یه خاطره بگم از پنج سال پیش اگه اشتباه نکنم همون سالها 

یکی از همکلاسی های دبیرستان معلم شده بود روز معلم بود 

پدرش از بین رفته بود و ارث رسید بود بهش یه خونه حیاط دار نقلی خریده بود 

با یه تیر دو نشون زده بود به حساب خودش هم خونه خودش دعوت کرده بود و هم روز معلم بود دیگه برای خودش طاقچه بالا چیده بود و خودش تحویل گرفته بود 

من زیاد با دوستای دبیرستان مچ نبودم جز چهار نفری که ای بگی نگی بدک نبودیم با هم 

نه که فکر کنی من بی اخلاق بودم ها اونها به اخلاق من نمیخوردن خخخخخخخ

خلاصه که زنگ زد و گفت هزار بدبختی شماره خودتو پیدا کردم احوال پرسی کرد و خیلی گرم گرفت 
گفت فردا شب دعوتی خونه ما از عصر بیان ها نکنی دیر بیای 

اولش خیلی راغب نبودم گفتم نمیام حالشم اصلا نداشتم ولی بعدش این چهارتا که دوست بودیم وسوسه کردن منم هماهنگ کردم تنها رفتم 

قبل از رفتن قرار بود کادو بگیریم و عین قدیم تخم مرغ خالی کنیم گل داخلش بریزیم خوب من که واقعا دلم میخواست اینکارو بکنم ولی نکردم یه تخم مرغ سالم برداشتم و رفتم 

روح ادم بعضی وقتها البته ها نه همیشه یک نوع کرمی میگیره خودت دقیق میدونی چی میگم دقیقا همون کرم رو گرفت 
وقتی رفتم دقیق یادمه همه تیپ زده بودن بعد سالها میدیدمشون ارایشهاییی مخصوصا صاحب خونه که قیامتتتتتتت  
دست و هورااااا شروع شد روزتتتتت مبارک همه تخم مرغ ها اماده کرده زدن خوب منم زدم مثل همه نباید میزدممممم ؟؟؟؟ 
باید میزدم دیگه قانون مهمونی بود اصلا طبق تصورات ذهنیم قشنگگگگگگگگگگ خورد رویه سرش یکم رو صورتش مقداری رویه شونش 

خوب کسی نمیدونست کی بود همه اول چشمهاهشت درجه باز شد و بعدش خنده مگه امان میداد 

یهو نمیدونم این زهرای گور به گوری از کجا دید منم گفت خودشهههه یعنی دنبالم منم پریدم تو حمامش از حمام نگم که خیلی زیبا اراسته بود دیگه خونه مجردی خیلی شیکی داشت 

درو بستم پشت در التماس میکرد کاریت ندارم میخوام بیام داخل سرم بشورم بیا بیرون منم خوب اعتمادی نداشتم همه شدید میخندیدن خیلی باحال بود 
یهو دیدم عجب اینه خوشگلی وسایل ارایش هم جلوش با خودم گفتم ببین لامصب چقدر به خودشم میرسه
یکی از رژهاشو برداشتم خیلی خوشگل بود از اون  بوهایی که دوست داشتم میداد بوی شکلات میداد 
باز کردم دیدم عجب سرامیکهای خوشگلی سفید بود از اون گلهای صورتی لایت تک داشت خلاصه ذهن من کرم داره بیاد تو ذهنم دیگه ول کن نیست 
شروع کردم نوشتن که سهیلای عزیزم روزتتتت مبارکککککک همچین کشدار و خوکشللللل 

انقدر به در کوبید خوب منم خسته شدم دیگه داخل حمام قول ازش گرفتم جون مامانش رو امدم بیرون تا رفت داخل حمام جیغیییی کشیدددد در حد مرگگگ 

همه امدن چتهههه خلاصه همه دیدن باز خندیدن رفت دنبالم کنه من برنامه ریزی اتاق خوابش داشتم بپرم داخل درو ببندم تا دید دارم میرم گفت اصلا کاریت ندارم نمیخوام بری اونجا یه دسته گلی به اب میدی بگیر بشین عین ادم 
خخخخخخخخ
از حمام که امد بیرون گفتم بفرما بساط خنده همتون جور کردم همتون عین برج زهرمارید الانم جشن هالوین هست دیگه ببینید خانم معلم رو همه زدن زیر خنده یعنی من مردم از خنده تمام ارایشها امده بود پایین یک شکلی شده بوددددددددد 
اون شب کلی خندیدیم واقعا خوش گذشت چند ساعتی همه چی یادم رفت همه غصه هام ...


الان بعد از پنج سال زنگ زده که امشب دعوتی تعداد بچه ها کمتر شدن ولی هستن بعضی ها تو هم که اگه نیای مهمونی صفا نداره اییی دل غافل 
گفتم اتفاقا بدون من صفا داره من حال و اوضاع خوبی ندارم تبریک بهش گفتم و معذرت خواستم 

شدم ادم عین همه هم کلاسیهام 

دیگه کرم تو مغزم هم اگه بیاد جون انجامش ندارم 
انگار پیر شدم ......
انگار دیگه ادم شدم ....
عین ادم نشستم ......
حسودیم شد بهش هنوز مجرد هست و خونه تنها برای خودش استاد شده و چه کیفی میکنه 
ای کاش ....
 



تاریخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 | 05:20 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.