انگشتر و جواهرات زیبا


تست آی کیو

با ما با معماهای عالی در تلگرام همراه باشید
پس از باز شدن روی join کلیک کنید
هر روز جند معمای مغز به کار انداز  توپ
================================================
========================
========================
========================

کسب درآمد با بازاریابی برای محصولات فروشگاه
========================

=========================
تبادل بنر با بهونه
بنر ما رو در سلیت یا وبلاگتون بگذارید و بنر خودتون رو برای ما ارسال کنید تا ما هم اقدام کنیم
حال بیا تو ..
 کد
<a href="http://bahooneh.mihanblog.com" target="_blank" title="حالا بیا تو . . ."><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://media4.picsearch.com/is?bB4YCy_9PPJTsKmyt2YTbAjzPaFtBc3eQ3hXXp9x6RA" alt="حال بیا تو .."></a>


تاریخ : جمعه 19 آبان 1391 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : giga | نظرات

دنیای ما
دنیای روابط آدمها با آدمهانیست
دنیای روابط
نقابها با نقابهاست
آدمهاکمتر فرصت میکنند
تا سیمای حقیقی هم را ببینند....

و در اخر 

گاهی باید 
از دیگران فاصله بگیری؛؛؛
اگر اهمیت دادند  
ارزشت را خواهی فهمید،
و اگر اهمیتی ندادند
خواهی فهمید کجا ایستاده ای...!

پ ن :چقدر زجر اور هست که بدونی کجایی و در چه الویت و اهمیتی 

البته اون الویتها رو هم خودت میسازی و برمیگرده به حماقت 

امیدوارم هیچ کس بی ارزش نشه که اگر اینطور بشه واقعا با مرگ فرقی نمیکنه 










تاریخ : دوشنبه 8 مرداد 1397 | 07:52 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با کسی نباش که هر لحظه مجبور باشی خودت را به هر اجباری لای لحظه هایش جا بدهی...
با کسی باش که لحظه هایش را روی مدار ِتو تنظیم کند..
با کسی که مشغله هایش را بخاطر تو دوست داشته باشد...
که تو را بخواهد.. که اولویت اولش باشی... !
با کسی نباش که دردت را نفهمد از حالت بی خبر باشد...
ارزشِ تو خیلی بالاتر از یدک بودن است..
جنس اعلا باش.. جنس اعلا که یدک نمی شود!!!
یاد بگیر که هر ماندنی ارزشش را ندارد..!
گاهی تنها بودن شرف دارد... به ماندن های یک طرفه ی تحقیر آمیز،که تمام شخصیت و انسان بودنت را زیر سوال می برد واقعا درک کرده ام ثانیه هایش را از عمق وجود....
یاد بگیر گاهی تنها بودن، ترجیحِ خودت باشد...!
خیلی وقت ها غرور واقعا چیزِ خوبیست...!
کاش غرورم را همیشه حفظ میکردم 
کاش همیشه مغرور خطابم میکردند
کاش....




تاریخ : شنبه 6 مرداد 1397 | 11:58 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
آدم‌ها آنقدرها که جدی می‌نویسند خشک و عبوس نیستند،
آنقدرها که بذله‌گویی می‌کنند شاد و خندان نیستند،
آنقدرها که در نوشته‌ها قربان‌صدقه‌ی هم می‌روند دل‌بسته نیستند،
آنقدرها که شکایت می‌کنند ناراضی نیستند.
آنقدرها که کتاب می‌خرند کتابخوان نیستند،

آدم‌ها آنقدرها که پرت و پلا می‌گویند کم‌شعور نیستند،
آنقدرها که حرف‌های زیبا می‌زنند پاک و منزه نیستند،
آنقدرها که می گویند روی حرف هایشان نیستند


کار دارد شناختن آدم‌ها، به این آسانی‌ها نیست...

به قول شاملو

اگر کسی
احساست را نفهمید؛

مهم نیست...
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن
فهمیدن احساس 
کار هرآدمی نیست..



تاریخ : چهارشنبه 3 مرداد 1397 | 11:03 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
مشکل می‌توان کسی را یافت که بگوید من هیچ باری را حمل نمی‌کنم. فقط فردی چنین حرفی را می‌زند که تمام بارش را به هستی داده باشد. و نکته جالب در این است که در هر صورت همه بارهای زندگی از آن هستی است. ما فقط فضولی غیرضروری می‌کنیم. وضع ما درست مثل کسی است که در داخل قطار نشسته است و همه بارش را روی سرش گذاشته است. مسافران دیگر او را متقاعد می‌کنند که بار خود را بر زمین بگذارد، و می‌گویند چرا خود را بی‌خودی رنج می‌دهی، قطار هم تو و هم بارت را حمل می‌کند. بدانید بار کلی این عالم نیز بر دوش هستی است، تمام اجرای امور عالم توسط هستی است. اما ما مسافران عجیبی هستیم، در طول مسافرت با قطار هستی تمام بار را بر روی سر خود گرفته و حمل می‌کنیم. و اینگونه است که زندگیمان در رنج و عذاب طی می‌شود.
به هستی اعتماد کنید...
بارتان را زمین بگذارید
آماده باشید تا آنچه را که از روی حکمت به شما اعطا می‌کند قبول کنید. یقین داشته باشید هر چه پیش آید بهترین خواهد بود.





تاریخ : دوشنبه 1 مرداد 1397 | 02:32 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

ماجرای زندگی آیا
جز مشقتهای شوقی توامان با زجر،
اختیارش همعنان با جبر،
بسترش بر بُعدِ فرار و مه‌آلودِ زمان لغزان،
در فضای کشفِ پوچِ ماجراها چیست؟
من بگویم، یا تو می‌گویی
هیچ جز این نیست؟ ...

مهدی_اخوان_ثالث

به قول شاملو 
با همه بوده است 
عجب هرزه ایست 
این تنهایی

پ ن:در بعدی از زمان که ادم میرسه منظورم زمان عقلیست نه مادی 

که البته سن و سال هم نداره در هرسنی میتونه باشه 

ادم از خواهشها و احساسات امید بخش دست بر میداره 

انگار که دست بشوری بشینی کنار و نگاه کنی 

همون موقع هست که میفهمی ای دل غافل بد خوردی خیلی بد

باور کنید که اگر هزاران نفر درگیری جسمی باهاتون داشته باشند 

انقدر ضربه نمیخوردید 

ترمیم که اصلا نمیتونه بشه حتی نمیشه یکم از دردش کم کرد 

بعضی وقت ها حس میکنم روحم بد گول خورده نه اینکه کسی گول زده باشه 

خودش ابلهانه گول خورده 

اینجاست که می مونی در تشویش 

در منجلاب و باتلاق 




تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397 | 08:05 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

آدم بدی‌هارو فراموش‌می‌کنه حتی وقتی یکی با

تموم تقصیراتش میذاره میره بعد از یه

مدت تنها لبخند و خاطرات خوبشه‌که به یاد آدم

می‌مونه اما این‌آخر ماجرا نیست این فاصله‌ها

که از کسی‌که دیگه نیست برامون چهره‌ی

خاص و تکرار نشدنی میســازه و مثل یک دیدار

تصادفی کافیه یک ‌بار تو ثانیه‌ای این‌فاصلــه از

بین بره! چحوری بگم انگار که آدم دچار

سکته حسی بشه اون آدم دیگه هیچ شباهتی به

تصورات تو در موردش نداره باور کردنش بسیار غیر ممکن هست 

وقتی اینطوری بشه دیگه پوچ میشی 

پوچ که میگم اصلا یعنی هاج و واج سردرگم بلاتکلیف 

هیچ کس یا هیچ چیزی نمیتونه تسکین باشه 

واقعا مرده ی متحرک به همین معناست




تاریخ : شنبه 30 تیر 1397 | 11:20 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

گاهی سکوت میکنی !

چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی ...

گاهی سکوت میکنی ،
چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری ... 

سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی هم یک اعتراض !

اما بیشتر وقت ها سکوت برای اینه که هیچ کلمه خاصی

نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه ؛

و این یعنی همون حس تنهایی !

خسرو_شکیبایی

پ ن:یک روزی میاد که هرچی بگن هر کلمه ای بشنوی یاد من بیوفتی 

اون روز قشنگ یادت باشه من چی کشیدم ....






تاریخ : پنجشنبه 28 تیر 1397 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
از خواب خسته ام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی، 
برای زمان طولانی

شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد 
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد ؛
نشد هم
نشد ...



تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو مینوشم با پند تو میکوشم من صید جگر خسته تو شیر جگر خوارم

جان منو جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند به این یک جان کز غیر تو بیزارم


من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه میخواهی گفتم که همین خواهم

جان منو جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند به این یک جان کز غیر تو بیزارم

در شادی روی تو گر قصه ی غم گویم گر غم بخورد خونم والله سزاوارم
در شادی روی تو گر قصه ی غم گویم گر غم بخورد خونم والله سزاوارم

**

برای شنیدن اهنگ اینجا کلیک کنید


پ ن :چقدر شعر مولانا رو محسن چاوشی زیبا خوانده 







تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات


من به بی‌رحمی «اتفاق» معتقدم. اینكه وقتی میفته، می‌خواد زندگیت رو زیر و رو كنه. وگرنه من كه یك عمر، خودم بودم و خودم. 
تو یادت نمیاد، من غروبا می‌نشستم پشت همین پنجره، دستم رو می‌ذاشتم زیر چونم و آدمایی رو نگاه می‌كردم كه بود و نبودشون برام فرقی نمی‌كرد.
تو خبر نداری، من همینجا با هر لبی كه به لیوان چایی می‌زدم، به حماقت هر دونفری كه شونه به شونه‌ی هم راه می‌رفتن می‌خندیدم.
اون وقتا چه می‌‌دونستم روز بارونی چیه؟
غروب جمعه چه دردیه؟
انتظار چی می‌گه؟
من فقط یه بار چشمام رو بستم.
فقط یه بار بستم و وقتی باز كردم، دیدم «تو» وسط زندگیمی. دقیقا وسط زندگیم.
.
من اصلا قبل از تو...
تو نمی‌دونی، وقتی نیومده بودی من حتی معنی «قبل» و «بعد» رو نمی‌دونستم.
من حتی نمی‌دونستم از پشت پنجره، با آدمی كه زیر بارون داره تنها قدم می‌زنه باید همدردی كنم.
من انقدر پرت بودم كه نمی‌دونستم به اون دونفری كه دارن با هم راه می‌رن باید حسادت كنم.
من فكرشم نمی‌كردم كه یك روز، خودم رو پیش یكی دیگه جا بذارم.
شاید تو بی‌تقصیر بودی، اما كاش می‌فهمیدی؛ 
یا از اول نباید میومدی، یا وقتی اومدی، حق رفتن نداشتی.

جمشیدی





تاریخ : جمعه 22 تیر 1397 | 02:17 ب.ظ | نویسنده : بهونه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 120 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...