تبلیغات
حالا بیا تو . . . - اندر احوالات کودکی قسمت اول
از جعبه ای که اکتشاف کردم یه دفترچه یادداشتم بود 

رنگش نارنجی و روشم میکی موس وای که چقدر برای من پراهمیت بود 

خانم معلم کلاس چهارم گفته بود هر شنبه مامانتون بنویسه که من از دست شما راضی هست 

یعنی کل جمعه واقعا زهر میگذشت و منتظر نگاه مامانم بودم 

اون روزها بچه ها مثل الان نبودن که براشون مهم نباشه که چه اتفاقی می افته 

یک روز جمعه یادم هست من داشتم صندلی میساختم 

اخه یکی از شغلهای مورد علاقه من نجاری بود (حتما در پست بعدی در مورد شغلهای مورد علاقه خودم که لیست کرده بودم در دفترچه  شغلهای اینده من مینویسم )
بابام برام یه اره کوچک و چکش و میخ گرفته بود 
نمیدونی چه فازی داشت مدادی که پشت گوش یاد گرفته بودم بزارم یعنی خدای اوس نجاری میشدم 
اول با یه خط کش بیست سانتی پایه هاش سانت کردم شروع کردم به ساختن 
بماند که مراحل ساختش توضیحش فوق العاده هست خخخخخ 
ولی در وصف نگنجد این همه استعداد
وقت میخ زدن بود که همشو بهم وصل کنم هی تا میخ میزاشتم میزدم روش کج میشد 
باور کن بیستا میخ کج فقط به یه  پایه صندلی بود که در نیاورده بودم 
خلاصه با هزار بدبختی واقعا میگم اون موقع حس میکردم چقدر تلاش و چه کار پر بهره ای خواهد بود درست شد البته به نظر خودم ابعادش رو تجسم کن 
پایه ها بیست سانتی البته بعضی از پابه ها کمتر خخخخخ
نشیمنگاه سی سانت به صورت کج بریده ،تکیه گاه از طول چهل سانت و عرض همون سی سانتی متر 
دقیق یادمه وقتی تموم شد میخواستم بزارم که ایستاده تنها باشه افتاد دیدم ای دل غافل اخ اخ کج هست خخخخ
خوب ناامید نشدم که سریع رفتم داخل اتاق بابام گفتم سلام گقت چته هن هن میکنی گفتم هیچی میشه بهم مقوا بدین و چسب چوب صندلیم میخوام درست کنم 
گفت باشه منم میام ببینم گفتم نهههههه میارم ببینین میشه الان بدین من برم 
سریع گرفتم پریدم تو حیاط پایه کج رو با چسب چوب و مقوا هم اندازه کردم 
حالا دیگه صندلیم قشنگ شده بود با هزارتا میخ کج شده بهش 

مامان صدام زد که بیا ناهار منم با صندلی دست رنج خودم رفتم سر میز ناهارخوری تا غذا رو گذاشت من رو صندلی خودم رفتم بشینم همه میگفتن این برای عروسکهات خوبه نه خودت مگه من گوشم به این حرفها بود....
چشمت روز بد نبینه تا روش نشستم دیگه تمام به فرش چسبید مگه میشد بلند بشم یه میخ هم بر کمرم فرو رفت جیغ و گریه یعنی هیچ کس نزاشتم غذا بخوره همه اشفته میکشیدن من رو 
اون روز مجروح شدم 
مجروح هنر بی بدیل خودم 

مامانم وقتی میخواست دفترچه یادداشت رضایت خودش اعلام کنه با استرس نگاش میکردم 

میگفتم مامان جون بچه ام دنبال یه شغل موردسلیقه خودم میگردم مگه بد کردم نگاهم میکرد میخواست بخنده کنترل میکرد خودشو میگفت نه ایراد نداره 
دوباره میگفتم خوب بچه ام ببخشید خوب 
دوباره یه نگاه میکرد و سرش میبرد رویه دفترچه 

تو دلم عین سیر و سرکه میجوشید 

هی میگفتم چرا تموم نمیشه کلش مگه چند خط هست 

دیدم اخ اخ برگه بعدی زد که بنویسه 

گفتم بله تموم شد تمامش نوشت دیگه انضباط بیست خبری نیست 

کز کردم یه گوشه دیگه هیچی نگفتم 
مامان نوشتنش تموم شد دفترچه روبست و داد به خودم منم رفتم مثلاااااااا بزارم داخل کیف 

تو راه باز کردم نوشته بود با سلام خدمت استاد محترم دختر من امروز فوق العاده بود با هنرهای زیادی که داره تمام خانواده رو به خنده وا داشت 
البته ناگفته نماند مقداری پشت کمرش زخم شده اگر امکان دارد صندلی جدا بزارین بشینه تا بهبودی کاملش 
میترسم هم شاگردی ها ناخواسته با مداد بیشتر صدمه بزنن 

با خوشحالی گذاشتم داخل کیف امدم بخوابم ولی باور کن یک ساعت بیدار بودم که چقدر مامانم قشنگ کارهای جلف منو ترسیم کرد و من چه دلقک خوبی هستم براشون  .....

اینم از شغل نجاری که در دفترچه شغلهای من در اینده خط خورد 


تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1396 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.