دوستی بامن گفت:

شعرهایت زیباست ... قصه ی غصه ی ماست ...

تو سخن از دل ما میگویی ... باز هم شعر بگو ...

دیگری اما گفت: شعر تو تكراریست ...

 ناخودآگاه نگاهش كردم ...

لحظه ای فكر ... تامل ... بعد آن با خنده ... 

در جوابش گفتم:

زندگی تكراریست ... من و تو تكراریم ...

من اگر نو بشوم تنهایم و در این تنهایی ...

درد را می بینم ...

نو شدن بد دردیست و تو خود می دانی

قصه ی غربت و تنهایی را ... پس چرا می پرسی؟

حرف تو شیرین است ...

شاید این حرف دل ما و همه یاران بود ...

ولی این بار غم رسوایی ... كه پدرهامان گفت:

درد بی درمان است ...

:: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ::

باز هم میگویم ... كه در این غربت تلخ نو شدن بد دردیست ...

و من از تنهایی خود می ترسم....





تاریخ : جمعه 24 دی 1395 | 01:31 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.