انگشتر و جواهرات زیبا


تست آی کیو

با ما با معماهای عالی در تلگرام همراه باشید
پس از باز شدن روی join کلیک کنید
هر روز جند معمای مغز به کار انداز  توپ
================================================
========================
========================
========================

کسب درآمد با بازاریابی برای محصولات فروشگاه
========================

=========================
تبادل بنر با بهونه
بنر ما رو در سلیت یا وبلاگتون بگذارید و بنر خودتون رو برای ما ارسال کنید تا ما هم اقدام کنیم
حال بیا تو ..
 کد
<a href="http://bahooneh.mihanblog.com" target="_blank" title="حالا بیا تو . . ."><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://media4.picsearch.com/is?bB4YCy_9PPJTsKmyt2YTbAjzPaFtBc3eQ3hXXp9x6RA" alt="حال بیا تو .."></a>


تاریخ : جمعه 19 آبان 1391 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : giga | نظرات

عجب روزهایی ....

درد که کم نیست ....

یکی و دوتام نیست انقدر زیاد هست که باید دل رو به نام درد زد و رفت .....



تاریخ : پنجشنبه 5 بهمن 1396 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
روزگار برای هر اتفاقی که در زندگی پیش می اید یه حکمت فوق العاده ایی می گذارد  که اگر واقعا فکر کنیم پی میبریم                                
شاید چشم هایمان را بسته ایم یا اینکه وانمود می کنیم که نمیبینیم ولی در اخر میبینیم 
مگر میشود ندید ..مگر می شود نادیده بگیری        
اخرش به مهربانی خدا پی میبری و به ان میرسی که یک عمر به خطا در اندیشه و زجر بودی 
و ان لحظه افسوس روزهای گذشته انچنان شعله ور میکند روح و جسمت را که دیگر حتی نفس کشیدن ناممکن میشود لاجرم به دیوارها و حصارهای ذهنی خودت پناه میبری ...
ای دل غافل که دیوارها پوشتالیست و با یک حرکت خورد میشود  با ناامیدی تمام اشکها پی در پی ازچشمهایت سرازیر هستند و دیگر هیچ امیدی نداری 
ناخوداگاه نگاهت به پشت دیوارهای خیالی ذهنت می افتد و میبینی چه بهشتی پر از امید و چه راههایی که ندیده بودی 
گویا جاده ها بسان جاده ی شهر اوز با سنگ فرش های طلایی راه را نشانت میدهند
آفریننده ی عاشق ما مگر نه اینکه ناامیدان را ترد می کند و دلخور از ان عشق کوچکش ...ولی باز گویی دلتنگت میشود و برای برگشتت لحظه شماری می کند......



عاشقانه عاشقمان را درک نکردیم که اینگونه به خود میپیچیم ....

بهونه



تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1396 | 08:08 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
سلام یه تمام انهایی که بی بهانه و یا با بهانه دارند زندگی رو تکرار می کنند

اینجا یه زمانی برو بیایی داشت ولی الان سلام رو فقط به حکم عادت مینویسم 

الان فقط حکم دفتر یادداشت داره و برای هرسنی و شرایطی که ادم داره میتونه درست باشه

خوب اینجا دفتر یادداشت خودمه و من از هردری سخنی خواهم گفت برای خودم  اینجا دیگه هیچ

 نویسنده ای نیست همه پی زندگی های خودشونن (علی موند و حوضش)شامل حال من میشه 
 
این روزها شرایط روحی و جسمی بدتری دارم البته هیچ وقت خوبی نبودم ولی خوب

یه روزهای انقدر حال ادم بدتر میشه و روزهای قبلش ادم یه چشم میکشه 

شایدم از پیری باید باشه ومن توان دیگه ندارم 

توان نداشتن ادمها واقعا به سطح امید و سنشون بستگی داره 

هردو که نباشه دیگه نسخه ادم پیچیده است

نمیخوام از هیچی شکایت کنم چون که راهی که خودم با اختیار انتخاب کردم 

ولی هربارگذشت کردنم به چالش های بدی انداختم 

از ماست که برماست 

یادم هست ادبیات دبیرستان چقدر من این کباب غاز دوست داشتم 

فوق العاده طرز نگارش و نوع استفاده از کلماتش عالی بود 

ولی باور این نکته سخت بود که از ماست که برماست 

الان از عمق وجودم حس میکنم 

خوب اینم از اولین یادداشتهای شخصی 






تاریخ : سه شنبه 3 بهمن 1396 | 07:53 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
این اهنگ از اقای مصطفی راغب هست به نظرم ایشون تمام اهنگهاش زیباست مخصوصا شب ترید و وصف تو و هجوم درد ...این اهنگ هم  انتخاب کردم امیدوارم لذت ببرید 


ای نوای من از نوای تو 

نای من پر از نغمه های تو 

ناله های من شاد یا غمی

 میزنم نفس در هوای تو

در زمان ما زنده ی ما همین 

تو برای من ،من برای تو 

آفتاب من با تو هستم 

ای ذره ذره ام آشنای تو 

تو مقدسی از تو کی کنم شکوه 

 با کسی جز خدای تو 

خواهی ام بخواه

خواهی ام بمان 

راضی ام با همه با رضای تو 

رفته ام به اوج از عشق تو

تا  نهاده ام سر به پای تو 

شاعر: حسین منزوی 







تاریخ : شنبه 31 تیر 1396 | 05:04 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات



امروز از خاطره ها میام بیرون داشتن خاطره خیلی خوبه که اگه من تمامش بنویسم میشه دویست صفحه ولی خوب رفتن به اون دوران شیرین هست ولی چون برگشتی وجود نداره تلخ و دردناک 
بعضی وقتها برای زنگ تفریح برات مینویسم که یه خورده بخندی 

حال روز این روزهام البته اگر مهم باشه .....

حرفهای ناتمام رو از آغازش خبر داری ولی از تموم شدنش بی خبری اینم یکی از هموناست .....

دلم هوای خودم را کرده است....

این روز ها بیشتر از هر زمانی دوست دارم درخودم باشم !

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم و....

نه هراس از دست دادن را....

هر کسی مرا میخواهد....

بخاطر خودم بخواهد....

دلم هوای خوابیدن زیر آسمان پر از ستاره را کرده ....

می دانی انجا برای نگاه کردن به تو زیباترین جای زمین است ...

تنها و بدون هیچ صدای  ....

انقدر نگاه کنم تا خواب به چشمان پر از اندوهم بیاید ...

میدانی دلم هوای خودم را کرده .....



امروز حس سخنان فصیح و سنگین گرفتم با گوش و چشم دل تامل کنید......حواسا جمع خط کش...


نقل است که در  تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اصالت ” ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که ” تربیت ” مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .
 
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم ” تربیت ” از ” اصالت ” مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت ” تربیت ” است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود.
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد…….
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب.
واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه” تربیت ” هم بسیار مهم است ولی” اصالت ” مهم تر !
یادت باشد با ” تربیت” میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و” اصالت ” خود بر می گردد و شیر ِ نا اهل ونا آرام و درنده می شود..




تاریخ : جمعه 30 تیر 1396 | 07:15 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
یادمه سال پیش دانشگاهی بودم و برای کنکور خیر سرم میخوندم یه روزی هم ناهار دعوت بودیم و شام ومن فردای اون روز امتحان داشتم 
 خانواده گفتن که باید بیای و از من یه بند نه، میگفتم من بزرگ شدم چیزی نیست نترسید من تنها وامیسم 
خلاصه قبول کردن صبح که شد صبحانه رو میز اماده بود و من خوردم غذا ها اماده بود داخل یخچال من قرار نبود کاری بکنم فقط درس بخونم 
دقیق از ساعت هشت و نیم شروع کردم مامان اینا ساعت یازده رفتن و من تنها شدم 

ساعت یک ناهار خوردم رفتم سر درس یهو خوابم گرفت گفتم برم یه اهنگی فیلمی چیزی ببینم خواب بپره از سرم 
دقیق یادمه اول اهنگ گذاشتم یکم بپر بپر کردم دیدم نه خوابم میاد 
گفتم یه فیلم ببینم از شانس بد یه فیلم غصه دار بود نشسته بودم هی اشک ریختم دیدم نمیشه 
ساعت شده بود دو ظهر و وقت داشت همینطوری میرفت 
گفتم برم دوش اب سردددد بگیرم خخخخخخخخ(اب سرد دقت کردی خخخ)
من از اب سرد بیزارم از سرما کلا حس خوبی ندارم تا رفتم زیر دوش یعنی چند متری پریدم هوا 
یک جیغ و دادی هی میگفتم وایییی یخ کردم فکم همینطوری میلرزید 
سریع امدم بیرون یهو پام لیز خورد از پشت محکم خوردم به زمین دیگه هیچی نفهمیدم تنها حسی که بلند شدم از کمر درد و سرما بود چشمهامو که باز کردم دیدم سرم میسوزه نگاه کردم دیدم پاره شده سرم داره خون میاد کف زمین پر از خون شده 
بلند شدم دوباره افتادم به سختی خودمو کشیدم تو اتاق همش صدای مامانم میزدم ولی کسی نبود نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت چهار من دوساعت افتاده بودم 
مامان از بس زنگ زده بود نگرانم شده بودن امدن خونه دیدن چه وضعی شدم سریع بیمارستان 
اون شب مهمونی همه رو خراب کردم بیمارستان بستری شدم سرم شکست 
امتحان فرداش هم ندادم سه روز هم سر کلاس نرفتم کلی درس عقب افتادم 

تجربه ام شد که هر چی تو لحظه اتفاق میوفته باید پذیراش باشم 

اگر خوابتون میاد بخوابید والا عواقب بدی داره 

البته برای خوابی خواب زاده نمیگم کلا خواب تشریف داری ...

خیلی کمرنگ و محو شدی یادم نمیاد لاک غلط گیر استفاده کرده باشم خخخخ

درست ترین ادم زندگیم خودتی اینو باور کن ....


اهنگ وبلاگ خیلی به حال و روزم میخوره 




تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1396 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات


بزنید اینجا تا به لینک دانلود وارد بشین
خاک یک بازی جدید و ایرانی است که برای دوست داران بازی های جنگی و تیراندازی طراحی شده است . در این بازی تیراندازی با سلاح های واقعی و رانندگی ماشین های جنگی در انتظار شماست . برای موفقیت در مراحل این بازی هیجانی دقت و سرعت در کنار روحیه جنگاوری طلب می شود تا بر چالش های مختلف در سر راهتان غلبه کنید . این بازی با سیستم منحصر به فرد خود در تمام دستگاه ها قابل اجراست ولی برای دیدن گرافیک واقعی و زیبایش توصیه می شود در دستگاه های پیشرفته اجرا کرده و از آن لذت ببرید . گرافیک واقع گرانه این بازی باعث شده در اولین روز های انتشار مخاطبان زیادی را برای خود جلب کند . صدا گذاری های زیبا و گفت و گو های جالب کاراکتر های بازی بر جذابیت بازی نیز افزوده است . در این بازی دشمنان مختلف و سرسختی با ظاهری خشن در انتظار شماست تا همه ی آن ها را از بین ببرید . در بازی در نقش یکی از دو رزمنده دلاوری هستید که در ماموریت های مختلف در تلاش هستند تا دشمنان خود را شکست داده و با تمام شجاعت با تروریست ها مبارزه کنند .
بزنید اینجا تا به لینک دانلود وارد بشین

ویژگی های بازی خاک :

– گرافیک واقع گرایانه

– اجرا بر روی تمام دستگاه ها (با تفاوت در کیفیت گرافیک)

– صداگذاری واقعی و استفاده از آهنگ های جذاب

– دارای داستانی واقعی

– دارای گیم پلی نسبتا پیچیده و جذاب

– جنگ تن به تن با سلاح سرد

– تیراندازی با اسلحه های جنگی مختلف

– رانندگی با ماشین های جنگی

– امکان کنترل ماشین با کنترل های لمسی و یا به وسیله شتاب سنج گوشی (حرکت دادن گوشی )

– دارای دو حالت بازی : حرفه ای و مبارزه آزاد

– سپری کردن فصل های بازی به ترتیب





طبقه بندی: سرگرمی، 
برچسب ها: بازی اندروید، بازی اکشن، ؛ بازی ملشین سواری،  

تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : giga | نظرات

واقعا یادم نیست چند سالم بود ولی برمیگرده به قبل از مدرسه رفتن من 

مادربزرگ من یه باغ داشت از اون باغهای حسابی که متراژش فوق العاده بالا بود سه تا حوض خیلی بزرگ داخلش بود و پر از درخت انواع درخت ها .....

دوتا مرغ و یک اردک هم داشت از بس در باغ گم شدن زیاد نگه نداشت و کشتشون

خدا از سر تقصیراتم بگذره چقدر بدی کردم چقدر با یه چوب میرفتم گیرشون مینداختم به دیوار زورشون میکردم مثلا تنبیه میکردم که انقدر باهم دعوا نکنند 

یادمه یه جوی اب هم داشت که همش اب رد میشد و میرفت به باغ های اطراف داخل این جوی اب ماهی های کوچکی هم بودن که یه جایی از جوی اب وامیسادن و نمیرفتن باغ بعدی من همیشه میرفتم و نگاهشون میکردم 
یک روز به فکرم رسید به این مرغ ها و اردک خوبی کنم براشون با دستهای خودم غذا تهییه کنم 

رفتم کنار جوی اب با یه سبد اولین سبد که زدم دوتا ماهی بدبخت امد داخلش برشون داشتم اوردم رویه یکی از پله ها گذاشتم بدبختا داشتن میمردن منم عین سنگ فقط نگاه میکردم میگفتم الان میخوابید انقدر اذیت نکنید اردک گناه داره همیشه سرش داخل اب میکنه حتما شماها رو میخواد هیچی دیگه دوتاشون مردن رفتم دنبال اردک کردم اوردمش حالا حساب کن گرفته بودمش زورش میکردم هی میگفتم بخورررررر بخوررررر 
اونم هی گردن میگرفت بالا نمیخورد 
منم گردنش زور کردم به زمین که ماهی بخوره کوچک بودم توانش نداشتم یهو تکون خورد منم از پشت پرت شدم سرم خورد به لب ایون 
اون روز تقاص پس دادم دوتا قتل عمد داشتم و اذیت به اردک بدبخت سرم هم شکست و هم بخیه خورد 
یعنی خدا سریعا جبران کرد براشون 
اعتراف میکنم که اصلا حس بدی نداشتم حس میکردم کار خوبی میکنم 
واقعا همیشه برای همین کارهایی که میکردم ناراحتم ولی خوب بچه بودم و سرتق
داخل این باغ یادش بخیر من چقدر گنجینه داشتم هرچی نمیخواستم به کسی بدم زیر خاک میکردم بدون هیچ نشونه ای بعدش دیگه پیدا نمیکردم خخخخخخخ 
الان باور کننننننن به گنج تبدیل شده خخخخخخ
الان سازدهنیم داخلشه نخواستم به داداشم بدم امدم زیرخاک پنهان کنم بعدا بیام برش دارم دیگه پیداش نکردم 
خلاصه که گنجهای زیادی داخلش هست یادم باشه بعدا برات بگم چیا زیرخاک هست اینجا خجالت میکشم میترسم همه واقعا به بی عقلی من اگه شک هم دارن دیگه واقعا اطمینان پیدا کنن خخخخخ

باور کن هنوز فکر میکنم هرچی بلا سرم میداد برای اذیتهایی که کردم 

دیشب خواب میدیدم ماهی ها بزرگ شده بودن اندازه یه خونه امده بودن هی نگاهم میکردن انقدر داخل خواب احساس وجدان درد کردم گرفتن منو انداختن داخل اب و من خفه شدم 



بزرگ هم شدم ادم نشدم یادته گربه ها رو که ....











تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1396 | 06:57 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
کانال پویا یه مدت کارتون باخانمان نشون میده 
یادمه من بچه بودم میدیدم خیلی دوست داشتم  تمامش غصه میخوردم                   

نمیدونم چرا همش فکر میکردم اسم کارتونش بی خانمان است از بس این دختر بدبختی کشید به اسم کارتونش نمیاد خخخخخخخخخ
از اهنگش فوق العاده خوشم میاد خیلی قشنگه و یک نوستالژی بینظیره 
الان با خودت میگی چقدر من نوستالژی های زندگیم زیاده ....اوهمممم خیلی زیاده ....

یادمه تابستان کلاس سوم ابتدایی یه دفتر برداشتم شروع کردم به داستان نویسی 
نمی دونم چرا داستانم کپی پیس همین داستان باخانمان چطور در امده بود خخخخخخخخخخخخخخ
تازه اسمهاشم خارجی بود خخخخخخخخخخ
باور کن وقتی مینوشتم اشک میریختم 
به همین برکت اخرش حس کردم چی نوشتم یعنی اصلا حس میکردم بهترین نویسنده دنیام 
یه دفتر شصت برگ پر شده بود با چه اب و تابی تعریف میکردم 
یعنی یه جاهایی ذوق مرگ میشدم بدخت دختره اسمش پرین بود ولی داخل داستان من ماریا بود خخخخخ
تنها جایی که فرق داشت جایی بود که مادرش میمیره 
در داستان من مادر نمی مرد 
پدربزرگ هم اصلا بهشون محل نمیزاشت تا اخر عمر به بدبختی زندگی میکردن 
یعنی واقعا بی خانمان بود خخخخخخخخ
اخرشم هردوشون مریضی گرفتن و مردن 
یعنی نهایت درد و بدبختی 
حالا خودم که مینوشتم چقدر اشک میریختم

یه چی بگم باورکن بعد از یک هفته که داستانم تموم شد رفتم برای بابام بخونم 
نمیتونستم از روش بخونم خخخخخخخخخخخ
از بس بدخط بود نشد سه تا خط بدون ایراد بخونم 
بابام گرفت دفتر گفت به به از بس خوش خط نوشته شده خود نویسنده هم نمیتونه بخونه 
یعنی من چقدر انروز خندیدم خدا میدونه خخخ
به بابام گفتم ایراد نداره همینطوری میگم خودم نوشتم دیگه 
گفت میشنوم انقدر داستان شبیه بود که بابام گفت این کارتون نبود که دوهفته پیش تموم شد 
یعنی منو میگی همینطور نگاه کردم گفتم نه اصلاااااااا 
خودم نوشتم اصلااا شبیه هیچ داستانی نیست
حالا بابا هرچی منت کشی میکرد مگه کوتاه می امدم خلاصه بماند که دیگه تعریف نکردم....
ولی تو دلم موند که تعریفش کنم ....
الان که کارتون پخش میکرد اییی یادش می افتادم میخندیدم ..
الان که کمی دقت میکنم میبینم واقعا حیف بود با نویسنده خلاق و پر ایده دوست نمی شدی ....


تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1396 | 06:00 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات


شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟

آفتابی ست هوا ٬

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار ٬

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

اینچنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده من 

هوشنگ ابتهاج



تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 120 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...