یک روزهایی می آیند
که از گفتنِ «خسته شدم » هم خسته می شویم!
یاد میگیریم که هیچکس در این دنیا
نمی تواند برای خستگی ما کاری کند .
هیچ کس نمی تواند برای معشوقه ی از دست رفته ی مان،
کاری بکند
هیچ کس نمیتواند اندوهش را حذف و یا حتی کم کند 
وقتی میگویم معشوق یعنی کسی که تو عاشق دلداده ای ضعیف و تنها هستی در مقابل معشوقی شاد و سرزنده

یک روزهایی می آیند که از گفتنِ خسته شدم هم خسته می شویم!
سعی میکنیم از آب پرتقال های خنکی که مامان دستمان می دهد لذت ببریم
از اینکه امروز ، گل های شمعدانی گل داده اند
از بوی خوب مایع لباسشویی روی آستین پیراهنمان
از نخ کردن سوزن مادر بزرگ و شنیدن قربان صدقه ها با لهجه ی شیرینش
از دیدن اینکه بابا، وسط آن افسردگی لعنتی
با گل زدن تیم مورد علاقه اش سر کیف می آید ... دیگر از نق زدن خسته می شویم و 
از صدای خنده ی بچه ها موقع سرسره بازی، هوا کردنِ بادکنکشان یا خریدن پشمک های هم قد خودشان توی شهر بازی چشم هایمان می خندند
اما فقط چشمهایمان میخندند به قول دیگران چشمهایت عین تیله های قهوه ای گرد و درشت به ما میخندند ولی عمقش دردی دارد که نمی دانیم 
یک روز
از گفتنِ آن همه خسته شدم خسته می شویم!
و سعی می کنیم حالمان را به حادثه ها، بهانه ها و لحظه های خوب گره بزنیم
یک روز ، از آن همه خسته بودن ها خسته می شویم
و این خستگی! 
ولی باز نمیشود ....
خستگی گویا تا مرگ به پایان میرسد 
کاش تمام شود تمام شود این نفس و تمام شود این همه رنج ....
وای به حالم .....وای به حالم ......



تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1396 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.