سلام بهونه های عزیز
بعضی مواقع راههایی رو در پیش میگیریم که اصلا توجهی به عقوبت آن نمیکنیم
با خودمون روراست نیستیم و هر پند و اندرزی رو براحتی رد میکنیم
نمیخواهیم از تجارب مفید دیگران بهره بگیریم،و حتما باید خودمون تجربه کسب کنیم، به چه قیمت؟
ادامه مطلب بحث مفیدی در مورد فیلمهای ج نسی و اثرات مخرب آن

ادامه مطلب

طبقه بندی: مسائل جوانان ،تربیت فرزندان و مشکلات آنها، 

تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | 01:46 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات
سلام بهونه های دور چشم سیاه نشده
امید که حال و احوالتون خوب خوب باشه
یه مطلب گذاشتم واسه اونایی که دور چششون سیاه شده
البته اونایی که مشت خورده تو چششون این مطلب دردی ازشون دوا نمیکنه (بهتره به 110 زنگ بزنید و جلوی اضافه شدن دور چش ساها رو بگیرید)
در ضمن سیاه پوستا هم نخونن
راستی سیاه پوستا از کجا معلوم میشه دور چششون سیاه شده بر اثر بیماری؟
ادامه مطلب رو بخونین

ادامه مطلب

طبقه بندی: پزشکی، 

تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | 12:56 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات

سلام بهونه های عزیز

اتفاق افتاده که بعضی مواقع از رایانه بوقهایی شنیده شده

این بوقها که متفاوت هستند در اثر مشکلات سخت افزاری بوجود می آیند

در ادامه مطلب این مقاله را مطالعه فرمایید


ادامه مطلب

طبقه بندی: ترفند و همه چی در مورد رایانه، 
برچسب ها: خطاهای سخت افزاری،  

تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | 06:44 ق.ظ | نویسنده : giga | نظرات
سلام بهونه های من
تا حالا فکر کردین به این موضوع که :
خاله های مهد کودکها چی میکشن از این نی نی های با مزه؟
خوب متن زیر جالبه:

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های
یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل میكنه و میذاره روی میز،  بالاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها
رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید
تا بالاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد چکمه ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که چكمه ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که چكمه ها رو پای این کوچولو بکنه
که بچه میگه این چکمه ها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این چكمه های بسیار تنگ رو در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا چكمه های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها چكمه های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این چكمه هایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت

خب حالا دستکشهات کجان؟
توی جیبت که نیستن.


بچه گفت توی چکمه هام بودن دیگه !!!





طبقه بندی: داستانک، 

تاریخ : یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات

سلام به همه بهونه های من

خوب خوب خوب هستین؟

خیلیها مسائل جنسی رو نمیتونن رها کنن

مثلا معتاد به دیدن تصاویر مستهجن هستند و  . . . . .

با چنین اعتیادهایی باید قبل از اینکه غیرقابل کنترل شوند، مقابله کنید. پرنوگرافی هم مثل چیزهای دیگر عادتی اعتیادزا است که خیلی زود از کنترل شما خارج می شود. همچنین خرید فیلم های پورنو، سر زدن به سایت های اینچنینی و شرکت در فعالیت های هرزه نگاری برایتان ممنوع و غیرقانونی است.

مراحل :

1. تشخیص دهید که پورنوگرافی به خاطر تاثیرات هورمونی که دارد از عادت های بد دیگر اعتیادآورتر است و درنتیجه فقط زمانیکه خودتان واقعاً بخواهید می توانید آن را کنار بگذارید.

2. منابعی که از آن پورنوگرافی دریافت می کنید را شناسایی کنید. آیا این منبع اینترنت است؟ یا یک مجموعه فیلم؟ به مرحله 4 دقت کنید.

3. بین خودتان و آن منابع فاصله بیندازید، مثلاً: کامپیوترتان را در یک اتاق عمومی در خانه قرار دهید نه در اتاق خواب شخصیتان. همچنین می توانید این وب سایت ها را در ویندوز کامپیوترتان بلاک کنید تا دیگر نتوانید به آنها دسترسی داشته باشید.

4. از شر منابعی که در دست دارید خلاص شوید. روی دی وی دی ها با خودکار خط بیندازید که دیگر قابل استفاده نباشند و بعد دور بریزیدشان. عکس ها و مجله های پورنویی که دارید را پاره کرده و دور بریزید. کلیه فایل های پورنویی که روی کامپیوترتان دارید را پاک کنید.

5. موقعیت هایی که شما را بیشتر تحریک می کنند شناسایی کنید و با این موقعیت ها فاصله بگیرید. اگر یک آهنگ یا بازی ویدئویی خاص این تحریک را ایجاد می کند، آن را برای مدتی کنار بگذارید. شاید مجبور شوید چند وقت از رفت و آمد با دخترها یا پسرهای جذاب صرفنظر کنید. البته بعد از اینکه اعتیادتان از بین رفت می توانید به وضعیت عادی برگردید.

6. یک عادت تازه را شروع کرده تا جایگزین عادت به پورنوگرافی شود.

7. پیگیری روند پیشرفتتان هم می تواند کمک کند. به ازای هر روزی که بدون پورنوگرافی می گذرانید یک تیک روی تقویمتان بزنید. سعی کنید یک رشته طولانی از این تیک ها ایجاد کنید.

8. یک دوست پیدا کنید. احتمالاً به این خاطر به پورنوگرافی معتاد شده اید که آرزو داشتید یک شریک عشقی در زندگی واقعی داشتید. شاید اینقدر خجالتی هستید که نمی توانید در دنیای واقعی با دختر یا پسر موردعلاقه خود حرف بزنید.

9. بعد از گذشت یک مدت طولانی--مثلاً شش ماه، یک سال-- به خودتان پاداش بدهید.

10. کارهای اینترنتی مثبت برای خود ایجاد کنید. درمورد یک موضوع خاص عضو یک انجمن شوید. یا وقتی احساس بیکاری و بیحوصلگی میکنید از بازی های آنلاین استفاده کنید.

11. اگر به هر دلیل دوباره به پورنوگرافی روی آوردید، برای اینکه نتوانسته اید خودتان را کنترل کنید خود را مجازات نکنید چون اینکار فقط اعتماد به نفس شما را پایین می آورد و باعث می شود بیشتر از قبل به پورنوگرافی روی بیاورید. برای چند روز استفاده از فیلم هاف عکس ها، شبکه ها و سایت های پورنو را برای خود ممنوع کنید.

12. از دوستانی که شما را به اینکارها ترغیب می کنند دوری کنید.

13. استفاده از کامپیوتر را برای خود محدود کنید. شاید اگر کامپیوتر جلوی رویتان نباشد به فکر این چیزها نیفتید. سعی کنید شب ها پای کامپیوتر ننشینید.




طبقه بندی: بهداشت و سلامتی، 

تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 | 12:30 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات

سلام به همه بهونه های عزیزم

مجموعه دوم از طرح های آماده و زیبای psd لایه باز مخصوص فتوشاپ رو براتون تهیه کردم

 

50 عدد طرح آماده psdاز فون های آتلیه عروس به صورت استثنایی و بی نظیر در سایزهای 60 ×  30
به همراه فیگور عروس و داماد ، مخصوص آلبوم


 

ادامه مطلب برای علاقه مندان


ادامه مطلب

طبقه بندی: عکاسی و ویرایش عکس، 

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 | 10:31 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات

سلام به همه بهونه ها

طراحی عکسهای گرفته شده توسط دوربین دیجیتال ، خود هنری بیاد ماندنیست

در اینجا تعداد 50 طرح psd مخصوص آماده کردم که لایه باز هستند و براحتی میتونین ازشون استفاده کنین

سایز طرح ها 30x 60 سانتیمتر میباشند

ادامه مطلب برای علاقه مندان


ادامه مطلب

طبقه بندی: عکاسی و ویرایش عکس، 
برچسب ها: فون آتلیه عروس، آتلیه کودک، فیگور و ژست، آلبوم دیجیتال ایتالیایی، wedding psd، children template، album digital، wedding gallery،  

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 | 09:10 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات

سلام بهونه ها

امید که احوالتون خوب خوب باشه و لبخند چهرتون رو همیشه آذین ببنده

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید:

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم…

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست.
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.
به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته.
امروز بهتر از دیروز و فرداهای ناشناخته است …




طبقه بندی: روابط همسرها،  عاشقانه، 

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 | 09:04 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات

سلام به همه شما بهونه های داغدار که همدردی میکنین با مولامون
صاحب الزمان(عج)


 

اَلسَّلامُ عَلَیْكِ یا
مُمْتَحَنَةُ     امْتَحَنَكِ الَّذى خَلَقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ
صابِرَةً

    سلام بر تو اى آزمایش شده ، آزمودت آن خدایى كه تو را
آفرید پس تو را در آنچه آزمود، بردبار یافت 

فاطمه بانوییست که گل سرسبد آفرینش، حضرت محمد صلی الله علیه و
آله ،پیش پای ایشون تمام قد می یستادند

بانویی که درمنزلت ایشون ،خدا ، سوره کوثر رو نازل
فرمودند.

بانویی که در جوانی یتیم شد و در جوانی همنشین خاک ، بلکه
افلاکیان همنشینش شدند.

 

                            ای کاش فدک این همه اسرار نداشت

ای کاش مدینه درو دیوار نداشت

کاش  از قلبم به قبرش راه داشت

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

حکایت زیر خواندنیست

نام مقدس حضرت زهرا (س) و یاد غربت و
مظلومیت آن بانوی بزرگ، مرهم زخمهای  ازادگان سرافراز مان در اردوگاه های بعث عراق
بود. امید که آن بانوی  بزرگوار شفیع ما در روز حسرت باشند و ثمره خون پاک شهدا را
تا ظهور  فرزندشان محافظت نمایند.



سرباز عراقی گفت : به حق فاطمه الزهرا (س) من را
حلال کن

 
در اسارت، اذان گفتن با
صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن
نفهمد.
روزی  جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت.
ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از
برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه  برود معلوم
نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم
نه او».

آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه،
اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».

مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان
شده! او اذان گفت، نه تو».

برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و
با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور
عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان
که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال،
ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل
(موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که  گویا آتش می‌بارید.

آن
مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر  شود. روزی
یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت:
«می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط  مزه مزه می‌كردم که
شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت
کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها  این کار را تکرار می‌کرد».


می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا  فاطمه
زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا  تشنه‌کام به
شهادت برسم».

سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این
شهادت همراه با  تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان
برگ سبزی  از من قبول کن.

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم
را بلند نکنم تا جان به  جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان
جاری کنم، دیدم که  زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در
همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده
بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا
آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند
و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.

او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که
آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا
نام مبارکت حضرت  فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش
جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».


همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی  دهانم.
لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه
زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان  چی هست، حلالت
نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با
عصبانیت و  گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س)  شرمنده کردی. الان
حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل
اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم
کرد.


خاطره از سید آزادگان
مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی
برگرفته از كتاب حماسه‌های
ناگفته ـ صفحه90 -88



طبقه بندی: مناسبتها، 

تاریخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات
سلام بهونه های عزیزم

میخوام ماجرای جالبی از دهقان فداکار (ریزعلی)تعریف کنم

غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریزعلی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریزعلی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.

علاقه مندان ادامه مطلب رو دنبال کنند لطفا


ادامه مطلب

طبقه بندی: بزرگان و افتخار افرینان، 

تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1391 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو