تبلیغات
حالا بیا تو . . . - ماهی قرمز

واقعا یادم نیست چند سالم بود ولی برمیگرده به قبل از مدرسه رفتن من 

مادربزرگ من یه باغ داشت از اون باغهای حسابی که متراژش فوق العاده بالا بود سه تا حوض خیلی بزرگ داخلش بود و پر از درخت انواع درخت ها .....

دوتا مرغ و یک اردک هم داشت از بس در باغ گم شدن زیاد نگه نداشت و کشتشون

خدا از سر تقصیراتم بگذره چقدر بدی کردم چقدر با یه چوب میرفتم گیرشون مینداختم به دیوار زورشون میکردم مثلا تنبیه میکردم که انقدر باهم دعوا نکنند 

یادمه یه جوی اب هم داشت که همش اب رد میشد و میرفت به باغ های اطراف داخل این جوی اب ماهی های کوچکی هم بودن که یه جایی از جوی اب وامیسادن و نمیرفتن باغ بعدی من همیشه میرفتم و نگاهشون میکردم 
یک روز به فکرم رسید به این مرغ ها و اردک خوبی کنم براشون با دستهای خودم غذا تهییه کنم 

رفتم کنار جوی اب با یه سبد اولین سبد که زدم دوتا ماهی بدبخت امد داخلش برشون داشتم اوردم رویه یکی از پله ها گذاشتم بدبختا داشتن میمردن منم عین سنگ فقط نگاه میکردم میگفتم الان میخوابید انقدر اذیت نکنید اردک گناه داره همیشه سرش داخل اب میکنه حتما شماها رو میخواد هیچی دیگه دوتاشون مردن رفتم دنبال اردک کردم اوردمش حالا حساب کن گرفته بودمش زورش میکردم هی میگفتم بخورررررر بخوررررر 
اونم هی گردن میگرفت بالا نمیخورد 
منم گردنش زور کردم به زمین که ماهی بخوره کوچک بودم توانش نداشتم یهو تکون خورد منم از پشت پرت شدم سرم خورد به لب ایون 
اون روز تقاص پس دادم دوتا قتل عمد داشتم و اذیت به اردک بدبخت سرم هم شکست و هم بخیه خورد 
یعنی خدا سریعا جبران کرد براشون 
اعتراف میکنم که اصلا حس بدی نداشتم حس میکردم کار خوبی میکنم 
واقعا همیشه برای همین کارهایی که میکردم ناراحتم ولی خوب بچه بودم و سرتق
داخل این باغ یادش بخیر من چقدر گنجینه داشتم هرچی نمیخواستم به کسی بدم زیر خاک میکردم بدون هیچ نشونه ای بعدش دیگه پیدا نمیکردم خخخخخخخ 
الان باور کننننننن به گنج تبدیل شده خخخخخخ
الان سازدهنیم داخلشه نخواستم به داداشم بدم امدم زیرخاک پنهان کنم بعدا بیام برش دارم دیگه پیداش نکردم 
خلاصه که گنجهای زیادی داخلش هست یادم باشه بعدا برات بگم چیا زیرخاک هست اینجا خجالت میکشم میترسم همه واقعا به بی عقلی من اگه شک هم دارن دیگه واقعا اطمینان پیدا کنن خخخخخ

باور کن هنوز فکر میکنم هرچی بلا سرم میداد برای اذیتهایی که کردم 

دیشب خواب میدیدم ماهی ها بزرگ شده بودن اندازه یه خونه امده بودن هی نگاهم میکردن انقدر داخل خواب احساس وجدان درد کردم گرفتن منو انداختن داخل اب و من خفه شدم 



بزرگ هم شدم ادم نشدم یادته گربه ها رو که ....











تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1396 | 06:57 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.