صدایم را به یاد آر
اگر آواز غمگینی به پا شد
من این شعر گرانم
که از ارزان و ارزانی جدا شد

من هرچه ام با تو زیباترم
بر عاشقت آفرینی بگو
تابیده ام من به شعر تنت
می خوانمت خط به خط مو به مو

بی تو بی شب افروزیِ ماندنت
بی تبِ تندِ پیراهنت
شک نکن من که هیچ
آسمان هم زمین می خورد

بی تو بی شب افروزیِ ماندنت
بی تبِ تندِ پیراهنت
شک نکن من که هیچ
آسمان هم زمین می خورد




پ ن:باور کردنی هم که باشه سخته اصلا فکر کردن بهش بحث لیاقت هست اینکه تنها می مونی و یهو تو هزار بدبختی تنهاتر بحث سر لیاقت که نداشتی کسی که متهم نمیشه باید در خودم ببینم چی شد و چی کم بود و اصلا چیزی بود؟

خلاصه که همش بحث سر همون که از اول نداشتم نه پیدا کردنی هست و نه خریدنی کلا نداشتم 

این دلنوشته قشنگ بود و نوشتنش خالی از لطف نیست 



گفت : زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه!

یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی، ولی چشات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن

 رو نخ میکنی،

اما هر چی پخته تر میشی، هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بزنی،

 چجوری زندگی کنی،


تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن.


گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی، هم چشات اونقد سو داشته

 باشن که سوزن رو نخ کنی؟

گفت: چرا، میشه، خوبم میشه

اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه.

گفتم چطور مگه؟

گفت : آخه مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدی بدوزی، هم چشات سو داره،

تازه اون موقع میفهمی

نه نخ داری، نه سوزن ...

بابک_زمانی




تاریخ : پنجشنبه 14 تیر 1397 | 08:39 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.