انگشتر و جواهرات زیبا


تست آی کیو

با ما با معماهای عالی در تلگرام همراه باشید
پس از باز شدن روی join کلیک کنید
هر روز جند معمای مغز به کار انداز  توپ
================================================
========================
========================
========================

کسب درآمد با بازاریابی برای محصولات فروشگاه
========================

=========================
تبادل بنر با بهونه
بنر ما رو در سلیت یا وبلاگتون بگذارید و بنر خودتون رو برای ما ارسال کنید تا ما هم اقدام کنیم
حال بیا تو ..
 کد
<a href="http://bahooneh.mihanblog.com" target="_blank" title="حالا بیا تو . . ."><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://media4.picsearch.com/is?bB4YCy_9PPJTsKmyt2YTbAjzPaFtBc3eQ3hXXp9x6RA" alt="حال بیا تو .."></a>


تاریخ : جمعه 19 آبان 1391 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : giga | نظرات



چقدر برف زیباست سفیدی نابی داره 

کاش همه ادمها عین ادم برفی بودن 

بیرون و درونشون سفید .......

بارش برف قشنگه ولی یه حسرت برام گذاشته که گلوله برفی میخواستم بهش پرت کنم 

یهو بپرم غافلگیرش کنم 

با هم ادم برفی بسازیم 

دستام یخ کنه و با دستهاش گرم بشه 

ای روزگار .....

حسرت این روزها بدتر از سوز و سردی این روزها منو می سوزونه 

وقتی راه میرم تویه خیابون چقدر بد هست که فقط جای پای خودمو میبینم .....

اهنگ برف از بابک جهانبخش خیلی با این روزها میاد .....




تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 | 01:04 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
عجب سرمایی شد همه جا عین حال الان من شده 

انقدر هوا سرد هست که تمام استخونهام داره منفجر میشه 

دارم کامل منفجر میشم ....


نمیدونم برای سرماست .....یا .......

فقط بباررررر .......


تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
یه اعتراف سنگین 

اینکه حس و احوالم یهو عوض شد یهو یه تصمیم گرفتم هیچ کدوم یهو نبود ....

خیلی وقت بود که کم کم هی این حس بیشتر سراغم امد....

و اینکه میخواستم ببینم واقعیت داشت وقتی که حرف رفتن زدم

 زمان معلومش کرد که درست بود 


به کسانی که دوستشان دارید
بالی برای پرواز
ریشه ای برای برگشتن
و دلیلی برای ماندن بدهید

دالایی لاما 

این جمله ها تاثیر گذاشت رویه من 

من بال دادم ولی دوتای بعدی نداشتم که بدم 
 




تاریخ : شنبه 7 بهمن 1396 | 03:39 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

روزها قاتلمن غیر از جمعه که خون ریز تره
حال و روزم جمعه ها از خود جمعه غم انگیزتره
کوچ کردی از من ، قهر کردی حتما
یه زمستون سردم ، بگو برمیگردم

شب ها بیدارم همه شب هایی که بی تو مُردم
همه زخمایی که همه عمرم از فراقت خوردم
همه رو پس می گیرم نه شوخی کردم
شهرزاد قصه ها بگو برمیگردم

پریشونم پریشونم پریشون
پشیمونم پشیمونم پشیمون

نذار اینجا برگم طعمه ی زردی پاییز بشه
فصل آخر بی تو قصه ای تلخ و غم انگیز بشه
دلبر مغرورم عشق بی دردم
ای تموم قصه ها بگو برمیگردم

روزها قاتلمن غیر از جمعه که خون ریز تره
حال و روزم جمعه ها از خود جمعه غم انگیزتره
کوچ کردی از من ، قهر کردی حتما
یه زمستون سردم ، بگو برمیگردم

پریشونم پریشونم پریشون
پشیمونم پشیمونم پشیمون

اهنگ محسن چاوشی 


پ ن : اینم بدون شرح اعصاب و روان واقعا چیه؟؟؟؟؟؟؟






تاریخ : جمعه 6 بهمن 1396 | 03:31 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

عجب روزهایی ....

درد که کم نیست ....

یکی و دوتام نیست انقدر زیاد هست که باید دل رو به نام درد زد و رفت .....



تاریخ : پنجشنبه 5 بهمن 1396 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
روزگار برای هر اتفاقی که در زندگی پیش می اید یه حکمت فوق العاده ایی می گذارد  که اگر واقعا فکر کنیم پی میبریم                                
شاید چشم هایمان را بسته ایم یا اینکه وانمود می کنیم که نمیبینیم ولی در اخر میبینیم 
مگر میشود ندید ..مگر می شود نادیده بگیری        
اخرش به مهربانی خدا پی میبری و به ان میرسی که یک عمر به خطا در اندیشه و زجر بودی 
و ان لحظه افسوس روزهای گذشته انچنان شعله ور میکند روح و جسمت را که دیگر حتی نفس کشیدن ناممکن میشود لاجرم به دیوارها و حصارهای ذهنی خودت پناه میبری ...
ای دل غافل که دیوارها پوشتالیست و با یک حرکت خورد میشود  با ناامیدی تمام اشکها پی در پی ازچشمهایت سرازیر هستند و دیگر هیچ امیدی نداری 
ناخوداگاه نگاهت به پشت دیوارهای خیالی ذهنت می افتد و میبینی چه بهشتی پر از امید و چه راههایی که ندیده بودی 
گویا جاده ها بسان جاده ی شهر اوز با سنگ فرش های طلایی راه را نشانت میدهند
آفریننده ی عاشق ما مگر نه اینکه ناامیدان را ترد می کند و دلخور از ان عشق کوچکش ...ولی باز گویی دلتنگت میشود و برای برگشتت لحظه شماری می کند......



عاشقانه عاشقمان را درک نکردیم که اینگونه به خود میپیچیم ....

بهونه



تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1396 | 08:08 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
سلام یه تمام انهایی که بی بهانه و یا با بهانه دارند زندگی رو تکرار می کنند

اینجا یه زمانی برو بیایی داشت ولی الان سلام رو فقط به حکم عادت مینویسم 

الان فقط حکم دفتر یادداشت داره و برای هرسنی و شرایطی که ادم داره میتونه درست باشه

خوب اینجا دفتر یادداشت خودمه و من از هردری سخنی خواهم گفت برای خودم  اینجا دیگه هیچ

 نویسنده ای نیست همه پی زندگی های خودشونن (علی موند و حوضش)شامل حال من میشه 
 
این روزها شرایط روحی و جسمی بدتری دارم البته هیچ وقت خوبی نبودم ولی خوب

یه روزهای انقدر حال ادم بدتر میشه و روزهای قبلش ادم یه چشم میکشه 

شایدم از پیری باید باشه ومن توان دیگه ندارم 

توان نداشتن ادمها واقعا به سطح امید و سنشون بستگی داره 

هردو که نباشه دیگه نسخه ادم پیچیده است

نمیخوام از هیچی شکایت کنم چون که راهی که خودم با اختیار انتخاب کردم 

ولی هربارگذشت کردنم به چالش های بدی انداختم 

از ماست که برماست 

یادم هست ادبیات دبیرستان چقدر من این کباب غاز دوست داشتم 

فوق العاده طرز نگارش و نوع استفاده از کلماتش عالی بود 

ولی باور این نکته سخت بود که از ماست که برماست 

الان از عمق وجودم حس میکنم 

خوب اینم از اولین یادداشتهای شخصی 






تاریخ : سه شنبه 3 بهمن 1396 | 07:53 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
این اهنگ از اقای مصطفی راغب هست به نظرم ایشون تمام اهنگهاش زیباست مخصوصا شب ترید و وصف تو و هجوم درد ...این اهنگ هم  انتخاب کردم امیدوارم لذت ببرید 


ای نوای من از نوای تو 

نای من پر از نغمه های تو 

ناله های من شاد یا غمی

 میزنم نفس در هوای تو

در زمان ما زنده ی ما همین 

تو برای من ،من برای تو 

آفتاب من با تو هستم 

ای ذره ذره ام آشنای تو 

تو مقدسی از تو کی کنم شکوه 

 با کسی جز خدای تو 

خواهی ام بخواه

خواهی ام بمان 

راضی ام با همه با رضای تو 

رفته ام به اوج از عشق تو

تا  نهاده ام سر به پای تو 

شاعر: حسین منزوی 







تاریخ : شنبه 31 تیر 1396 | 05:04 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات



امروز از خاطره ها میام بیرون داشتن خاطره خیلی خوبه که اگه من تمامش بنویسم میشه دویست صفحه ولی خوب رفتن به اون دوران شیرین هست ولی چون برگشتی وجود نداره تلخ و دردناک 
بعضی وقتها برای زنگ تفریح برات مینویسم که یه خورده بخندی 

حال روز این روزهام البته اگر مهم باشه .....

حرفهای ناتمام رو از آغازش خبر داری ولی از تموم شدنش بی خبری اینم یکی از هموناست .....

دلم هوای خودم را کرده است....

این روز ها بیشتر از هر زمانی دوست دارم درخودم باشم !

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم و....

نه هراس از دست دادن را....

هر کسی مرا میخواهد....

بخاطر خودم بخواهد....

دلم هوای خوابیدن زیر آسمان پر از ستاره را کرده ....

می دانی انجا برای نگاه کردن به تو زیباترین جای زمین است ...

تنها و بدون هیچ صدای  ....

انقدر نگاه کنم تا خواب به چشمان پر از اندوهم بیاید ...

میدانی دلم هوای خودم را کرده .....



امروز حس سخنان فصیح و سنگین گرفتم با گوش و چشم دل تامل کنید......حواسا جمع خط کش...


نقل است که در  تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اصالت ” ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که ” تربیت ” مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .
 
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم ” تربیت ” از ” اصالت ” مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت ” تربیت ” است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود.
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد…….
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب.
واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه” تربیت ” هم بسیار مهم است ولی” اصالت ” مهم تر !
یادت باشد با ” تربیت” میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و” اصالت ” خود بر می گردد و شیر ِ نا اهل ونا آرام و درنده می شود..




تاریخ : جمعه 30 تیر 1396 | 07:15 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
یادمه سال پیش دانشگاهی بودم و برای کنکور خیر سرم میخوندم یه روزی هم ناهار دعوت بودیم و شام ومن فردای اون روز امتحان داشتم 
 خانواده گفتن که باید بیای و از من یه بند نه، میگفتم من بزرگ شدم چیزی نیست نترسید من تنها وامیسم 
خلاصه قبول کردن صبح که شد صبحانه رو میز اماده بود و من خوردم غذا ها اماده بود داخل یخچال من قرار نبود کاری بکنم فقط درس بخونم 
دقیق از ساعت هشت و نیم شروع کردم مامان اینا ساعت یازده رفتن و من تنها شدم 

ساعت یک ناهار خوردم رفتم سر درس یهو خوابم گرفت گفتم برم یه اهنگی فیلمی چیزی ببینم خواب بپره از سرم 
دقیق یادمه اول اهنگ گذاشتم یکم بپر بپر کردم دیدم نه خوابم میاد 
گفتم یه فیلم ببینم از شانس بد یه فیلم غصه دار بود نشسته بودم هی اشک ریختم دیدم نمیشه 
ساعت شده بود دو ظهر و وقت داشت همینطوری میرفت 
گفتم برم دوش اب سردددد بگیرم خخخخخخخخ(اب سرد دقت کردی خخخ)
من از اب سرد بیزارم از سرما کلا حس خوبی ندارم تا رفتم زیر دوش یعنی چند متری پریدم هوا 
یک جیغ و دادی هی میگفتم وایییی یخ کردم فکم همینطوری میلرزید 
سریع امدم بیرون یهو پام لیز خورد از پشت محکم خوردم به زمین دیگه هیچی نفهمیدم تنها حسی که بلند شدم از کمر درد و سرما بود چشمهامو که باز کردم دیدم سرم میسوزه نگاه کردم دیدم پاره شده سرم داره خون میاد کف زمین پر از خون شده 
بلند شدم دوباره افتادم به سختی خودمو کشیدم تو اتاق همش صدای مامانم میزدم ولی کسی نبود نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت چهار من دوساعت افتاده بودم 
مامان از بس زنگ زده بود نگرانم شده بودن امدن خونه دیدن چه وضعی شدم سریع بیمارستان 
اون شب مهمونی همه رو خراب کردم بیمارستان بستری شدم سرم شکست 
امتحان فرداش هم ندادم سه روز هم سر کلاس نرفتم کلی درس عقب افتادم 

تجربه ام شد که هر چی تو لحظه اتفاق میوفته باید پذیراش باشم 

اگر خوابتون میاد بخوابید والا عواقب بدی داره 

البته برای خوابی خواب زاده نمیگم کلا خواب تشریف داری ...

خیلی کمرنگ و محو شدی یادم نمیاد لاک غلط گیر استفاده کرده باشم خخخخ

درست ترین ادم زندگیم خودتی اینو باور کن ....


اهنگ وبلاگ خیلی به حال و روزم میخوره 




تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1396 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 120 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...