احساس می کنم باران کمی زبادتر از همیشه شده ترس از سیل و نابودی دل دارم.....

دریاچه ی کوچیک من نه قایقی دارد نه پلی برای نجات مسافرش نه فرشته ای با بال هایی برای پرواز.....


محکوم به ماندن و اسیریست اه ای دل.......

ماندن و نفس کشیدن در مه زندگی 


نمی دانم تک سوار اسب من می داند که دیگر زمینی برای امدنش نیست ....


نمی دانم می داند که اسمان تاریک شده و اسبش راه را نمی یابد..

شاید نه اسبی دیگر باشد و نه تک سواری ...

توهم و خیالات بیهوده در ماندن جاودانه ی من در ساحل اندوهگین دل باز هم  زیباست .....

شاید خورشیدی باشد که هر روز می اید و دل را روشن می کند 


و من این را دوست دارم ......


(بهونه)



طبقه بندی: حرف دل، 

تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | 12:39 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.