غروب دلگیریست اشفته حالتر از همیشه در کنار دریای خروشان دل نشسته ام

هوای دل سردتر از همیشه نیاز به هوایی تازه دارد ....

خورشید دل غروب کرده و شب خواهد رسید

تاریکی وصدای خش خش درخت کنار پنجره ارام می کند طوفان دل را .....

افسوس دل برای طلوعی دیگر امید ندارد ....

خورشید بی طلوع غروبی هم ندارد ......

سیاهی سلطان قلب تنها می شود ای دوست

فضا را پر از هیاهو می کند ای دوست
 
بادهای هراس انگیز سیاهی را معنا می کند ای دوست

پنجره مه الود گذشته را تصویر می کند ای دوست

اشک های تنهاترین تنها سلام را محو می کند ای دوست 


امروز می خوام فقط گریه کنم و سکوت کنم همین

یه زمانی باز میام و بازمی نویسم

خداحافظ




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : یکشنبه 21 مرداد 1386 | 03:08 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic