ان زمان که از غبار غم می گذشتم تا به شادی جاودانه برسم

گویی طلسم بی هویتی من را در اغوش گرفت ...

غم مهمان من شد نه بهتر می گویم صاحب خانه و من مهمان ....

غم من جاودانه شد قبل از اینکه شادی من متولد شود ......

بهارمن به پاییز رسید قبل از اینکه بهار با نفس های من همراه شود ...

ان زمان که حصار برای شقایق تنهای خود می کشیدم شقایق زیبایم پژمرد و حصار برایم ماندگار

شد .....

کوه استوار  دل قیامت را دید نابود شد ان همه امید ...

گناه این دل چیست؟

تو می دانی؟؟؟؟؟

..........................




طبقه بندی: ازهردری سخنی، 

تاریخ : چهارشنبه 17 مرداد 1386 | 04:08 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic