هر بار که دلم برای گفتن تنگ میشد،

هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم 

هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم 

هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم 

احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت 

مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم 

.... و حال نیز دل تنگم ،گیجم و تنها

ولی این بار مرگ را دوست ندارم 

چرکه مرگ، از دست دادن زندگی برای زنده است 

و تنهایی رفتن دور شدن از کنار دوست و ندیدن دوستان است


سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر خاک خفته است 

من سالهاست که تنهایم 

سالهاست که من زندهء زندگی را معنی نکردم 

... من سالهاست که مرده ام سالهاست

چه هستم!؟

.... شاید سالها باید به دنبال نامم بگردم

علی اکبر ثابتیان




تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 01:12 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.