سلام به همه ی انها که بهانه ای دارند برای زندگی

 

این روز ها التمای دعا دارم از همتون

 

این شعر از اقای علی اکبر ثابتیان هست من کلا نوشته های ایشون دوست دارم و در  این سالها همیشه  خواندم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

فریادی از جنس سکوت... می توانی بشنوی؟

دوباره شروع از گفتن است، ناتمام گفتن
که شاید تو تمامش کنی...
 
دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو
من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی... بشنوی این فریادم
که تو امروز از آن می گذری

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی

وه چه بی فریادم  آه چه بی آوازم

من خود زخود می پرسم که چرا مسکوتم!!
منی که غرق شده در حرفم... چرا بی حرفم؟؟

من و این بغض صدا خسته ازاین همه آه
قصد شب داریم و بس
قصد رقصیدن در جشن خدا
قصد ماه افشانی
قصد شب پیمایی...

من بودم و ماه
در شبی مهتابی
خیره ی ماه شدم و می خندم
ماه نیز بر رخ من می خندد
من پر از فریادم
من پر از آوازم...

ناگهان ابری آمد و بپوشاند شب را
تیره شد آسمان و ندیدم ماه را
حال من بودم شب
حال من بودم و این تاریکی
باز من بودم و دنیای خموش
باز من بودم قصه ی سکوت

و کنون می فهمم که چرا مسکوتم
و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم

من همه فریادم  من همه آوازم
در دل فریادها چه سکوتی این جاست...



تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | 04:26 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.