میدونی چیه؟؟؟!!!!! نمی دونی؟؟؟!!!! اصلا فکر نکنم کسی بتونه حس و حال منو درک کنه. سخته...خیلی سخت... اینکه نتونی بغضت رو جایی خالی کنی حتی پیش عزیز ترینت... بعضی حس ها هستند که تا وقتی آدم جای اون طرف نباشه نمی تونه درک کنه... همون طور که من خیلی وقت ها نتونستم.

میدونم که میدونی ... وقتی جاهای خالی زندگیت با گزینه غلط پر شه و زندگی با ارفاق و تبصره قبولت کنه و مجبور شی واحد های دیگش رو به اجبار بگذرونی و تا چشم باز کنی ببینی دور و برت رو جایزه هایی پر کردن که زندگی بخاطر گذروندنش بهت داده... کاریش نمی تونی بکنی به غیر از عادتتتتتت... یهو چشم باز کنی ببینی ای دل غافل میشد زندگیت جور دیگه ای باشه و دیگه کاریش نمی تونی بکنی... شاید برخورد خیلی ها با این اتفاق با من فرق کنه. ولی من همینم که هستم و نمی تونم شایدم نمی خوام این من رو عوض کنم. به خاطر عادتتتت لعنتی... میدونی چی برام خیلی سخته و زجر آوره؟؟؟!!!! اینکه ندونم به کجا تعلق دارم و سهمم چیه از زندگی. من نمی تونم نقش بازی کنم ... راستی یک پرانتز باز کنم بگم این کوچولو که کنارم نشسته و مرتب برات دست تکون میده وجدانمه... میدونم که کامل میشناسیش ... بچه خوبیه ولی خیلی بد قلقه. پرانتز بسته. یاد نگرفتم نقش بازی کنم. شاید یادم ندادند مثل خیلی چیزهای دیگه . مثلا توی مدرسه هم که بودم هیچ وقت 2 تا دوست همزمان نداشتم... هیچ وقت... الان هم کارم این شده هر روز با عقلم فکر کنم و نذارم حسم جون بگیره چون بینهایت رنجم میده و خفم میکنه... باید هر روز حسم رو قربانی زندگیم کنم... بی نهایت سخته ولی سخت تر از اون عوض کردن خودمه که محاله... پس باید همین کار و بکنم و هر روز خفه کنم حسمو... دارم بهش عادت میکنم... باز این عادت لعنتی... باید خیلی سال پیش حرفهایی زده میشد و لج بازی هایی نمی شد که شد... این حال عجیب منه... ولی از دل من فقط تو خبر داری و خدا... به همین دلیل حرف نمیزنم و کم مینویسم ... چون نمی خوام حسم جون بگیره... میدونم که میفهمی و به خواسته من احترام میذاری.پس بذار نباشم تا بتونم باشم....

اینم یک شعر ...

دل تنها و غریبم منو و این حال عجیبم

حال بارون زده از چشمای ابری

دلِ دل، دل دلِ تنگم منو و این حال قشنگم

حال ابری شده از درد و بی صبری

انگار دل منه که داره میشکنه

صبور و بی صدا هر لحظه با منه

گویا از این همه حس که تو عالمه

سهم من و دلم احوال تلخمه

وقتی هیشکی نیست که حتی از نگاش آروم بشی

دل تنهات رام نمیشه این تویی که رامشی

وای از این حال که دلت رو پای اعدام میکشی

بال پرواز دلت با پتک عقلت میشکنه

دل بی دل بی صدا تو مقتلش جون میکنه

روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه

این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه

 



تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.