است ...

شاید این حرف دل ما و همه یاران بود ...

ولی این بار غم رسوایی ... كه پدرهامان گفت:

درد بی درمان است ...

:: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ::

باز هم میگویم ... كه در این غربت تلخ نو شدن بد دردیست ...

و من از تنهایی خود می ترسم....





تاریخ : جمعه 24 دی 1395 | 12:31 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود


شعر: جبران خلیل جبران



تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
هر بار که دلم برای گفتن تنگ میشد،

هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم 

هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم 

هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم 

احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت 

مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم 

.... و حال نیز دل تنگم ،گیجم و تنها

ولی این بار مرگ را دوست ندارم 

چرکه مرگ، از دست دادن زندگی برای زنده است 

و تنهایی رفتن دور شدن از کنار دوست و ندیدن دوستان است


سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر خاک خفته است 

من سالهاست که تنهایم 

سالهاست که من زندهء زندگی را معنی نکردم 

... من سالهاست که مرده ام سالهاست

چه هستم!؟

.... شاید سالها باید به دنبال نامم بگردم

علی اکبر ثابتیان




تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
این شعر به نظر من خیلی زیباست با نام شاعر میزارم 



عمری است به دل حسرت دیدار تو د ارم



برده است خیالت ، همـــــه آرام  و قرارم




هر شب که به بستر بروم ذکــر تو بر لب



هر صبح به دل ، میل تماشـــای تو د ارم



با هر نفسم ، مـِــــــــهرِتوافزون کند ایمان



با یک نظرت ، می شکــــفد گل ز مزارم



هر چند که بی روی تو سـرد است وجودم



یاد ِتو پر از گل کند این سال ، بهـــــــارم



تا جیره خور سفـــــره ی احسان تو هستم



جامی بده تا رقص کنان ، سـَــــر بگذارم

مصطفی معارف 15/1/91 کـــرج





پ ن :بعضی جمله کلا به نظر من اشتباهه مثلا(گذشته ها گذشته در خود گذشته باقی مانده است)اصلا اینطور نیست حداقل برای من نبود علاوه بر اینکه در کالبد وجودی ریشه داره بلکه یک حسرت عمیق هم برای من به جا گذشته جوری که دوست دارم چشمان بازم را به کسی ببخشم و چشمهایم بسته شود ... 
حسرت درد بی درمان هست 
یه جمله رو قبول دارم که ادم باید تو لحظه زندگی کنه ولی نه از الان 
باید اینطور اصلاح بشه ادم باید تو لحظه زندگی کنه از اول زندگیش طوری زندگی کنه و فکر کنه  که حسرت برای خودش جا نزاره
از ما که گذشت و اه و حسرت ماندگار شد

در لحظه جوری زندگی کنید و فکر کنید که صدسال بعد هم در نظر گرفته بشه ....حسرت برای خودتون جا نزارید 


در لحظه جوری زندگی کنید و فکر کنید که صدسال بعد هم در نظر گرفته بشه ....





تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
سلام دیروز سالروز در گذشت نیما یوشیج بود برای زنده نگه داشتن یادش یکی از شعرهاش رو براتون میذارم...
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.
شباهنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا یک داستان کوتاه با نام « ببخشید خانم شما خدا هستید»
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید ،کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت : مواظب خودت باش عزیزم.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ 
زن لبخند زد و پاسخ داد :
نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت : می دانستم با خدا نسبتی داری



تاریخ : سه شنبه 14 دی 1395 | 09:02 ق.ظ | نویسنده : omega | نظرات

بابا لنگ دراز عزیزم
بعضی آدم ها را نمیشود داشت فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند
که برای تو باشند یا تو برای آن ها... اصلا به آخرش فکر نمی کنی آنها برای اینند که دوستشان بداری!
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد...

جین_وبستر


تاریخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | 08:02 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.