حالا بیا تو . . .
ما اولین نیستیم ، اما خاطره انگیزیم
درباره وبلاگ


برای زود فرارسیدن فرج ( و ظهور ما ) زیاد دعا كنید ، كه آن همان فرج و گشایش شماست. حضرت امام مهدی (عج)

مدیر وبلاگ : giga
موضوعات
نظرسنجی
چی اضافه کنیم بهتر میشه؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بعد از آن قاسم مقابل با عمو
اذن میدانش نداده روبرو
مضطرب این سو به آن سو بی قرار
مادرش آمد کند درمان کار
نامه بابا برایش خوانده است
چون پدر اذنش به میدان داده است

نامه را بگرفته و بس شادمان
همچو رعدی تندری شیر زمان
بند کفشی بست و آن دیگر رها
رو به سوی خیمه آن مه لقا
"السلام مولای من بابا عمو!"
قاسم این سو با حسین است روبرو

نامه را داد و دگر خاموش بود
از دل و جان او سراپا گوش بود
چون که دست خط برادر را بدید
خط اشکی روی رخسارش دوید
با سوالی رمز حق را باز کرد
از بلایی بس عظیم آغاز کرد:

"مرگ در کامت چگونه در سر است؟"
"از عسل ای جان جان شیرین تر است!"
نوجوان قاسم در آغوشش نشست
از عمو صد بوسه بر رویش نشست
بر تنش آیا زره اندازه بود؟
نه رفیقان! قاسمم دردانه بود

داشت پایش تا رکابش فاصله
دشمنان آن سو کشیدند هلهله
با خدایش لحظه هایی راز کرد
او سپس آهنگ میدان ساز کرد
تیغ در کف در دفاع حق شتافت
قلب آقا در فراقش می گداخت

حمله ور غرید در اعدای دون
نعره زن چون شیر غران غرق خون
گفت: "لشکر! قاسمم، ابن الحسن
در دفاع از عمو بر تن کفن
کوفیان آماده ام بر جنگتان
حق کند لعنت بر این نیرنگتان"

او رجز می خواند و در لشکر تنید
هر کسی از رو به رویش می رمید
یک نفر فریاد زد: "سنگش زنید!
همچو بابا تیر بارانش کنید!"
چون کمان داران نشستند بر زمین
گشت برپا در فلک صوتی حزین

تیر ها بر جسم پاکش بوسه زد
خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد
مُهر عشقی بر تنش سم ستوه
زیر تیغ و مشت کین و درد و زور
شهد شیرین عسل در جام او
کرد فریاد: "ای عمو جان ای عمو!

قاسمت روی زمین آفتاده است
جان خود بر تیغ دشمن داده است
استخوانم با هزاران زمزمه
خورد شد چون استخوان فاطمه"
بر زمین افتاده و آرام بود
چون سرش بر دامن مه کام بود

جسم پاره پاره بر جانش گرفت
آسمان غرید و بارانش گرفت
ذوالجلال گریان روان تا خیمه ها
بار دیگر اشک ها و نوحه ها
او ابوالفضل است بیرون از خیام
تیغ کینش کرده بیرون از نیام

اذن میدان بهر جانبازی نمود
مرگ را بازیچهء بازی نمود
چون برادر اذن میدانش نداد
قلب او در سینه گویا ایستاد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 15 آبان 1392
بهونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر