زمستان ای بی رحم ترین فصل درونی من 


برف درون من بارشش ابدیست و من در قندیل های بلند صورت چین و چروک خورده خود را می بینم 

اشک ها تا در صورتم جاری می شوند گلوله ای می شوند از جنس شیشه .....


سکوت دل فرا تر از حد طبیعی و من با تمام وجود این سکوت بی معنا را حسش می کنم 


کاش سفیدی زمستان تمام می شد و من ریشه های درختان بهاری را درونم احساس می کردم 

کاش جغد سفید شب دیگر بر بالای درخت تنهایی من نمی نشست و من با صدایش عمق تنهایی ام را درک نمی کردم 


در میان جمع تنها ماندن چقدر سخت است ......


در میان جمع بی صدا بودن  چقدر سخت است......

کاش بودی و درک می کردی ....

کاش بودی و سردی دلم را می دیدی  که چگونه مانند سرطان چنگ به تمام زندگی ام زده...

کاش ....


(بهونه)







طبقه بندی: حرف دل، 

تاریخ : چهارشنبه 8 آذر 1391 | 08:34 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.