تبلیغات
حالا بیا تو . . . - یادداشت.....49
چه روزگاری شده 

حال خوشی ندارم لعنت به این زندگی 

امروز جلسه پرتو درمانی بود با یکی دوست شده بودم که عین خودم بیماریش بود

امروز اول نوبت اون بود حالش خوب نبود نفس بد میکشید بهش گفتم چرا اینطوری شدی خندید

گفت فکر کنم داره تموم میشه اعصابم بهم ریخت گفتم خدا نکنه 

وقتی رفت داخل اتاق من از پشت شیشه میدیدمش 

هنوز در شوک هستم دیدم چطور جون داد و تموم شد 

چطوری دستاش پاهاش بی اختیار خدای من تموم شد 

انقدر جیغ زدم و گریه کردم صدام دیگه در نمیاد 

انقدر حالم بد شد که نوبت خودم نرفتم 

دیگه نمیخوام برم اخرش عین همین میشم لااقل تو خونه خودم بمیرم


تاریخ : شنبه 16 تیر 1397 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.