تبلیغات
حالا بیا تو . . . - خاطرات نویسندگی
کانال پویا یه مدت کارتون باخانمان نشون میده 
یادمه من بچه بودم میدیدم خیلی دوست داشتم  تمامش غصه میخوردم                   

نمیدونم چرا همش فکر میکردم اسم کارتونش بی خانمان است از بس این دختر بدبختی کشید به اسم کارتونش نمیاد خخخخخخخخخ
از اهنگش فوق العاده خوشم میاد خیلی قشنگه و یک نوستالژی بینظیره 
الان با خودت میگی چقدر من نوستالژی های زندگیم زیاده ....اوهمممم خیلی زیاده ....

یادمه تابستان کلاس سوم ابتدایی یه دفتر برداشتم شروع کردم به داستان نویسی 
نمی دونم چرا داستانم کپی پیس همین داستان باخانمان چطور در امده بود خخخخخخخخخخخخخخ
تازه اسمهاشم خارجی بود خخخخخخخخخخ
باور کن وقتی مینوشتم اشک میریختم 
به همین برکت اخرش حس کردم چی نوشتم یعنی اصلا حس میکردم بهترین نویسنده دنیام 
یه دفتر شصت برگ پر شده بود با چه اب و تابی تعریف میکردم 
یعنی یه جاهایی ذوق مرگ میشدم بدخت دختره اسمش پرین بود ولی داخل داستان من ماریا بود خخخخخ
تنها جایی که فرق داشت جایی بود که مادرش میمیره 
در داستان من مادر نمی مرد 
پدربزرگ هم اصلا بهشون محل نمیزاشت تا اخر عمر به بدبختی زندگی میکردن 
یعنی واقعا بی خانمان بود خخخخخخخخ
اخرشم هردوشون مریضی گرفتن و مردن 
یعنی نهایت درد و بدبختی 
حالا خودم که مینوشتم چقدر اشک میریختم

یه چی بگم باورکن بعد از یک هفته که داستانم تموم شد رفتم برای بابام بخونم 
نمیتونستم از روش بخونم خخخخخخخخخخخ
از بس بدخط بود نشد سه تا خط بدون ایراد بخونم 
بابام گرفت دفتر گفت به به از بس خوش خط نوشته شده خود نویسنده هم نمیتونه بخونه 
یعنی من چقدر انروز خندیدم خدا میدونه خخخ
به بابام گفتم ایراد نداره همینطوری میگم خودم نوشتم دیگه 
گفت میشنوم انقدر داستان شبیه بود که بابام گفت این کارتون نبود که دوهفته پیش تموم شد 
یعنی منو میگی همینطور نگاه کردم گفتم نه اصلاااااااا 
خودم نوشتم اصلااا شبیه هیچ داستانی نیست
حالا بابا هرچی منت کشی میکرد مگه کوتاه می امدم خلاصه بماند که دیگه تعریف نکردم....
ولی تو دلم موند که تعریفش کنم ....
الان که کارتون پخش میکرد اییی یادش می افتادم میخندیدم ..
الان که کمی دقت میکنم میبینم واقعا حیف بود با نویسنده خلاق و پر ایده دوست نمی شدی ....


تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1396 | 06:00 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.