روزگار برای هر اتفاقی که در زندگی پیش می اید یه حکمت فوق العاده ایی می گذارد  که اگر واقعا فکر کنیم پی میبریم                                
شاید چشم هایمان را بسته ایم یا اینکه وانمود می کنیم که نمیبینیم ولی در اخر میبینیم 
مگر میشود ندید ..مگر می شود نادیده بگیری        
اخرش به مهربانی خدا پی میبری و به ان میرسی که یک عمر به خطا در اندیشه و زجر بودی 
و ان لحظه افسوس روزهای گذشته انچنان شعله ور میکند روح و جسمت را که دیگر حتی نفس کشیدن ناممکن میشود لاجرم به دیوارها و حصارهای ذهنی خودت پناه میبری ...
ای دل غافل که دیوارها پوشتالیست و با یک حرکت خورد میشود  با ناامیدی تمام اشکها پی در پی ازچشمهایت سرازیر هستند و دیگر هیچ امیدی نداری 
ناخوداگاه نگاهت به پشت دیوارهای خیالی ذهنت می افتد و میبینی چه بهشتی پر از امید و چه راههایی که ندیده بودی 
گویا جاده ها بسان جاده ی شهر اوز با سنگ فرش های طلایی راه را نشانت میدهند
آفریننده ی عاشق ما مگر نه اینکه ناامیدان را ترد می کند و دلخور از ان عشق کوچکش ...ولی باز گویی دلتنگت میشود و برای برگشتت لحظه شماری می کند......



عاشقانه عاشقمان را درک نکردیم که اینگونه به خود میپیچیم ....

بهونه



تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1396 | 08:08 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.