بَعدترها... 
روزی اگر... 
روی نیمکت یک پارک... 
با غریبه ای هم کلام شدی...  
حرف عشق که...
درمیان آمد...
لبخند بزن... 
مکثی کوتاه کن و...
آهی بکش...!
و مرا چنین بیاد آور...
قبل ترها... 
آن سالهای دور...
یادش بخیر...
شاعری بود... 
لبریز حس هزاران زن... 
عاشق و بی قرار و دلتنگ...
هی،بفهمی اندکی زیبا...
شیفته و واله و شیدا...
حیف... 
اما...!
دلبری نمیدانست... 



تاریخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.