تبلیغات
حالا بیا تو . . . - اندر احوالات کودکی قسمت اخر
 
غربت آن نیست که ندانند کجایی و بگیرند سراغت..... غربت آن است که بدانند کجایی و نگیرند سراغت...

اندر احوالات کودکی قسمت اخر

نوشته شده توسط :بهونه
شنبه 10 تیر 1396-05:45 ب.ظ


خوب همه شغل و رشته ای که ادم به سرش نمیزنه که به علاقه و سن مربوطه و چون من تا سن پانزده سالگی بیشتر ننوشتم در این دفترچه علاقه های بعدیم داخلش نبوده و خوب منم زیاد یادم نیست 

در این شغلهای مورد علاقه اونا که ازش یادم میاد و خاطرات باهاش دارم زیادی  نیست فقط دو تا دیگه اش مونده که برات میگم 

من مهندسی رو هم دوست داشتم اینکه همش پیچ گوشتی دست بگیرم هی یه چی باز کنم و ببندم 

خوب کنجکاو هم بودم مثلا رادیو و ضبط تلویزیون ابمیوه گیری اینارو که میگم دقیق رفتم سمتش شدید خرابکاری کردم 

یادمه بابام همیشه صبح جمعه رو گوش میداد یه رادیو کوچک مخصوص خودش داشت کنار بالشتش رویه تختش من همیشه جمعه ها میرفتم کنارش میخوابیدم باهم گوش میدادیم میخندیدم بعضی وقتها هم که اهنگ میزاشت پا میشدم رو تخت بپر بپر میکردم خخخخ

یه روز بابام وسط گوش دادنش خوابش رفت منم هی نگاهم رفت به رادیو که ازکجاش صدا میاد خلاصه که شدید وسوسه شدم به دنبال پیچ گوشتی برداشتن رفتم رویه صندلی به هزار بدبختی از بالا کماد کیف لوازم بابا رو برداشتم 
نشستم پای رادیو شروع کردم باز کردن حالا حساب کن به خودم میگفتم مهندس الان میخوای چیکارش کنی ؟ 
بعدش خودمم جواب میدادم که الان پیچ باز میکنم و یعد داخلش میبینم شاید صدای خط دارش درست کردم خخخخخخخخخخخ
باز کردم دیدم ای ولللل چقدر سیم و سیم پیچ خلاصه چه صفای کردم دیدم الان داداشم میاد نمیزاره بقیه اش ببینم سریع برداشتم برم در اتاق تنهایی اقدامات لازم انجام بدم که یهو از دستم ولو شد به زمین چشمت روز بد نبینه که همه پخش شد یعنی همه در امدش از هم 

با خونسردی فوق العاده ای جمع کردم و بدون هیچ ناراحتی  به حساب خودم درست کردم اولا وقتی بستم پیچ شش تا زیاد اوردم 
ثانیا هر کار کردم روشن نشد اینجا بود حس ترس و اضطراب گرفتم رفتم پیش داداش جان ایشون در این مورد بیست عدد رادیو بیشتر خراب کرده بودن به هرحال با تجربه بود 
به گریه افتاده بودم میگفتم جان من درست کن بابا نفهمه 
اونم یه نگاه کرد به من گفت حله غمت نباشه 
همچین باز کرد هی اینور انورش میکرد انگار میوه ای چیزی داره برمیداره 
کارش که تموم شد بست و روشن کرد 
از خوشحالی داشتم میمردم روشن شد ولی هرکاری  کرد نمیرفت رویه موجها 

منم گفتم ولش کن بده به من سریع پریدم گذاشتم زیر بالش بابا رفتم بیرون بابام از صدای خش خش بوق بیدار شد صداشو میشنیدم میگفت چش شده باز 

صدای مامانم زد گفت دیگه کدوماشون برداشتن یعنی من هر هفته باید یه رادیو کوچک بخرم اخه من چیکار کنم مامان هم میگفت من نمیدونم داشتم ناهار درست میکردم ندیدم حالا مهم نیست 
کادوی سالگرد برات این هفته رادیو میخرم و بعدش شروع کردن خندیدن 

خوب من دروغ اصلا نمیگفتم الانم نمیگم یعنی نمیتونم بگم سریع از صورتم پیدا میشه 
امدم جلو بگم من بودم انگار فهمیده باشه گفت ایراد نداره کار مامانت راحت کردی برای کادو خریدنش حالا کار من سخته به نظرت چی بگیرم براش شروع کردیم به خندیدن
این رشته هم خط خورد 
یک روز خواستم اشپز بشم و واقعا دوست دارم این علاقه من خط نخورد چون فوق العاده با عشق اشپزی میکنم و تمام لحظه های ناب زندگی من در همین اشپزی رقم میخوره 

فکر کنم دوازده ساله بودم که یه روز شروع کردم غذا درست کردن حدس بزن چی خخخخخ

قورمه سبزی خخخخخخخ
مامانم حالش خوب نبود خواهرم پاش شکسته بود 
من واسادم که ناهار با من خخخخخ
هنوز کبریت بلد نبودم روشن کنم خخخخخ

اول بماند که پیاز رو چطور داغون شدم تا خورد کردم یعنی چقدر گریه کردم 

یه بند هم میرفتم میپرسیدم الان چیکار کنم 

یادمه ماه شهریور بود از ساعت هفت صبح تا یک ظهر من داشتم اشپزی میکردم خخخخخخ

وقتی بابا امد خونه غذا کشیدم نمی دونی چه حس سر آشپزی داشتم خخخخخخ

هیچ کس نگفت بد شد و همه خوردن به جز خودم تمام مدت غر زدم بد شده یه چیزیش کم هست 
الانم که اشپزی میکنم همینه انتقاد پذیری خوبی دارم اصلا ناراحت نمیشم 
بماند که داداش من همش میگفت شماره ارژاتس بگیر منم میزدم زیر خنده 
و بماند که همه بی چاره ها از سرناچاری خوردن و افتضاح بود خخخخخخ

ولی خط نخورد خخخخخخخخ ندیدی که الان برم سراغ اشپزی با خودم میگم خوب چطوریایی سراشپز ؟
بستگی به حال اون روز توضیح میدم که چطورم اگه خوب باشم شروع میکنم به خندیدن بعدشم میگم بزن بریم خخخخخخخخخخح
بلند هم میگم ها همچین ادم توهم انگیزی هستم خخخخخخخخخخ

خوب اینم از جریانات اکتشاف من که تموم شد امیدوارم موجب سرگرمی شده باشه .....

ولی یک نکته دوست داشتم یگم اینم این هست :

عاشقانه بودن مامان و بابا رویه بچه ها اثر فوق العاده ای داره طوری که بچه ها کمال گرا میشن و این به نظر من از یک لحاظ خوبه و از هزار لحاظ بد چون تا یک انسان مثل خودت کمال گرا پیدا نکنی نمیتونی درست زندگی کنی 
 

بهترین لحظه های عمر من در بچگی من خلاصه میشه و کاش بزرگ نمیشدم 

واقعا میگم زیادی از حد پاستوریزه بودن و بدون جنگ و ناراحتی اصلا خوب نیست برای جامعه ای که ما داریم زندگی میکنیم .....
واقعا ادم میشه نسل سوخته ......




نظرات() 


What is the Ilizarov method?
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:26 ب.ظ
Saved as a favorite, I really like your website!
gharibeashena
دوشنبه 12 تیر 1396 09:46 ق.ظ
هرچی مطالبت رو میخونم سیر نمی شم... حتما آشپزیتم مثل دست به قلم شدنت خوبه
پاسخ بهونه : نظر لطفت هست
درمورد اشپزی دیگران میگن عالیه ولی همیشه باید یاد گرفت جدیدترین غذا ها با جدیدترین روش ها و امتحان کردن در این باره که میدونم خودتم عین منی ....
باعث میشه که بیشتر موارد ازمون و تست هم داشته باشم
الان غذاهای یونانی رو دارم تست میکنم البته با تغییر در اون به نوع ایرانی عالی میشه
امتحان کن حتما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



دانلود آهنگ





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox